ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - جور خار و مهر يار
خوب شده است.
هاشم بلند شد و ايستاد. يكى دو قدم با پاى برهنه راه رفت.
سوار فرمود: بيا پشت سر من سوار شو.
اسب بلند و كشيده بود و زمين صاف و هموار. هاشم در خود توان سوار شدن نديد و گفت: نمى توانم.
سوار فرمود: پايت را برر وى ركاب و پاى من بگذار و سوار شو.
هاشم دست سوار را گرفت و پا در ركاب او گذاشت. همين كه لطافت و گرمى دست سوار را حس كرد، همه دردهايش را از ياد برد. بوى عطرى خوش از عباى سوار به مشامش رسيد كه جان و دلش را زنده كرد. به دلش گذشت يكى از حجاج ايرانى است كه با او آشناى سفر بوده، در تمام راه صحبت در مورد حال و احوال همسفران حج بود.
آرام آرام سپيده طلوع كرد. سوار به دور دست دشت اشاره كرد و به سوسوى چراغى كه پيدا بود و فرمود: اين چراغى كه مى بينى مربوط به حاجيان همسفر توست. آنجا قهوه خانه است و نزديك آن آبى است. دست و پايت را بشوى و لباست را از تن بيرون بيار. نماز صبحت را بخوان و همانجا باش تا همراهانت را ببينى. (اسم قهوه چى را هم برد).
هاشم از اسب پياده شد. دستى به زانوهايش گرفت تا ببيند آثارى از زخمها و جراحات هنوز باقى است يا نه؟ يك آن از سوار غافل شد و وقتى سر بلند كرد ناگهان متوجه شد اثرى از سوار و اسبش در آن دشت نيست.
پياده به سمت قهوه خانه رفت و صاحب آنجا را به اسم صدا كرد. مرد قهوه چى با شنيدن نامش از زبان مسافرى غريب جا خورد. جلو رفت و پرسيد: تو كه هستى؟ نام مرا از كجا مى دانى؟
هاشم نگاه حسرت بارى به دور دست دشت انداخت و گفت: اول اجازه بده نماز صبحم را بخوانم. بعد قصه اش را برايت مى گويم.
قهوه چى به ناچار قبول كرد. هاشم دست و پايش را طبق فرموده سوار شست. لباسش غرق خون بود. اما اثرى از زخم و خون در پاهايش ديده نمى شد. بر جاى زخمها پوستى سفيد و سالم بود. وضو گرفت و نمازش را خواند. حال خوشى داشت. قهوه چى مثل پروانه دورش مى چرخيد و منتظر تمام شدن نمازش بود. هاشم همه ماجرا را برايش گفت. قهوه چى در حالى كه اشك مى ريخت چشمان روشن و اشك آلود هاشم را غرق بوسه كرد و گفت: خوشا به حالت مرد ...
كاروان حاجيان عصر روز بعد به آن قهوه خانه رسيد، همسفران كه هاشم را زنده و سالم ديدند تازه فهميدند دو روز قبل او را در بيابان فراموش كرده و جا گذاشته اند و هاشم عزيز كاروان شد ...»
على سر بلند كرد و نگاهش را به كعبه دوخت كه با نهايت شكوه و عظمت پيش رويش بود و پرندگانى شبيه پرستو دور تا دور آن پرواز مى كردند.
\* با نگاهى به كتاب العبقرى الحسان، شيخ على اكبر نهاوندى، ص ١٧٢، ١٧٤، تشرف حاج ملاهاشم صلواتى سدهى.