ولايت

ولايت - خامنهاى، سيد على - الصفحة ١١٣

كه خواند، ناگهان حجاج رو كرد به غلام و گفت: ساكت، آرام بگير و سپس رو بمردم كرد و گفت خيلى بى تربيت شديد، اميرالمؤمنين به شما سلام مى كند و شما جواب سلامش را نمى دهيد؟! غلام دوباره بخوان، غلام بنا كرد دوباره خواندن‌ من اميرالمؤمنين عبدالملك بن مروان الى اهل الكوفه يا اهل الكوفه سلام عليكم‌ ناگهان از تمام مسجد صدا بلند شد و على اميرالمؤمنين السّلام‌ با شنيدن اين جواب سلام، حجاج يك تبسم رضايت بخشى بر لبانش نقش بست و در دلش گفت كه كار تمام شد. و واقعاً هم كار مردم كوفه تمام شد. جواب سلام اميرالمؤمنين كه درحقيقت اميرالكافرين و اميرالفاسقين است را دادن يعنى حجاج را قبول كردن، اينست كه ديگر كار مردم كوفه تمام شد: وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤْمِنينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى‌[١] حالا كه جواب او را ديد و او را ميخواهيد، حجاج مال شما، حالا كه شما باب حجاج هستيد، خدا با معجزه حجاج را بر نمى دارد كه زين العابدين (عليه السلام) را بجايش بگذارد. همان حجاج مال شما و تا آن وقتيكه شما حجاج را مى پسنديد، همه زندگى شما و فكر شما و روح شما در اختيار حجاج خواهد بود، اين سنت عالم آفرينش است، سنت تاريخ است.

حجاج پس از خوانده شدن نامه از منبر پائين آمد و به دارالاماره رفت و گفت: چون عده اى از اهل كوفه با يكى از شورشگران و اخلال كاران، يعنى محمد بن اشعث ظاهراً، همكارى كردند همه احتياطاً بايد بيايند و اعتراف كنند كه كافر شدند و بعد دوباره مؤمن بشوند. تمام مردم كوفه (يعنى تمام توده هاى هِمَجٌ رَعاع وگرنه مسلماً خواصى بودند كه حاضر شدند اين كار را بكنند. يك عده در خانه ها ماندند، يك عده هم شمشير كشيدند يا كار ديگرى كردند) گروه گروه براى اقرار به كفر خود به دارالاماره رفتند و كارشان اين بود كه شهادت بدهند از دين خدا خارج‌


[١] - نساء، ١١٥.