ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٠ - همسفر با تو تا كربلا
زهرا سكوت طولانىاش را در برابر نگاه ملتمس سيد شكست و گفت: خودت كه بهتر ازمن همهچيز را مىدانى و با اين همه مىخواهى بروى.
- باور كن اگر بر سر من فرياد بزنى راحتتر تحمل مىكنم تا اينطور مظلومانه اشك بريزى و كولهبار سفر مرا آماده كنى.
زهرا آخرين تكه لباس را هم تا كرد و بلند شد: من دل تو را مىشناسم وقتى كربلايى شود هيچ چيز جلودارش نيست.
- امتحان كن، چيزى بگو ... بهتر از اين است كه با اين گريهات دل مرا آتش بزنى.
زهرا رو برگرداند و گفت: دلم مىخواهد با تو بيايم، ولى مىدانم نمىتوانى در چنين شرايط خطرناكى مرا با خودت ببرى. وقتى خودم در اين اشتياق دارم مىسوزم، چطور مىتوانم تو را از رفتن منع كنم؟
سيد مهدى مبهوت از اين كلام همسرش از جا بلند شد و گفت: تو با رفتن من مخالف نيستى؟ مثل محمد و مرتضى و همه مردم شهر مرا از خطرات راه پرهيز نمىدهى؟
- نه ... برو و دل مرا هم با خودت ببر. من برايت دعا مىكنم كه بهسلامتبروى و زيارت كنى و برگردى!!
سيد با نگاهى حقشناس به چشمان پر از اشك همسرش خيره شد و براى زمانى طولانى هر دو گريه كردند.
\*\*\*
اسب خسته و خيس عرق، از نفس افتاده بود و وقتى به رود «هنديه» رسيد پاهايش سستشد و كنار آب ايستاد، سيد از اسب پياده شد تا نفسى تازه كند. آبى به صورتش زد. در آن سوى رود جمعيت زيادى پراكنده شده بودند. سيد فهميد اينها همه زائرانى هستند كه تا اينجا آمدهاند و بعد از اين جرات رفتن ندارند. سر بهسوى آسمان بلند كرد و گفت: يا حسين! من به عشق تو راهى كربلا شدهام. از عمق خطراتى هم كه در پيش رويم هستباخبرم ... اما خودم را بهتو سپردهام ... مرا روسفيد كن ...
سوار اسب شد و به آب زد و خودش را بهآن طرف رود رساند و بهسمت چادرهايى كه از دور پيدا بود بهتاخت پيش رفت. مرد عربى كه كنار چادرش نشسته بود و با ليف خرما سبد مىبافتبا ديدن سوارى كه بهسرعت پيش مىآمد از جا بلند شد. سيد بهاو كه رسيد افسار اسب را كشيد و پياده شد. مرد عرب جلو رفت و سيد سلام كرد. جواب او را داد و پرسيد: تو هم زائر كربلائى؟!
- بله، بهقصد كربلا آمدهام.
- مگر خبر ندارى آنطرفها چهخبر است؟
- چرا خبر دارم. اين چند روزه بسيار شنيدهام كه راهزنان عنيزه سر راه زائران كربلا كمين كردهاند.
- خبر دارى و آمدهاى؟
- اينها چرا آمدهاند؟
- نمىدانم. هيچ راهى بهسوى كربلا نيست. عبور و مرور بهكلى قطع شده.
- تو هم آيه ياس مىخوانى مرد جوان؟
- آيه ياس كدام است؟ مگر بهچشم خودت نمىبينى اينجا چهخبر است؟
سيد حس كرد او هم مثل بقيه فقط قصد منصرف كردن او را دارد. برگشت و كنار رود رفت، وضو گرفت و همانجا كنار آب نماز ظهر و عصرش را خواند. آسمان ابرى بود و هنوز نمازش را نخوانده بود كه نمنم باران هم شروع شد و بر دلتنگى و غربت آن بيابان افزود. سيد مهدى سر به زير انداخته و در دل مشغول ذكر و دعا بود و باران آرام بر سر و رويش مىباريد. مرد عرب كنارش آمد و گفت: باران تو را خيس مىكند. بهچادر من بيا و مهمان من باش تا ببينيم خدا چه مىخواهد.
سيد دعوت مرد عرب را از سر غربت و ناچارى پذيرفت و با او به چادرش رفت. مرد پيالهاى چاى داغ برايش ريخت و بهدستش داد و گفت: كه هستى و اهل كجايى؟
سيد پياله را گرفت و نشست: سيد مهدى قزوينى هستم. در قزوين بهدنيا آمدهام و پدرم به نجف كوچ كرده و ساكن نجف و حله شدم و اكنون در نجف حوزه درس علوم دينى دارم.
- پس با اين سرزمين آشنا هستى سيد!
- بله ...
- و مىدانى معنى راهزن چيست و غارت كردن كاروان چه معنايى