ولايت - خامنهاى، سيد على - الصفحة ٨٨
جعفر برمكى دارد به جاى نقل كه بر عروس و داماد مى پاشند، در شب عروسى، مهمانان گرامى و عاليقدر ناگهان ديدند كه يك چيزهايى بر سر عروس و داماد پاشيده شد. ميهمانان ريختند و هر چند تا كه بدستشان رسيد برداشتند و بعد از برداشتن و دقت كردن متوجه شدند اينها قوطى هاى ظريفى بقدر يك بند انگشت است كه از طلاى ناب درست كرده اند. بعد كه جعبه را باز ميكردى از داخل آن يك كاغذى در مى آمد كه بسيار نازك بود، اين كاغذ را كه باز مى كردى با كمال تعجب مى ديدى كه اين يك ورقه بزرگى است كه آنقدر كوچك شده و روى آن نوشته شده است كه فرمان مالكيت فلان قسمت از كشور به شما داده شده است. خدا مى داند كه در يك شب واحد، پانصدتا، هشتصدتا، هزارتا فرمان تيول در كاغذهاى بسيار نازك توى قوطى هاى طلا بر سر يك عروس و داماد ريخته شد و كسانى آنر بر داشتند كه خليفه نمى دانست كه اين ها چه كسى هستند، مثلًا فرض كنيد املاك فلان دشت وسيع و فلان ناحيه بدست يك بچه مى افتد يا بدست يك مست چاغو كش مى افتاد، به دست يك انسان بى شخصيت يا يك بى عرضه مى افتاد، اين ها را كه ديگر خليفه نمى دانست، او ريخته بود حالا در آن ناحيه اى كه اقطاعش دست اين شخص افتاده چقدر مردم پامال خواهند شد، چقدر ثروتها از بين خواهد رفت، چقدر حقوق ضايع و نابود و پايمال خواهد شد، براى آنها مهم نبود و به اينها فكر نمى كردند و آنوقت در همان حال كه اين بذل و بخششها و اسرافها انجام مى گرفت يحياى علوى در كوههاى طبرستان با ظلم و باستم مى جنگيد و اين در حالى بود كه خودش و عيالش فقط يك پوشش داشتند كه وقت نماز شوهر مى پوشيد و بعد به زن مى داد تا او ستر بدن بكند و نماز بخواند، خاندان پيغمبر كه با ظلم مى جنگيدند در يك چنين وضعى بسر مى بردند و آن مردم آن وضع را مى ديدند و بى تفاوت بودند، غرض من گله مندى از