ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - عهد چيست؟
زمان بود كه گوئيا آدمى به اجمال، همه آنچه را كه بايد بداند، دانست:
١- خداوندگار هستى از سوى آدم و ذريّهاش، او را به اجمال، داناى بسيارى از حقايق ساخت:
«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها.»[١]
از همينجا بود كه همه انبيا (ع) تنها متذكّرانى بودند كه علم و عهد فراموش شده رامتذكّر مىشدند، نه آنكه خالق و مبدع آنهمه باشند. اين فرستادگان، بشير و نذير بودند كه به حكم خداوند در ميان همه امّتها حضور داشتند:
«وَإِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِيها نَذِيرٌ؛[٢]
هيچ امّتى نبود، جز اينكه بيمدهندهاى از ميان آنها بود.»
٢- پروردگار عالم، آدم (ع) و همه آنچه را بر او وارد آمده است، چونان نمونهاى ازلى فراروى انسان قرار دارد تا امكان درك و دريافت همه آنچه كه او را به مهلكه درمىاندازد، برايش فراهم نمايد.[٣]
٣- و همه بودن و نبودنش را در گرو عهدى نهاد كه مىتوانست سرنوشت او را در همه برهههاى حيات در گستره خاك تعيين كند. از همين رو، همه آنچه كه از بدو خلقت آشكار شده، همه فرهنگ و تمدّنهايى كه آمده و رفتهاند، همه تباهىها و زيبايىهاى مخلوقات آدمى، همه شكوه و همه ذلّتها، همه و همه تابع عهد بستنها و عهد گسستنهاى نسلهاى پى در پى آدمى در عرصه خاك هستند.
همه منابع و متون دينى و اقوال بزرگان دين، حكايت از اين دارند كه آدم (ع)، نه تنها از طريق دريافت و درك حضورى و شهودى، ناظر و متذكّر حقيقت هستى و مبدأ آفرينش شدند؛ بلكه اين درك به اجمال در صفحه و لوح قلب و روح او چنان حك شد كه مىتوانست در هر زمانى و بىمدد هيچ معلّمى، تنها با نگاهى پيراسته از غرض به عوالم پيرامون، پى به گوهرهاى گرانبهايى برد كه حامل آنها بود. اگرچه خالق او از روى لطف، معلّمانى را از ميان فرزندان آدمى مبعوث ساخت تا متذكّر مخلوقاتى شوند كه داغ نسيان و غفلت را با خود داشتند و از همين رو او را «انسان» يعنى انس گيرنده و مستعدّ نسيان و فراموشى ناميد.
درباره داستان خلقت آدم (ع) و آنچه كه بر او گذشته است، از امام رضا (ع) روايتى بلند نقل شده است:
«... آدم (ع) پس از آنكه اكرام داشته شد و مسجود ملائك گشت و پاى در جنّت نهاد، در نفس خود پرسيد: آيا خداوند بشرى برتر از من خلق كرده است؟ خداوند تبارك و تعالى به او ندا در داد كه: اى آدم! سر خود را بلند كن و بر ساق عرش بنگر!
آدم سر بلند كرد، مكتوبى را بر عرش ديد كه بر آن نوشته بود:
«لاالهالاالله، محمّد رسولالله، علىبنابىطالب اميرالمؤمنين، و زوجه فاطمة سيّدة نساءالعالمين و الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة» آدم (ع)، گفت: «يا ربّ اينان كيانند؟» خداوند گفت:
«آنان از فرزندان تواند و از تو و همه مخلوق من برترند كه اگر آنان نبودند، تو را و جنّت و نار و آسمان و زمين را خلق نمىكردم. هشدار كه با چشم حسد بر آنها ننگرى كه از جوارم دور خواهى شد. آدم با چشم حسد بر آنها نگريست و در دل تمنّاى جايگاه آنان كرد. پس شيطان بر او چيره شد تا آن هنگام كه از درختى كه نهى شده بود، خورد. چنانكه بر حوا مسلّط شد، آنگاه كه با چشم حسد بر جايگاه حضرت فاطمه نگريست. او هم از درختى كه نهى شده بود، خورد. پس هر دو از جنّت رانده شدند و بر پهنه زمين هبوط كردند.»[٤]
آدمى براى قبول امانت خلق و براى حراست از عهد خداوندى برگزيده شده بود و آنهمه تجهيز و نفخه روح و تعليم اسماء و اكرام خداوندى كه در حقّ آدم (ع)، بيان شده و فرمود:
«فَتَبارَكَاللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»[٥]
جز براى قبول مأموريتى بزرگ و يگانه نبود.
آدمى يگانه موجودى بود كه همه قواى لازم را براى انجام مأموريت محوّله داشت؛ امّا انجام آنهمه در گرو بستن عهد بود. تضمينى قلبى كه موجب ارتباط آدمى با خداوند تبارك و تعالى و گسست آن، موجب دورى و حرمان مىشد.
اگرچه آدم (ع)، خود مصطفى و برگزيده بود، امّا بين او تا نيل به مقام لولاك[٦] چنانكه در مقام حضرت نبىاكرم (ص)، آمده و مقيم شدن در كوى قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى[٧] فاصلهاى بس دراز بود.
آنچه آدم (ع)، بر ساق عرش مىديد، مكتوب بلندى بود كه او را متذكّر وجهى از حقيقت عهد مىساخت. عهد و ميثاق خداوند درباره ولايت كسانى كه در حقّشان خطاب لولاك آمده بود و او در آستان حضرت ربّ جليل، شاهد نام برگزيدگانى شد كه به اراده حق، از حيث رتبه، برتر و رفيعتر بودند و شايسته بلامنازع خلافت الهى بر عرصه خاك؛ چنانكه از امام جعفر صادق (ع)، منقول است كه خداوند پس از آنكه آدم و حوّا را متذكّر منزلت حضرت ختمىمرتبت و اهلبيت (ع) شد، به آنان فرمود:
«هؤلاء خزنة علمى و أمنائى على سرّى، إيّا كما أن تنظرا بعين الحسد؛[٨]
همانا اينان خزانه علم من و امناى اسرار منند. هشدار كه به چشم حسد بر آنها ننگرى.»
گويا همه رفتن و همه كشيدن بار امانت الهى و همه تعهّد در پانهادن بر خود، خلاصه مىشد. خواه اين پانهادن در هنگامه رويارويى با مقام عالىترين مخلوق حضرت خداوندى يعنى محمّد (ص) و اهلبيتش (ع) باشد و خواه در ترك تمنّاى خود در وقت مواجهه با درختى كه از نزديك شدن بدان نهى شده بودند.
ترك اولى آدم و حوّا را بر آن داشت تا در سيرى طبيعى، مهيّاى ورود به سرزمين ابتلا، سرزمين كينه و بغض و هواجس و غفلت؛ يعنى زمين شوند.
شيطان نيز با سنگ عتاب از درگاه رانده شد.
تمكين نفس، تسليم شيطان را آورد، بىآنكه آدم خود وقوف بر آن داشته باشد و چه بسا كه گاه شهوت، چنان كار را در چشم آدمى مىآرايد كه همان دم كه بر فرشالشّيطان نشسته، گمان كند كه بر عرشالرّحمان غنوده است.
هبوط بر خاك، صاعقهاى بود كه به يكباره بر جان آدم فرود آمد و او را متذكّر عهد گسسته، بهشت و منزلت از دست رفته (قرب الهى)