ماهنامه موعود
(١)
شماره يكصد و دوازده
١ ص
(٢)
فهرست
٢ ص
(٣)
زنجيرهاى نامرئى يهود
٤ ص
(٤)
حوادث قريب و ادعيه غريب
٨ ص
(٥)
اكتشافات علمى جديد، بيانگر نشانه هاى غيبى ظهور است
١٢ ص
(٦)
نغمه هاى كوى دوست
١٩ ص
(٧)
پروژه اى به نام 2012
٢٢ ص
(٨)
مقدّمات پروژه 2012
٢٣ ص
(٩)
زمينه سازى هاليوودى براى پروژه 2012
٢٣ ص
(١٠)
مستندسازى براى 2012
٢٤ ص
(١١)
بازار نشر و پروژه 2012
٢٥ ص
(١٢)
2012 و جريان فراماسونرى
٢٦ ص
(١٣)
امامت، عهد الهى
٢٧ ص
(١٤)
جفر على (ع)
٣٠ ص
(١٥)
چشم در راه
٣٣ ص
(١٦)
سجاياى اخلاقى امام عصر (عج)
٣٤ ص
(١٧)
دو هديه، دو نعمت
٣٦ ص
(١٨)
خرمشهر
٣٨ ص
(١٩)
مادر گل هاى عالَم
٣٨ ص
(٢٠)
آينه حُسن
٣٨ ص
(٢١)
به انگيزه سالروز ارتحال ملكوتى حضرت امام (ره) ادامه
٣٩ ص
(٢٢)
بى جمال تو
٣٩ ص
(٢٣)
نجابت قُم
٣٩ ص
(٢٤)
اگر درياقلى نبود
٤٠ ص
(٢٥)
حقّ بيمار
٤٤ ص
(٢٦)
توسعه طلبى انجيلى ايوانجليك ها و جهان اسلام
٤٦ ص
(٢٧)
نمك
٥٠ ص
(٢٨)
چرا كف دست مو ندارد!
٥٤ ص
(٢٩)
كيمياى كرامت
٥٦ ص
(٣٠)
پرسش شما، پاسخ موعود
٥٨ ص
(٣١)
مقام امام در آستان حلّه عراق
٦٠ ص
(٣٢)
مقام حلّه
٦٠ ص
(٣٣)
معناى لغوى حِلّه
٦٠ ص
(٣٤)
موقعيّت حلّه
٦١ ص
(٣٥)
حلّه، شهر نور
٦١ ص
(٣٦)
با خوانندگان
٦٤ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٧ - كيمياى كرامت

آرايش- پدر شهيدان گل آرايش و از مبارزان و مجاهدان پيش از انقلاب و شاگرد خاصّ مرحوم آيت‌الله نجابت- در اين وقت مرحوم آقاى گل آرايش خودش را بر روى پاى مبارك حضرت آقا انداخت و شروع به گريستن كرد و طلب عفو نمود. حضرت آقا فرمودند: چاره‌اى ندارى جز اينكه جبران كنى!

داستان از اين قرار بود كه مرحوم آقاى گل آرايش مستأجرى داشت كه به علّت مسائلى صبح آن روز، عذر او را خواسته بود و اين مايه كدورت و ناراحتى آن شخص گرديده بود. حضرت آقا فرمودند: اوّلين كارى كه فردا انجام مى‌دهى اين است كه آن شخص را پيدا كرده و به هر صورت كدورت و خستگى را از دلش بيرون آورى! مرحوم حاج آقا گل آرايش هم فرمايش حضرت آقا را بى هيچ اكراه و اجبارى پذيرفت و طبق آن عمل كرد.

بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند

پير ما هر چه كند عين ولايت باشد[١]

مرحوم حاج آقا گل آرايش درباره روش تربيتى حضرت آيت‌الله العظمى نجابت مى‌فرمود:

روش تربيتى حضرت آقا مانند معلّم‌هاى عادّى نبود. ما هر شب كه خدمت ايشان مى‌رسيديم از طرز برخورد ايشان فوراً مى‌فهميديم كه رفتار، گفتار، منش و روش ما درست بوده يا غلط؟ سرّاً به انسان مى‌فهماندند كه او در چه وضعى است. يادم هست كه روزى در كارگاه، وضع و حال عجيبى داشتم، حالى به من دست داده بود كه از كثرت محبّت اولياى خدا و خداى تعالى دلم مى‌خواست خودم را فدا كنم. وقتى شب خدمت ايشان رسيدم، بلافاصله فرمودند: مرحبا، مرحبا، مرحبا امروز ساعت ٣ بعد از ظهر چه كار مى‌كردى؟! همين حال را حفظ كن راه بسيار درستى است.

