ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - هفده سال «مدينه»
هفده سال «مدينه»
سه سال- به اجبار- در «طوس»
اگر تنها ادّعاى دوستانش بود، مىشد تأمّلى كرد ...
امّا دشمنترين دشمن او در بارهاش مىگفت:
هيچ كس را در روى زمين داناتر از رضا نمى دانم.
كارگزاران و خدمتگزاران برسر سفره نشستند؛ امّا دست به غذا نبردند.
منتظر ماندند تا او نيز بيايد.
عادتش بود كه با اينان همراه شود.
لذّتى مىبرد از همصحبتى و همدلى با اين مردان تهىدست پر درد!
به هيچ كس ظلم نمىكرد،
سخن كسى را قطع نمىنمود،
حاجتمندى را دست خالى بر نمىگرداند،
با ادب و احترام مىنشست و بر مىخاست،
هرگز كلام جسارتآميزى بر زبان نمىآورد
و دل كسى را به هيچ قيمتى نمىشكست ...
به گنبد طلايش كه نگاه مىكنى، اينها همه پيش چشمت زنده مىشود.
آنان كه تاب بزرگى او را نداشتند، سرزنشش مىكردند:
تو كجا و اين جماعت پا برهنه كجا!
مىگفت:
«پروردگارمان يكى است
پدر و مادرمان نيز.
ميزان برترى، عمل است و عمل و عمل»
دستى را كه به سويش دراز مىشد، خالى بر نمىگرداند.
امّا هرگز اجازه نمىداد گرد شرمندگى بر چهره كسى بنشيند.
او بهتر از همه مىدانست كه «صدقه» پنهانى معادل هفتاد حج است.
حتّى گناه اگر پنهانى باشد، به آمرزش نزديكتر است! چه رسد به وسعت درياى مهربانى او ...
وقتى «ولايتعهدى» تحميلى باشد، تلخ است و دلآزار!
چشمهاى «مدينه» خيس خيس بود از غصّه دور شدن رضا.
انگار سهم اين شهر، هميشه تنها ماندن است.
وسهم اهل بيت (ع)، تبعيد و زندان و شهادت ...
گاه با مكرى آشكار و گاه ... خدا مىداند رازهاى پشت پرده را ...
مأمون بعيدترين راه را فرمان مىدهد و غريبترين را.
مىداند اگر رضا را از مسير معمول بياورد، آن مىشود كه نبايد بشود ...
امّا شيعيان به كوتاهى و آشنايى نمىانديشند ...
عشق رضاست كه راهشان مىاندازد ...
عجب استقبال با شكوهى مىكنند از مولايشان على بن موسى!
قلعه استوار توحيد، لا اله الا الله است؛ امّا مشروط!
رضا را مىشناسى؟
پسر موسى بن جعفر، پسر جعفر بن محمّد، پسر محمّد بن على، پسر على بن حسين، پسر حسين بن على، پسر علىّ بن ابى طالب، وصىّ رسول خدا (ص).
شرط توحيدى بودن، پذيرفتن ولايت اوست و بس ...
مىدانست كه «طوس» سراى ماندگار او خواهد بود.
و عاشقانش هر جا كه باشند دل و جانشان بيدار است و نگران!
فرمود: «هر كه مرا زيارت كند- با معرفت- در بهشت با من است و از اين جهان آمرزيده خواهد رفت.»
از مشهد كه مى آمد، بوى بهشت را سوغات مىآورد براى همه!
يقين داشت سلامهايش به رضا بىپاسخ نمىماند.
حرف هايش را مىزد.
درددلهايش را مىگفت.
اشكهايش را مىريخت.
و سبكبال و آرام باز مىگشت، با بوى بهشت ...
قصّه معرفت و محبّت را شنيدهاى؟
هر چه آشناتر باشى، عشق و ادبت بيشتر مىشود.
و رضا (ع) نام قائم آل محمّد را كه مىشنيد،
برمىخاست، دست مباركش را روى سر مىنهاد، سر را فرو مىآورد و بر او صميمانه سلام مىكرد.