ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - ياد ديدار يار
كربلا را پشت سر گذاشته ايم و روى آب هستيم. اگر گمرك چى هستى برو كنار دروازه كربلا.
ياقوت برآشفت: احترام موى سفيد اين شيخ را داشته باشيد. پيرمرد كه حرف بى حساب نمى زند.
هنوز جوان پاسخ ياقوت را نداده بود كه ناخدا حيدر فرياد زد: رسيديم. بعد از اين عمق آب خيلى كم است. اگر جلوتر برويم، كشتى به گل مى نشيند. پياده شويد و بقيه راه را تا نجف پياده برويد.
ياقوت نفس راحتى كشيد. كوله بارش را برداشت و بسرعت پياده شد. شيخ على هم پياده شد. خودش را به ياقوت رساند و گفت: اگر اجازه بدهى تا نجف همراهت باشم.
ياقوت سرى تكان داد و گفت: از اينكه به خاطر من به زحمت افتاديد شرمنده ام.
- اين چه حرفى است. اگر همين طور پيش رفته بودند و ناخدا فرمان پياده شدن نداده بود، كارت با آنها به جاى باريكى مى كشيد. حالا واقعا راست مى گفتند و از خويشاوندان تو هستند؟
- بله آنها عموزادگان من هستند و همه اهل سنتند و پدرم هم سنى است. اما مادرم شيعه است و من چندسالى است كه به مذهب مادرم هستم و همين امر باعث شده آنها مرا بسيار آزار دهند.
- حالا كجا مى رفتى كه با آنها همسفر شدى؟
- من اهل حله هستم و شغلم روغن فروشى است. براى تهيه روغن مرتب از حله به باديه هاى اطراف نجف مى روم. اينها هم براى كار به نجف مى روند. شما كه هستيد و به كجا مى رويد؟
- من نامم شيخ على رشتى است و براى تدريس علوم دينى به اين نواحى آمده ام. دلم مى خواهد بدانم چه پيش آمد كه به مذهب مادرت درآمدى.
دل ياقوت با شنيدن اين جمله شيخ على فرو ريخت. ياد خاطره اى شيرين در دلش زنده شد. چشمانش به اشك نشست و براى لحظاتى طولانى سكوت كرد. شيخ على متوجه شد كه ياقوت سخت منقلب شده است. سكوت كرد و گذاشت تا به حال خودش باشد.
ياقوت حس كرد بغض راه گلويش را بسته است و اگر اشك هايش نريزند نفسش بند مى آيد. آهى كشيد و اشك هايش جارى شدند. شيخ على اشك و سكوت او را كه ديد گفت: حدس مى زدم چيزى در دلت مى گذرد كه اينگونه تو را از آنها جدا كرده، اما فكرش را نمى كردم كه يادآورى آنچه بر تو گذشته، اشكت را جارى كند. مشتاقتر شدم بدانم چه بر تو گذشته.
ياقوت اشك هايش را پاك كرد و گفت: گفتم كه شغلم روغن فروشى است و براى تهيه روغن به اطراف نجف مى روم تا از باديه نشينان روغن بخرم. آن سال كاروانى راهى نجف بود و من با آنها همراه شدم. در بين راه شب در جاى امنى مانديم و من كه بسيار خسته