ولايت - خامنهاى، سيد على - الصفحة ١٣٩
چهار، پنج ساله را در نظر بگيريد كه مثل مكتب خانه هاى سابق او را به مدرسه بگذارند، بنده يادم مى آيد از مكتب كه بطور دسته جمعى بيرون مى آمديم اصلا نمى فهميديم كجا مى رويم، بچه ها هم متوجه نيستند كه چى به كجاست، يك مبصرى يا يك بزرگترى با يك چوبى مى گفت از آن طرف برويد، از آن طرف برويد، اصلا متوجه نيستند كه به كجا مى روند ناگهان متوجه مى شوند كه در خانه شان هستند و يا در خانه دوست ديگر هستند. حالا اگر اين مبصر دلش خواست اينها را در خيابان بگرداند بك وقتى مى بينند مثلا فلان جا هستند مستضعفين زمين آن كسانى هستند كه در يك جامعه، خبرى از جريانات جامعه ندارند، نمى دانند، چه به كجاست، نمى فهمند كجا دارند مى روند و از اينجا كه دارند مى روند كجا خواهند رسيد و چه دارد اينها را مى برد و چگونه مى شود نرفت و اگر نرفتيم بعد چكار بايد بكنيم، اصلًا نمى دانند، اصلا ملتفت نيستند و بلا تشبيه مثل اسب عصارى كه چشمهايش را بسته اند همه اش دارد قدم مى زند، همه اش دارد راه مى رود و همينطور مى رود، و دور مى زند، اگر اين حيوان بنا نبود چيزى بفهمد با خودش تصور مى كرد كه حالا بايد حدود پاريس باشد ولى نزديك غروب كه چشمش را باز مى كند مى بيند همان جائى است كه اول صبح بوده است، اصلًا نمى داند كجا رفته است، نمى فهمد كجا مى رود البته اين مربوط به جامعه هايى است كه با نظام صحيحى اداره نمى شوند و براى گوهر انسانى قيمت قائل نيستند نه آن جامعه هائى كه براى انسان و اراده انسان كرامت قائل هستند، نه آن جامعه اى كه رهبرش پيغمبر است و قرآن باو مى گويد: وَ شاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ[١] با اينكه پيغمبر است، با اينكه احتياجى به مشورت مردم ندارد، باز فرمان داده مى شود كه با مردم مشورت كند و آنها را عزيز شمارد، آنها را بزرگ شمارد، به آنها شخصيت بدهد، اين جامعه ها يك چنين توده اى
[١] - آل عمران، ١٥١.