بنادر البحار (ترجمه و شرح بيست و پنج جلد از بحارالانوار) - فيض الاسلام اصفهانى، على نقى - الصفحة ٢٣ - باب فضل العقل و ذم الجهل
اگر مردم دنيا ميفهميدند و تدبّر نموده و ميانديشيدند (كه دنيا جاى ماندن نيست و فانى و نيست مىشود) دنيا خراب و ويران ميگشت (اگر مردم دانسته و راستى باور داشتند كه در اين سراى رهگذرند و نمىمانند عمر عزيز خود را براى چيزهاى نابودشدنى بپايان نمىرسانيدند، و دنيا بدين گونه كه هست نميبود).
١٧- حضرت امير المؤمنين (رحمت و درود بر او باد) فرموده: نيست بينائى (آگاهى دل) با ديدهها و چشمها كه گاهى چشمها بدارنده خود دروغ ميگويد، و (ليكن) عقل و خرد خيانت نمىكند (بغلط و اشتباه نمىاندازد) كسى را كه پند و اندرز او را بپذيرد (در شناختن حقائق بايد بعقل اعتماد نمود نه بحسّ، زيرا بسا محسوس و بديهىّ كه معلوم نيست، و بسا عقلىّ و نظرىّ كه نزد دلهاى روشن از هر بديهىّ آشكارتر است، و از اين رو است كه حكماء گفتهاند: يقينيّات همان معقولات است نه محسوسات، زيرا حكم حسّ در مظنّه و جاى گمان بردن غلط و اشتباه است، و بسا حسّ كه دروغ ميگويد و ما را باعتقادات و باورهاى نادرست واميدارد، چنان كه بزرگ را كوچك و كوچك را بزرگ و متحرّك را ساكن و ساكن را متحرّك ميپنداريم، و امّا عقل در هر چه راه يابد و پيش او بديهىّ و آشكار گردد غلط و اشتباه در آن راه ندارد، بنا بر اين گفتار نادانان كه ميگويند:
دليلى بزرگتر از حسّ و ديدن چشم نيست باطل و نادرست