يادداشت - يادداشت - الصفحة ٢٦٩ - ژنده پوشي كه مورد علاقه پيامبر (ص) بود
ژنده پوشي كه مورد علاقه پيامبر (ص) بود
کد مطلب: ٦١٠٨ تاریخ انتشار: ١٣ اسفند ١٣٨٦ تعداد بازدید: ١٩٧٩ يادداشت » عمومي ژنده پوشي كه مورد علاقه پيامبر (ص) بود گمنام متولد شد و گمنام زيست، تنها در واپسين روزهاي زندگي شناخته شد و مردم متوجه شدند كه اين شخص همان آشناي ديرين آنهاست. آشنايي كه با نام او آشنا بودند و شرح صفات برجسته او را شنيده بودند اما او را نديده بودند، يا ديده و نشناخته بودند.
او در دوران جواني با شور و حرارتي فراوان اسلام را پذيرفت امّا هرگز پيامبر اسلام(ص) را نديد. تعاليم اسلام را با واسطه ميشنيد و آنها را با روح فطرت و سرشت خويش همساز ميديد و از جان و دل ميپذيرفت و تحت تأثير آنها قرار ميگرفت.
ايمان، در اعماق جانش ريشه دوانيد و دلش سرشار از محبت رسول گرامي(ص) شد و اشتياق ديدار اين نجات دهنده بزرگ، آتشي در قلب پر احساس او افروخت.
هر روز آتش اين اشتياق فروزانتر ميشد و اين اشتياق در عالم خيال او را عازم سفر مدينه مينمود. گر چه فكر و خيالش هميشه همچون پرنده سبك بالي پرواز ميكرد و در حضور پيامبر اكرم(ص) مينشست، هر كجا مي رفت و مشغول هر كاري كه بود، قيافه محبوب ناديده را در نظر مجسم ميكرد.
«يمن» تا مدينه فاصله بسيار زيادي نداشت، امّا مانع وي براي پيمودن اين مسافت كوتاه، مادر پيرش بود، مادري كه به وجود فرزند نياز داشت.
اين جوان جوانمرد، خود را مسئول رسيدگي و تأمين نيازهاي وي ميدانست و چون با روح قوانين اسلام آشنايي داشت با خود چنين ميانديشيد:
من در اين دنيا بيش از هر كسي به دو نفر علاقه دارم پيغمبر(ص) و مادرم، هر دو را دوست دارم، هر دو به گردن من حق دارند، حقوقي بزرگ و جبران ناپذير. در اين ميان حقوق پيامبر اسلام(ص) عظيمتر و مهمتر است و در دل من هم بيشتر جاي دارد. اما&hellip امّا او به ديدار من نيازي ندارد و اين من هستم كه ميخواهم او را ببينم. ولي مادر پيرم به من نيازمند است تاب دوري مرا ندارد و هر لحظه ممكن است براي او كاري پيش آيد و به كمك من محتاج گردد.
و سپس چنين نتيجه ميگرفت: «من بايد، از بين خودم و مادرم يكي را برگزينم يا دنبال خواستههاي خويش بروم و يا در انديشه نيازمنديهاي مادرم باشم امّا بدون ترديد خدمت به مادر، ارزندهتر است و بيشتر موجب خرسندي خدا و پيغمبر(ص) خواهد شد&hellip»
و اين انديشهها او را از شرفيابي حضور پيغمبر محبوب باز ميداشت. (سفينه البحار، ج١، ص ٥٣)
جالب توجه آن كه پيامبر اسلام(ص) نيز اشتياق فراواني داشت كه اين آشناي گمنام و اين دوست نديده را ببيند.
بارها از او نام برده و دربارهاش سخن گفته بود، نسبت به ديدار او ابراز علاقه فراوان نموده و چنين توصيه كرده بود: «هر كس از ياران من او را ديد، سلام مرا به وي برساند». (سفينه البحار، ج١، ص ٥٣)
اين مرد فرشته، خود علاقه و پشتكار كم نظيري به عبادت و نيايش با خدا داشت بدان گونه كه برخي شبها، پس از نماز عشاء كه معمولاً مردمان در بسترهاي خواب بودند و سكوت و خاموشي، با سياهي شب ميآميخت، او چون ستارگان آسمان و فرشتگان نيايشگر، بيدار ميماند و به راز و نياز با پروردگار ميپرداخت و تا هنگامي كه اشعه سيمگون فجر ميتابيد، با خداي مهربان خويش راز و نياز ميكرد.
يك شب را به ركوع ميگذرانيد، شبي را با سجود سپري ميكرد و&hellip ديگر شب، عبادت او به صورت ديگري انجام ميگرفت. اين شب زنده داريها و نيايشهاي تنهايي، سطحي نبود، تا او را از انجام وظيفه و احساس مسئوليت در مقابل اجتماع باز دارد و سرگرم سازد، بلكه از اعماق جان او سرچشمه ميگرفت و مايه روشن بيني وي مي شد و تحمل رنجها را در راه خدمت به هم نوع براو آسان ميكرد.
وقتي آفتاب غروب مينمود و دامن خود را به سوي باختر ميكشاند، هر اندازه خوراك و پوشاك اضافي در خانه داشت بين مستمندان تقسيم ميكرد، سپس با گريه و زاري رو به درگاه خدا ميآورد و ميگفت: «بار خدايا!اگر امشب كسي از گرسنگي و احياناً از برهنگي مرد، از من مؤاخذه مفرما». (قاموس الرجال، ج ٢، ص ١٣٤)
او خود را در برابر «انسانيت» مسئول ميدانست و چنين ميانديشيد كه اگر انسان در شرق يا در غرب در اثر گرسنگي و كمبود لباس يا وسايل بهداشتي يا &hellip بميرد همه انسانها مسئولند، مگر كساني كه به اندازه توان خويش كار و خدمت كرده باشند.
