ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٢ - ياد ديدار يار
بودم به خواب رفتم و وقتى چشم باز كردم همراهانم رفته بودند و هيچكس مرا بيدار نكرده بود. تنها و سرگردان بارم را جمع كردم و راهى بيابان شدم، اما خيلى زود فهميدم كه راه را گم كرده و مسير را كاملا اشتباه رفته ام. كم كم ظهر از راه مى رسيد و بر شدت تابش آفتاب افزوده مى شد. آبى كه همراهم بود تمام شده بود و همسفرى هم نداشتم كه از او مدد بخواهم. مى دانستم در آن بيابان، حيوانات وحشى گرسنه فراوان است و بسيار شنيده بودم كه مسافران راه گم كرده، طعمه آنها شده اند. وحشت سراپاى وجودم را در برگرفته بود و درمانده اشك مى ريختم. پدرم هميشه از خلفا و مشايخ ياد مى كرد. من هم عاجزانه خدا را قسم مى دادم و آنها را نزد او شفيع مى كردم تا اسباب رهايى ام را فراهم كند. اما، هر چه بيشتر جلو مى رفتم احساس مى كردم از مقصدم دورتر مى شوم. تا چشم كار مى كرد بيابان بود و خار و خاك و آفتاب داغ هم بى امان بر سر و رويم مى تابيد و هر چه بيشتر عرق مى ريختم، تشنه تر مى شدم.
حيوان زبان بسته ام كه ديگر از تشنگى ناى راه رفتن نداشت نيمه هاى راه از پا درآمد و من سرگردان و تشنه به راهم ادامه دادم. راه كه نه به بيراهه اى كه مرا به عمق بيابان مى كشاند ...
گريه امان ياقوت را بريد. از رفتن باز ماند و همانجا ميان نيزارهاى ساحل دجله نشست. شيخ على كنارش نشست و دستش را پدرانه بر روى شانه او گذاشت. شانه هاى ياقوت از شدت گريه مى لرزيد. بعد از لحظاتى كه با صداى بلند گريه كرد، بر خودش مسلط شد و ادامه داد:
- مادرم هميشه مذهبش را از پدرم پنهان مى كرد اما من به ياد داشتم كه در كودكى كه من هنوز تفاوت مذهب او و پدرم را نمى فهميدم به من مى گفت: ما امام زنده اى داريم كه كنيه اش «اباصالح» است. او گمشدگان را نجات مى دهد و به فرياد درماندگان مى رسد و ضعيفان و بى پناهان را يارى مى كند ... در آن لحظات عطش و وحشت و خستگى، ناگهان ياد اين حرف مادرم افتادم. از شدت گرما و عطش، بر روى زمين افتادم و در حالى كه با نهايت درماندگى با صداى بلند گريه مى كردم فرياد زدم: خدايا من از امامى يارى مى طلبم كه مادرم مى گفت گمشدگان را نجات مى دهد. به فرياد درماندگان مى رسد ... من در اين برهوت و تشنگى، گم شده ام و تو مى دانى كه درمانده ام. عهد مى بندم اگر او به فريادم برسد و مرا نجات دهد، به مذهب مادرم درآيم.
و با آخرين توانى كه داشتم فرياد زدم: يااباصالح! مى گويند تو فريادرس درماندگانى ... من درمانده ام ... مرا درياب ...!
ناگهان از پشت پرده اشك چهره مردى را ديدم. اول فكر كردم سراب و خيال است. اما پلك كه زدم و اشك هايم فرو ريخت، او را بهتر ديدم. عمامه سبزى به سر داشت. درست همرنگ همين برگ هاى نى. دستم را گرفت و مرا بلند كرد. راه را به من نشان داد و فرمود: بزودى به قريه اى مى رسى كه اهل آن همه شيعه اند و از من خواست كه به مذهب مادرم درآيم.
فهميدم كه او همان اباصالح است. ناله كردم: يا سيدى! با من به آن قريه مى آييد؟
فرمود: نه، چرا كه هزار نفر در اطراف اين بلاد از من مدد مى خواهند و بايد بروم و ايشان را نجات دهم. تا من به خود آمدم ديگر او را نديدم. فرياد زدم، صدايش كردم اما بيابان بود و سكوت. با حال و روزى گريان و پريشان به سوى قريه اى رفتم كه اباصالح نشانم داده بود؛ آن قريه كه فرموده بود اهالى آن همه شيعه اند. مردم آن قريه مرا كه گريان ديدند، پناهم دادند و ماجرا را كه فهميدند دوره ام كردند و بر سر و چشمم بوسه ها زدند و اشك ها ريختند ... آن شب، مهمان آنها بودم و فردا ظهر، همراهانم رسيدند و من تازه فهميدم چه مسافتى را با چه سرعتى طى كرده ام ... كار خريد روغن را فراموش كردم. حالى داشتم كه به هيچ چيز آرام نمى گرفت. فرداى آن روز به حله رفتم و سراغ بزرگ اهل شيعه را گرفتم. خانه سيدمهدى قزوينى را نشانم دادند. نمى دانستم كيست. اما به كسى نياز داشتم كه به من بگويد چه كنم تا به عهدم وفا كنم. خصوصا كه حضرت بر عمل بر عهدم تاكيد فرموده بود. خادم سيدمهدى در را برويم گشود. مرا كه گريان و گرد و غبار گرفته ديد به اتاقى برد و لحظه اى نگذشت كه سيد خودش به سراغم آمد. بى آنكه بداند من كه هستم و بر من چه گذشته، گرم مرا در آغوش گرفت و بوسيد. گفتم: نامم ياقوت است و روغن فروشى از اهالى حله هستم.
گفت: هر كه هستى خوش آمدى