ماهنامه موعود
(١)
شماره سى و نهم
١ ص
(٢)
فهرست
١ ص
(٣)
از عالم پندار تا عالم ديدار
٢ ص
(٤)
مبارك باد
٥ ص
(٥)
ويژگى هاى عصر ظهور
٦ ص
(٦)
ميزگرد مسيحيت صهيونيستى
١٤ ص
(٧)
غرب، سينما و آخرالزمان
٢٤ ص
(٨)
آخرالزمان
٢٩ ص
(٩)
امنيت روانى و اجتماعى در زمان حضرت ولى عصر (عج)
٣٠ ص
(١٠)
رجعت امام حسين (ع) در قرآن و روايات
٣٤ ص
(١١)
تازه ها
٣٧ ص
(١٢)
انا المهدى
٣٨ ص
(١٣)
گلبانگ
٤٠ ص
(١٤)
فرياد سكوت
٤٠ ص
(١٥)
آهِ جامد
٤٠ ص
(١٦)
ديوانه عشق تو
٤١ ص
(١٧)
جور خار و مهر يار
٤٢ ص
(١٨)
يادگارى هاى موعود
٤٨ ص
(١٩)
مسجد سهله
٤٨ ص
(٢٠)
فضايل مسجد سهله
٤٩ ص
(٢١)
آداب و اعمال مسجد سهله
٥٢ ص
(٢٢)
معرفى كتاب
٥٣ ص
(٢٣)
مهربان بى دريغ
٥٤ ص
(٢٤)
شوق وصال
٥٦ ص
(٢٥)
فجر مقدس
٥٨ ص
(٢٦)
قرن هاى انتظار
٦٤ ص
(٢٧)
اربعينيات درباره مهدى موعود (ع)
٦٦ ص
(٢٨)
فراوانى و شمارگان اربعينيات
٦٦ ص
(٢٩)
ريشه ها و انگيزه ها
٦٦ ص
(٣٠)
اربعينيات درباره امام مهدى (ع)
٦٧ ص
(٣١)
نظرسنجى
٧٢ ص
(٣٢)
پايگاه هاى شيعى در اينترنت
٧٣ ص
(٣٣)
به كدام نام بخوانمت؟
٧٧ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - جور خار و مهر يار

خوب شده است.

هاشم بلند شد و ايستاد. يكى دو قدم با پاى برهنه راه رفت.

سوار فرمود: بيا پشت سر من سوار شو.

اسب بلند و كشيده بود و زمين صاف و هموار. هاشم در خود توان سوار شدن نديد و گفت: نمى توانم.

سوار فرمود: پايت را برر وى ركاب و پاى من بگذار و سوار شو.

هاشم دست سوار را گرفت و پا در ركاب او گذاشت. همين كه لطافت و گرمى دست سوار را حس كرد، همه دردهايش را از ياد برد. بوى عطرى خوش از عباى سوار به مشامش رسيد كه جان و دلش را زنده كرد. به دلش گذشت يكى از حجاج ايرانى است كه با او آشناى سفر بوده، در تمام راه صحبت در مورد حال و احوال همسفران حج بود.

آرام آرام سپيده طلوع كرد. سوار به دور دست دشت اشاره كرد و به سوسوى چراغى كه پيدا بود و فرمود: اين چراغى كه مى بينى مربوط به حاجيان همسفر توست. آنجا قهوه خانه است و نزديك آن آبى است. دست و پايت را بشوى و لباست را از تن بيرون بيار. نماز صبحت را بخوان و همانجا باش تا همراهانت را ببينى. (اسم قهوه چى را هم برد).

هاشم از اسب پياده شد. دستى به زانوهايش گرفت تا ببيند آثارى از زخمها و جراحات هنوز باقى است يا نه؟ يك آن از سوار غافل شد و وقتى سر بلند كرد ناگهان متوجه شد اثرى از سوار و اسبش در آن دشت نيست.

پياده به سمت قهوه خانه رفت و صاحب آنجا را به اسم صدا كرد. مرد قهوه چى با شنيدن نامش از زبان مسافرى غريب جا خورد. جلو رفت و پرسيد: تو كه هستى؟ نام مرا از كجا مى دانى؟

هاشم نگاه حسرت بارى به دور دست دشت انداخت و گفت: اول اجازه بده نماز صبحم را بخوانم. بعد قصه اش را برايت مى گويم.

قهوه چى به ناچار قبول كرد. هاشم دست و پايش را طبق فرموده سوار شست. لباسش غرق خون بود. اما اثرى از زخم و خون در پاهايش ديده نمى شد. بر جاى زخمها پوستى سفيد و سالم بود. وضو گرفت و نمازش را خواند. حال خوشى داشت. قهوه چى مثل پروانه دورش مى چرخيد و منتظر تمام شدن نمازش بود. هاشم همه ماجرا را برايش گفت. قهوه چى در حالى كه اشك مى ريخت چشمان روشن و اشك آلود هاشم را غرق بوسه كرد و گفت: خوشا به حالت مرد ...

كاروان حاجيان عصر روز بعد به آن قهوه خانه رسيد، همسفران كه هاشم را زنده و سالم ديدند تازه فهميدند دو روز قبل او را در بيابان فراموش كرده و جا گذاشته اند و هاشم عزيز كاروان شد ...»

على سر بلند كرد و نگاهش را به كعبه دوخت كه با نهايت شكوه و عظمت پيش رويش بود و پرندگانى شبيه پرستو دور تا دور آن پرواز مى كردند.

\* با نگاهى به كتاب العبقرى الحسان، شيخ على اكبر نهاوندى، ص ١٧٢، ١٧٤، تشرف حاج ملاهاشم صلواتى سدهى.