روش تربيتى ايشان جورى بود كه براى آدمى آشكار مى‌شد كه الآن چه كار بايد بكند و اكنون در چه وضعى است. يعنى از اسرار و باطن شاگردانشان آگاه بودند، درد هر كس را تشخيص مى‌دادند و با استادى درمان مى‌كردند. البتّه گاهى دارو تلخ بود و گاهى شيرين.[٢]

مشكل خويش بر پيرمغان بردم دوش‌

كو به تأييد نظر حلّ معمّا مى‌كرد

نترس! نمى‌گذارم بروى!

استاد كريم محمود حقيقى- نويسنده آثارى چند در حوزه عرفان و ادب و دعا و از شاگردان مرحوم آيت‌الله العظمى نجابت، كرامتى را كه درباره خود، از آن بزرگوار ظهور كرده، چنين نقل مى‌كند:

جوان بودم و هنوز به سربازى نرفته و تازه با حضرت آقا آشنا شده بودم. آن قدر محضر او گرم و شيرين بود كه واقعاً نمى‌توانم بگويم با دل آدمى چه مى‌كرد؟ از اينكه او را از دست بدهم- حتّى براى مدّت كوتاهى- به شدّت ناراحت و نگران بودم. روزى خدمتشان عرض كردم:

آقا! خيلى مى‌ترسم كه مصاحبت و همنشينى با شما را از دست بدهم! فرمودند: چرا؟ عرض كردم: در كنار شما دارم آدم ديگرى مى‌شوم، امّا بايد به زودى به سربازى بروم و دو سال تمام از محفل و مجلس شما دور باشم. همين فكر و خيال مرا ناراحت مى‌كند.

با لحنى مطمئن و قاطع فرمود: نترس! نمى‌گذارم بروى!

اين سخن را خيلى جدّى نگرفتم و بعد هم اصلًا يادم رفت. موقع اعزام، همه دوستان را بردند، امّا مرا نگه داشتند و گفتند: پرونده‌ات ناقص است هر چه اصرار كردم تا با دوستان اعزام شوم، نپذيرفتند و گفتند: بايد بمانى و با دوره بعد اعزام شوى.

وقتى نوبت اعزام دوره بعد شد. همان شبى كه فردايش قرار بود لباس بگيريم و اعزام شويم. نمى‌دانم به چه دليل به من گفتند كه: شما از گذراندن دوره نظام معاف شده‌ايد! اين يكى از كراماتى بود كه من از آن بزرگوار ديدم.[٣]

حاج خليل آقا! خيلى خوش آمدى!

يكى از مريدان و دوستان ديرينه مرحوم حضرت آيت‌الله العظمى نجابت مى‌گويد:

روزى با شوق و ذوق به منزل استاد بزرگوار، حضرت آقا رفتم. ايشان به تنهايى در اتاق بودند و در خانه هم بسته بود. متحيّر ماندم كه در بزنم يا نزنم بدون اينكه چيزى بگويم همان جا ايستادم. پس از چند لحظه بدون اينكه كسى آمدن مرا به ايشان خبر دهد، از درون اتاق، با صداى بلند مرا صدا زدند و فرمودند: حاج خليل آقا! خيلى خوش آمدى و خوب كردى كه آمدى!

در اين وقت در اتاق را باز كرده و مرا دعوت كردند. روش هميشگى آقا اين بود كه اگر حال طلب در كسى مشاهده مى‌كردند با استقبال و ملاطفت و محبّت برخورد مى‌كردند، آن روز نيز مرا فراوان مورد محبّت خود قرار دادند.[٤]

پى‌نوشت‌ها:


[١]. طلوع حق (يادنامه مرحوم حاج محمّدرضا گل آرايش)، صص ٦٨- ٦٩.

[٢]. همان، صص ٣٨- ٣٩.

[٣]. يادماندگار، به اهتمام جواد محققّ، ص ٢٨.

[٤]. دعا و توسل، ع. م دستغيب، صص ١٠٣- ١٠٤.