ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٧
ادامه از صفحه ٣١
آسمان را ابرى تيره پوشانده بود. ديدن آن همه زائر نااميد و رانده از همهجا دل سيد مهدى را از جا كند. مىدانست هركدام مثل او بههزار اميد راهى اين سفر شده بودند و حالا نه راه رفتن داشتند و نه دل برگشتن. خيلى از آنها از نجف و حله چند روز پياده آمده بودند و حالا نااميد و خسته يك گوشه كز كرده و به دور دستخيره شده بودند. به راهى كه در انتهاى آن همه اميد آنها نهفته بود، راهى كه به كربلا ختم مىشد و در بين آن مردان بىرحم عنيزه كمين كرده بودند. قطرههاى باران بر سر و روى سيد مهدى مىباريد و باعث مىشد قطرههاى اشك او را از چشمان كنجكاو مرد عرب پنهان كند ...
پشتبه چادر و مرد عرب كرد و زير باران رو به دشتشروع به رفتن كرد. همانطور كه قدم مىزد و اشك مىريختبا خود مىانديشيد: همه گفتند نرو ... حالا برگردم به چه رويى در چشمان ديگران نگاه كنم و بگويم، امام حسين مرا نپذيرفت ... رود هنديه در دل دشتبهسوى دجله پيش مىرفت، يك لحظه با خودش فكر كرد كاش خودم را بهآب بزنم و با شنا تا فرات بروم ... اما خيلى زود از اين فكر پشيمان شد. او تحمل شناكردن در اين مسير طولانى را نداشت. از راه خاكى تا كربلا سه ساعت راه بود ...
ياد حرفهاى مرتضى و محمد افتاد، نمىخواست قبول كند كه حق با آنهاست. تمام وجودش در يك كلمه خلاصه شده بود و آن هم «كربلا» بود. ناگهان حس كرد صبرش از اين نااميدى و بلاتكليفى تمام شده است. سرش را رو به آسمان بلند كرد و درحاليكه بهشدت اشك مىريختبلند فرياد زد: يا حسين ... اگر مرا بهعنوان زائر خودت قبول نداشتى تا اينجا چرا مرا كشاندى؟ ... چرا در همان حله مانعم نشدى. تو كه مرا نمىخواستى چرا شعلهورم كردى ... مىبينى كه دارم مىسوزم ... هق هق گريه كلام را در گلويش خفه كرد. به زانو روى خاك دشت فرود آمد و ناليد: چرا كمكم نمىكنى؟ ... اين همه كه از كرامت تو گفتهاند قصه كه نيست ... تمام وجودش در آتش شوق زيارت كربلا مىسوخت و تنها چيزى كه نمىخواستبپذيرد اين بود كه بايد برگردد و به كربلا نرود. اشك تمام محاسن سياهش را خيس كرده بود. در دور دست افق ابرهاى تيره بر زمين سايه انداخته بودند و بعد از ظهر سنگين و غمگرفتهاى بود. سر بلند كرد و ناليد: يا حسين نگو كه بايد برگردم. نگو كه به كربلايت راهم نمىدهى. نگو كه زائرت را از خودت مىرانى ... نگو ... نگو ... ناگهان از پشت پرده اشك حس كرد تكسوارى از دور بهسويش مىآيد. با دو دست چشمانش را از اشك پاك كرد تا سوار را بهتر ببيند. از جا برخاست و قدمى جلو گذاشت. سوار به او نزديك شد. شخصى كه سوار بر اسب بود لباس عربى پوشيده بود و نقاب زردى به چهره داشت. نيزه بلندى در دست داشت و شمشيرى به كمر بسته بود. به او كه رسيد دهانه اسب را كشيد و اسب راهوار و زيبايش آرام ايستاد. آن شخص نقاب از چهرهاش برداشت. سيمايى در نهايتحسن و ملاحت داشت و چشمانى درخشان و نافذ. نگاهش دل سيد مهدى را از تمام غمى كه داشت نجات داد. اما نفهميد چرا ناگهان با ديدن اين چهره احساس آرامش و سبكى كرد. آن شخص او را بهنام صدا زد: سيد مهدى سوار شو. سيد دلش فرو ريخت. بىآنكه بداند اين شخص در اين غربت نام او را از كجا مىداند، گفت:
- با اين جماعتبىرحم عنيزه چگونه مىتوانيم برويم؟ شخص جليلالقدر با اطمينان گفت: عنيزه مىرود.
سيد بهخود آمد و با سرعتبهطرف اسبش دويد و افسار آن را از تيرك چادر مرد عرب باز كرد و سوار شد. مرد عرب بهسراغ جمعيت رفته بود و در چادرش نبود. اسب سوار بهسوى جمعيتبهراه افتاد. پيغامش بهسرعت در بين جمعيت پيچيد و همه به جنب و جوش درآمدند و زمانى نگذشت كه همه سواره و پياده بهراه افتادند. شور و شوقى عجيب پاهاى بىرمق و خسته زائران را توان بخشيد. و همه در كنار رود هنديه بهسمت كربلا بهراه افتادند. سوار نيكو با كمال آرامش اسب را پيش مىبرد، اما اسب سيد مهدى پشتسر او با نهايتسرعت مىتاخت، ولى فاصله معين بين آنها كم نمىشد تا بتواند با او صحبت كند.