ولايت

ولايت - خامنهاى، سيد على - الصفحة ٩٠

انسانى است كه اگرچه‌ منكم‌ است و جزو انسانها، اما ولايت را از خدا گرفته باشد كه صاحب ولايت كبرى خداست.

حالا هارون الرشيد با آن وضعش با آن بخشش هاى بى حساب و اسرافش، با آن آدم كشى اش (كه همين جعفر برمكى و بسيارى از خاندانش را در يك روز تارو مار كرد و كشت، قلع و قمع نمود و بسيارى از مؤمنين مسلمين را از بين برد الى ماشاءالله كارهاى ديگر كرد) آيا چنين كسى را مى‌توان اولى الامر دانست؟! مفتى زمان مى‌گفت كه اين اولى الامر است و جنگ و نزاع با امام جعفر صادق (عليه السلام) به خاطر همين مسأله بود كه به امام مى‌گفتند: شما چرا با اولى الامر زمانت در مى‌افتى و اولى الامر زمان يعنى همين هارون كذايى.

پس منطق شيعه در اين مسئله بسيار منطق ظريف و دقيقى است. ضمن اينكه نصب خدا را از قرآن احساس و استنباط مى‌كند معيار ها و ملاكها را هم به دست مردم مى‌دهد كه مردم فريب نخورند. و نگويند علىّ بن ابى طالب روى سرِما، روى چشم ما و جانشين او هارون الرشيد هم همينطور. منصور عباسى مى‌گفت كه امام حسن را به عنوان خليفه قبول داريم اما ايشان پول گرفته است و خلافت را فروخته است پس حق خلافت ندارد و ما هم از آنهائى كه خلافت را به آنها فروخته بود خلافت را به زور گرفتيم. اين مال ماست. حرف آنها اين بود كه على بن ابى طالب را برحسب ظاهر قبول مى‌كردند و بعد منصور عباسى را هم به نام جانشين على بن ابيطالب مى‌پذيرفتند و هيچ منافاتى بين اين دو نمى‌ديدند.

اما شيعه مى‌گويد: اين حرف درست نيست و اگر تو حكومت على را قبول دارى بايد معيارهاى خلافت و ولايت را هم قبول داشته باشى، بايد قبول داشته باشى كه علىّ بن ابى طالب بخاطر جمع بودن اين معيارها به عنوان ولى انتخاب شده پس اگر كسى در او اين معيارها نبود يا