ماهنامه موعود
(١)
شماره سى و نهم
١ ص
(٢)
فهرست
١ ص
(٣)
از عالم پندار تا عالم ديدار
٢ ص
(٤)
مبارك باد
٥ ص
(٥)
ويژگى هاى عصر ظهور
٦ ص
(٦)
ميزگرد مسيحيت صهيونيستى
١٤ ص
(٧)
غرب، سينما و آخرالزمان
٢٤ ص
(٨)
آخرالزمان
٢٩ ص
(٩)
امنيت روانى و اجتماعى در زمان حضرت ولى عصر (عج)
٣٠ ص
(١٠)
رجعت امام حسين (ع) در قرآن و روايات
٣٤ ص
(١١)
تازه ها
٣٧ ص
(١٢)
انا المهدى
٣٨ ص
(١٣)
گلبانگ
٤٠ ص
(١٤)
فرياد سكوت
٤٠ ص
(١٥)
آهِ جامد
٤٠ ص
(١٦)
ديوانه عشق تو
٤١ ص
(١٧)
جور خار و مهر يار
٤٢ ص
(١٨)
يادگارى هاى موعود
٤٨ ص
(١٩)
مسجد سهله
٤٨ ص
(٢٠)
فضايل مسجد سهله
٤٩ ص
(٢١)
آداب و اعمال مسجد سهله
٥٢ ص
(٢٢)
معرفى كتاب
٥٣ ص
(٢٣)
مهربان بى دريغ
٥٤ ص
(٢٤)
شوق وصال
٥٦ ص
(٢٥)
فجر مقدس
٥٨ ص
(٢٦)
قرن هاى انتظار
٦٤ ص
(٢٧)
اربعينيات درباره مهدى موعود (ع)
٦٦ ص
(٢٨)
فراوانى و شمارگان اربعينيات
٦٦ ص
(٢٩)
ريشه ها و انگيزه ها
٦٦ ص
(٣٠)
اربعينيات درباره امام مهدى (ع)
٦٧ ص
(٣١)
نظرسنجى
٧٢ ص
(٣٢)
پايگاه هاى شيعى در اينترنت
٧٣ ص
(٣٣)
به كدام نام بخوانمت؟
٧٧ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٥ - مهربان بى دريغ

اى كاش نبود و با خود فكر كرد، اگر پرنده بود خوب بود؟ پرنده؟ نه! پرنده شكار مى شود، موجودى بى جان؟ نه! آن وقت از عشق هيچ نمى فهميد. از فكرش پشيمان شد، نگاهى به اطرافش انداخت چند قدمى از خانه دور شده بود. درست روبه روى خانه يكى از همسايه هايشان كه مسلمان و شيعه بود، ايستاده بود. انگار پاهاى خودش او را به اينجا نياورده بودند. ترديد كرد. آيا بايد مشكلش را با او در ميان مى گذاشت؟ آخر از دست او چه كارى برمى آيد! خواست برگردد، اما نتوانست. گويى كسى او را آنجا نگهداشته بود. سرش را پايين گرفت و تكانى داد. آرى! بيدار بود. نمى دانست دستش را به طرف زنگ در بلند كند يا نه. وقتى همسايه در را به رويش باز كرد به او چه بگويد؟ گردبادى سوزان صحراى وجودش را مى پيمود. آنقدر سوزان كه عرق را از سر و رويش چكانده بود. دلش به او گفت:

«اگر مى خواهى توفان بخوابد، ترديد را كنار بگذار و زنگ را به صدا درآور.»

به حرف دلش گوش داد و دستش را بر زنگ فشار آورد و فورى از روى زنگ برداشت. چند لحظه اى بيشتر طول نكشيد كه چهره همسايه را روبه رويش ديد.

لبخندى تلخ زد و گفت:

«اجازه مى دهيد چند دقيقه وقتتان را بگيرم؟»

همسايه لبخندى زد و گفت:

«بفرماييد مهمان حبيب خداست.»

