ولايت - خامنهاى، سيد على - الصفحة ١١٢
انا بن جلا وطلاع الثّنايا اذا نزع العممامه تعرفونى
عمامه ام را كه بردارم مرا مى شناسيد، از آنجا كه حجاج يكبار ديگر قبلًا به كوفه آمده بود يكى دو نفر گفتند بنظرم حجاج است لذا زمزمه حجاج، حجاج پيچيد و وهم آنها را گرفت و ترسشان برداشت، كه حجاج آمده و روى منبر نشسته است ناگهان حجاج گفت: بله، حجاج، بله درست فهميديد. مردم ديگر با حال رعب نشسته اند و يكنفر به خودش نمى گويد كه حجاج يك مرد است منهم يك مرد، او بال نشسته، منهم پائين، هرچه او دارد، منهم دارم ضعف نفس مردم، آنها را گرفت، حجاج گفت: اى مردم كوفه! من سرهائى را مى بينم كه مانند ميوه ى رسيده بر گردنها آويخته شده و وقت چيدن آن رسيد است مى بينم لازم است يك مقدار سر، از اين تن ها جدا بشود. مردم باشنيدن اين اظهارات پوچ و تو خالى بيشتر مرعوب شدند آخر حجاج با بمب اتم كه بكوفه نيامده بود، اگر بمب اتم هم داشت كه منفجر نمى كرد، چون اگر منفجرمى كرد، كسى نمى ماند تا بر آنها حكومت بكند لازم بود يك عده اى زنده بمانند، همه را كه نمى كشت اگر همه را مى كشت ديگر بر كه حكومت مى كرد؟ به در و ديوار كه نمى شود كه حكومت كرد اين مطلب را مردم فكر نمى كردند.
حجاج بعد از گفتن اين جمله كه مى بينم سرها بر گردنها آويزان است و وقت چيدن و جدا كردن آن رسيده گفت: ومن حالا تشخيص مى دهم كه سر چه كسى را بايد چيد، غلامش را صدا زد، غلامش بلند شد گفت نامه اميرالمؤمنين را براى آقايان بخوان البته مى دانيد كه اميرالمؤمنين يعنى جناب عبدالملك مروان، غلام هم نامه عبدالملك مروان خليفه را باز كرد و بنا كرد به خواندن. ابتداى نامه اين جمله بود:
بسم الله الرّحمن الرحيم، من اميرالمؤمنين عبد الملك بن مروان على اهل كوفه يا اهل الكوفه سلام عليكم اى اهل كوفه سلام بر شما)، تا اينجا را