ولايت

ولايت - خامنهاى، سيد على - الصفحة ١١١

چون مسجد كوفه خيلى بزرگ است، مردم اول متوجه نشدند، ولى كم كم بعضى ها فهميدند كه شخصى با هيبت عجيبى بر روى منبر نشسته بدون اينكه كلمه اى حرف بزند و اين درحالى بود كه حجاج عمامه ى سرخ رنگى بر سر بسته و تحت الحنگ عمامه اش را باز كرده و بصورت لثام ١ تا روى بينى بسته بود به طورى كه فقط چشمهايش پيدا بود و هيكل عجيبى شده بود تصور بكنيد مرد مسلحى با شمشير و عبا و عمامه ى قرمز رنگ، با اين وضع روى منبر، در مسجد كوفه نشسته بدون اينكه يك كلمه حرف بزند ناگهان يك نفر سرش را بلند كرد و چشمش به مردى افتاد كه با آن وضع عجيب روى منبر نشسته است از كنار دستش سؤال كرد كه اين كيست كم كم اين از آن سؤال كرد و آن از اين و بالأخره زمزمه اى در همه مردم كه بطور متفرق از يكديگر بودند افتاد و توجهشان جلب شد و بطرف منبر كشانده شدند درست توجه كنيد، آيه قرآن چه مى گويد: نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى‌ آن كسى كه از راه ايمان و مؤمنين به كنارى برود، بندى را كه بگردنش افكنده است دور گلويش قفل مى كنيم. تو كه مسلمان بودى و ديدى كه روى منبر مسجدت آدمى نشسته كه نمى شناسى، چرا بپاى منبر مى روى و آنجا مى نشينى؟ مى بايست مى رفتى و از او سؤال مى كردى كه شما كه هستى؟ خودتان را معرفى كنيد. و همينطور نفر دوم و نفر سوم الى آخر، اگر همه اين سؤال را مى كردند، وضع طور ديگرى مى شد اما اينها سستى به خرج دادند، حالت بى ارادگى و ضعف نفس بخرج دادند لذا نشستند تا او حرف بزند حجاج بعد كه ديد همه ى مردم دارند به او نگاه مى كنند، گفت گويا مردم كوفه مرا نمى شناسند مردم نگاهى به هم كردند و معلوم بود كه نمى شناسند، حجاج گفت: بنده الآن خودم را به شما معرفى مى كنم عمامه را از سرش برداشت آن لثام هم برداشته شد. يك نگاهى به مردم كرد و اين شعر عربى را خواند: