ولايت - خامنهاى، سيد على - الصفحة ٦٩
رگ دارد كه درآن خون هست ولى خون جريان ندارد، دست دارد اما يك مورچه ريز را هم نمىتواند از خودش دفع كند، پادارد اما نمىتواند از آفتاب به سايه برود چرا اينطور است؟ چون جان ندارد اما وقتى كه جان دميده شد، مغز كار مىكند، اعصاب كار مىكند، دست مىگيرد، دهان مىخورد، معده هضم مىكند، دستگاه گوارش جذب مىكند خون مىچرخد و مىگردد و نيرورا به همه بدن مىرساند، بدن را گرم مىكند، او را در تلاش مىاندازد، راه مىرود، دشمن را مىكوبد، دوستها را جذب مىكند، خود را هرچه بيشتر كاملتر و آبادتر مىكند، اين مثل را شما در مقام فهميدن اهميت ولايت در يك جامعه، مقابل چشم هايتان بگذاريد. پيكر مرده را برداريد و جايش جامعهانسانى بگذاريد، بجاى جان و روح هم ولايت را بگذاريد، جامعها ى كه ولايت ندارد، استعدادها در اين جامعه هست، اما خنثى مىشود، بهدر مىرود، نابود مىشود، هرز مىرود و يا بدتر به زيان انسان بكار ميافتد، مغز دارد و مىانديشد، اما مىانديشد براى فساد آفرينى، مىانديشد براى انسان كشى، مى انديشد براى عالم سوزى، مى انديشد در راه بدبخت كردن انسانها، مىانديشد براى محكم كردن پايه هاى استثمار و استبداد و استكبار، چشم دارد اما آنچه بايد ببيند نمىبيند، و آنچه بايد نبيند مىبيند، گوش دارد اما سخن حق را نمىشنود، اعصاب سخن حق را به مغز مىرساند، مغز فرمانى بر طبق حق به جوارحى و اعضاء نميدهد، شرايط عالم اجازه كار بر طبق حق بهانسان نمىدهند. اين جامعه بى ولايت است در جامعه بى ولايت چراغها شعله نمىكشند و روشنى شان بيشتر نمىشود، همان يك ذره روغنى هم كه دارند تمام مىشود تابكلى خشك مىشود، چراغهائى كه پيغمبر روغن ريخته بود رو به خاموشى گذاشت و ديديد كه چطور خشك شد، ديديد كه روزهاى بعد