و نيز ميدانست، عامل گرسنگي نقص در مواهب طبيعي و كمبود مواد غذايي در جهان نيست، بلكه يكي از مهمترين عوامل آن، افراط و ولخرجيهاي ثروتمندان از خدا بيخبر است كه در مقابل جامعه، خود را موجودي برتر ميپندارند و احساس وظيفهاي نميكنند.
او زندگي ساده خود را از راه شترباني ميگذراند و پس انداز و اندوختهاي ذخيره نمينمود. اما نه از اين رو كه تنبل و تن پرور بود و درآمد كافي نداشت.
زهد و وارستگي، شخصيتي ممتاز و روحي بينياز به او داده بود كه در پرتو آن ميتوانست از قيد و بندهاي تشريفات زندگي رها گردد و تمام نيروي خويش را در راه پيشبرد اهدف عالي و گسترش تعاليم اسلام و خدمت به همنوع بكار بياندازد.
تنها عاملي كه فعاليتهاي او را محدود ميكرد خدمت به مادر بود. پس از درگذشت او، دامنه فعاليتهاي خود را گسترش داد و همراه با سپاهيان مسلمان رهسپار عراق گرديد و در شهر جديد التأسيس «كوفه» رحل اقامت افكند.
زيرا آنجا به مرزهاي كشور نزديك بود و ميتوانست در مواقع جهاد، به آساني در صفوف مقدم سپاه جاي بگيرد. هوا نسبتاً خوب بود، نسيم ملايمي ميوزيد، بندهاي چادرها در كنار هم بسته شده بود، زمين«صفين» از بوتههاي خار تقريباً پر شده و از فاصله چند متري اردوگاه دشمن ديده ميشد.
غمي بر چهره لشكريان «علي(ع)» نشسته، گاهي از يكديگر ميپرسيدند: «سرانجام چه خواهد شد؟» . معاويه به پيشنهاد صلح و اندرزهاي واقع بينانه، اعتنا نميكرد و با همكاري عمروعاص سياستمدار و نيرنگ باز مشهور، مردم شام را به جنگ تحريك مينمود.
سپاهيان عراق ناچار خود را براي يك برخورد نظامي آماده ميكردند و در انتظار رسيدن نيروي امدادي از كوفه بودند اميرمؤمنان در ميان جمعي از دوستان فرمود:
امروز هزار نفر از كوفه ميآيند. درست هزار نفر حتي بدون يك نفر كم يا زياد و با من پيمان وفاداري و فداكاري ميبندند». طولي نكشيد آمدن جمعيت آغاز شد، بعضي سواره و گروهي پياده در دستههاي بزرگ و كوچك آمدند و بيعت كردند.
ابن عباس ميگويد: من با دقت كامل آمار ميگرفتم، شماره بيعت كنندگان به ٩٩٩ نفر رسيد ديگر كسي نبود. با خود گفتم شگفتا! اين چه سخني بود كه اميرمؤمنان(ع) فرمود: و چرا اين چنين بياحتياطي كرد؟در اين انديشهها بودم كه ديدم مردي با لباس بسيار ساده و ژندهاي، مجهز به شمشير، سپر و ديگر ابزار جنگي از راه رسيد و پس از سلام رو به اميرمؤمنان(ع) كرد و گفت:
ـ اجازه دهيد با شما بيعت كنم.
ـ با چه شرطي بيعت ميكني؟
با اين شرط كه گوش به فرمان شما باشم و در پيش رويت پيكار كنم تا بميرم يا خدا درهاي پيروزي را به رويت باز كند.
ـ اسمت چيست؟
ـ «اويس»
تو «اويس قرني» هستي؟
ـ آري
در اين هنگام برق خوشحالي در چشمان حضرت علي(ع) درخشيد و با آهنگي متين فرمود: «اللّه اكبر» و سپس رو به حاضران كرد و فرمود: «حبيبم رسول خدا(ص) به من خبر داد كه مردي از امت او را ملاقات خواهم كرد بنام «اويس قرني» او از حزب خدا و پيغمبر(ص) است و سرانجام شربت شهادت مينوشد و گروه زيادي با شفاعت او وارد بهشت خواهند شد. (قاموس الرجال، ج ٢) حاضران سراپاي اين مرد را برانداز كردند و از خود ميپرسيدند: «اين مرد ژنده پوش!؟»
همسايگانش و آنان كه در كوفه، در مسجد، و در كنار رود فرات و در ديگر جاها او را ديده بودند، تأسف ميخوردند كه چرا تا كنون چنين شخصي را نشناختهاند؟ و چرا توجهي به سخنان نصيحتآميز وي نداشتهاند؟ اويس ديگر از گمنامي بيرون آمد و جزو چهرههاي درخشان جنگ صفين گرديد.
تاريخ نويسان او را يكي از زهّاد چهار گانه نوشتند و امام هفتم(ع) وي را در رديف حوّاريان و رازداران اميرالمؤمنين(ع) نام برد. (قاموس الرجال) و در ديگر روز، هنگامي كه غبار جنگ فرو نشست در ميان كشتگان سپاه علي(ع) جسد خونين يكي از افراد پياده نظام را ديدند كه لباس ژندهاي به تن داشت.
او كسي جز «اويس» نبود. «انّ اللّه لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم؛تا مردم نفسانيات خود را تغيير ندهند خدا وضعشان را تغيير نميدهد». (سوره رعد، آيه ١١)
منبع: مجله بشارت، شماره ٥٩