داخل شد، همسايه او را به قسمت بالاى اتاق دعوت كرد. نشست. همسايه ببخشيدى گفت و از اتاق بيرون رفت، هنوز دو دل بود، با خود گفت:

«هنوز دير نشده، مى توانى بلند شوى و بروى.»

ولى نه پاهايش، كه تمام وجودش توان حركت نداشت. همسايه در حالى كه براى چندمين بار به او خوشامد مى گفت با سبدى از ميوه برگشت. سبد را جلو رويش گرفت و تعارفش كرد. ميوه اى برداشت و آن را در پيشدستى گذاشت. همسايه گفت:

«چه عجب! راه گم كرده ايد؟»

گفت:

«بله! راه گم كرده ام.»

همسايه كه تعجب توى صورتش موج مى زد و چشم هايش گرد شده بود، پشت سر هم چند پلك زد و خنديد و گفت:

«خدا نكند! مشكلى پيش آمده؟»

از اينكه همسايه كلمه مشكل را بر زبان آورده بود خوشحال شد آخر خودش نمى توانست بر زبان بياوردش و با تكان دادن سر حرف او را تأييد كرد. همسايه گفت:

«ان شاءاللّه حل مى شود.»

حرف همسايه دلش را آرام كرد. گفت:

«مدتى است گرفتاريى برايم پيش آمده به هر درى زده ام، محكم تر از قبلى به رويم بسته شده ...»

و با اينكه كسى در اتاق نبود، نگاهى به دور و برش انداخت و ادامه داد:

«اگر شما شيعه ها راهى براى برطرف شدن گرفتارى هايتان داريد، مرا هم راهنمايى كنيد.»

همسايه بدون اينكه اين دست و آن دست كند، گفت:

«البته! آخرين فرزند پيامبر ما زنده است. نامش حجت بن الحسن (ع) است من به او آقا مى گويم، آقا امام زمان (ع)، شما هم او را صدا بزنيد، نذرى كنيد و از او بخواهيد كه مشكلتان را حل كند. راهى كه او پيش پاى كسى مى گذارد جز به نور و گشايش نمى رسد. شما هم مى توانيد از او كمك بخواهيد.»

از همسايه تشكر كرد و به خانه رفت. به اتاق خودش رفت و در را بست دو زانو روى زمين نشست، انگشتان دستانش را در هم فشرد و نزديك صورت آورد. حس مى كرد مى داند مى خواهد كه او را بخواند. همو كه در انجيل آمدنش را مژده داده اند. همان مصلح را چشمانش را بست و با زبان خود او را صدا زد ...

فرداى آن روز، نزديكى هاى عصر، همسايه كه در را باز كرد، چهره خندان او را مقابل خود ديد، گفت:

«آقايتان مشكلم را حل كرد. طورى كه فكرش را هم نمى كردم خيلى زود.»

بعد دستش را در كيفش كرد و بسته اى را بيرون آورد، به طرف همسايه دراز كرد. گفت:

«اين مبلغى است كه نذر كرده بودم. لطفا آن را به مسجد جمكران ببريد و از طرف من پرداخت كنيد.»

و زود خداحافظى كرد و رفت.

خيلى حرف ها توى دلش مانده بود. مى خواست به همسايه بگويد كه فهميده است روزى آقاى شيعيان و آقاى مستضعفان زمين خواهد آمد. به او بگويد فهميده است مهربانى هست كه مهرش را از هيچ كس دريغ نمى دارد. به او بگويد كه فهميده است مسيح (ع) زنده است و روزى پشت سر آقا نماز خواهد خواند. بگويد آرزو دارد آن روز پشت سر آنها نماز بخواند نمازى از جنس شكر و به اندازه تمام عمرى كه از او غافل بوده بگريد. به او بگويد او هم منتظر جمعه ها مى ماند.