يادداشت - يادداشت - الصفحة ٢٣٥ - عدالت صحابه!!!
عدالت صحابه!!!
کد مطلب: ٦٠٧٤ تاریخ انتشار: ٢٣ شهریور ١٣٨٧ تعداد بازدید: ٤٩٦٧ يادداشت » عمومي عدالت صحابه!!!
بسياري از ايراداتي كه وهابيت به شيعه ميگيرد كه به موجب آن حكم تكفير شيعه را صادر مي كند قبول نداشتن عدالت بي چون و چراي صحابه است.
كه اخيرا هم اين مانورها بسيار شده.
خب ما مي خواهيم در اين مقاله اين موضوع را بررسي كنيم.
اول ببينيم كه به چه كساني صحابه مي گويند:
امام محمد اسماعيل بخاري در صحيحش ج ٤ص ١٨٨ در اول باب فضائل اصحاب نبي نوشته است كه: من صحب النبي صلي الله عليه وسلم أو رآه من المسلمين فهو من أصحابه يعني كسي كه با پيامبر(ص) صحبت كرده باشد و يا حتي او را ديده باشد پس او از اصحاب است .
و يا احمد بن حنبل گويد:هركس يك ماه يا يك روز يا يك ساعت با پيامبر مصاحبتي داشته است و يا آن حضرت را ديده است جزء ياران و اصحاب است. هر دو مطلب با نظرات برخي ديگر در همين موضوع دركتاب اسد الغالبه ج١ ص١١ تا ١٣.
البته اين نكته را عرض كنم كه در زمان رسول خدا ( ص) لفظ «صاحب» و «اصحاب» نام خاصي براي ياران رسول الله نبود؛ بلكه بعدها مسلمانان پيرو مذهب خلفا، ياران پيامبر (ص) را «صحابي» و «اصحاب» نام نهادند. پس چنين نامگذاري، از نامگذاريهاي مسلمانان و يا اصطلاحات متشرعه است و ارتباطي به نامگذاري اسلامي ندارد.
و اما، پيروان مكتب خلفا به برخي از آيات و احاديث كه در مورد مدح صحابه است استدلال مي كنندكه تمام صحابه عادل بودند.
يكي از مهمترين آياتي كه پيروان مكتب خلفا به آن استناد مي كنند آيه ي١٠٠ ا ز سوره ي توبهاست يعني درجايي كه خداوند مي فرمايد:«والسابقون الأولون من المهاجرين والأنصار والذين اتبعوهم بإحسان رضي الله عنهم ورضوا عنه وأعد لهم جنات تجري تحتها الأنهار خالدين فيها أبدا ذلك الفوز العظيم»
( آنانكه در صدر اسلام سبقت گرفتند از مهاجر و انصار و آنانكه بطاعت خدا پيروي آنان كردند از ساير امت <تا روز قيامت> خدا از آنها خشنود است و آنها هم از خداوند و خدا بر همه يآنها بهشتي كه از زير درختانش نهرها جاريست مهيا ساخته كه در آن بهشت تا ابد متنعم باشند و اين به حقيقت سعادت بزرگي است)
بسياري از مفسران اهل سنت مثل ابن جوزي در زاد المسير و رازي در تفسيرش و سيوطي در درالمنثور و شوكاني در فتح القدير و آلوسي و ابن عساكر و... در ذيل اين ايه نقل كرده اند كه حميد بن زياد گويد: نزد محمد بن كعب قرظي رفتم و به او گفتم درباره اصحاب رسولخدا(ص) چه مي گويي؟ منظورم اين بود كه: با آن فتنه ها كه به پا كردند خدا با آنها چه معامله اي مي كند؟ او گفت: جميع اصحاب رسول الله(ص) في الجنة محسنهم و مسيئهم يعني همه ي ياران پيامبر در بهشتند اعم از نيكوكار وگناهكار. گفتم: اين سخن را از كجا مي گويي؟ اين آيه را خواند السابقون الاولون تا رضي الله عنهم و رضوا عنه و گفت: اما در مورد تابعين شرطي قائل شده است كه بايد تنها در كارهاي نيك صحابه پيروي كنند( فقط در اين صورت اهل نجاتند ولي صحابه چنين قيد و شرطي را ندارند)
خب اجازه دهيد اين را بررسي كنيم
اول عرض كنم در آيه ي مذكور منظور از تابعين تمام امت است همانطوركه پيامبر در حديثي در اين باب فرموده اند منظور در اين آيه كل امت مي باشد يعني عبارت هذا لامتي كلهم . الدر المنثور ج٣ ذيل همين آيه و نيز فتح القدير ج٢.
خب بنابراين بايد تمام امت بدون استثناء اهل بهشت باشند و اما اينكه در حديث محمد بن كعب اينگونه جواب داده شده است كه خداوند در تابعين قيد احسان را ذكر كرده، يعني از روش درست صحابه پيروي كنند نه از گناهانشان به قول آيت الله مكارم شيرازي اين از عجيب ترين بحثها است چون جايي كه شرط نجات تابعين و پيروان صحابه اين باشد كه در اعمال صالح از آنها پيروي كنند به طريق اولي بايد اين شرط اول در خود صحابه باشد و به تعبير درست خداوند در آيه ي فوق مي فرمايد: رضايت و خشنودي او شامل حال تمام مهاجران و انصارنخستين كه داراي برنامه ي صحيحي بوده اند و همه ي پيروان ايشان. نه اينكه مي خواهد مهاجران و انصار را چه خوب و چه بد مشمول رضايت قرار دهد، ولي تابعين را با قيد و شرط خاصي بپذيرد. دوما - اين موضوع با برهان عقلي هيچگونه سازگاري ندارد. به چه دليل همه ي صحابه بي چون و چرا بايد مشمول رضايت خداوند باشند ؟ مگر چه تفاوتي ميان ابوجهل و كساني كه اول ايمان آورده بودند و سپس مثل ثعلبه بن حاطب مرتد شدند و موجب خشم پيامبر شدند هست؟ آيا چنين افرادي هم موجب رضايت خداوند بودند؟اصلا كساني كه بعد از پيامبر به دنيا آمدند و در راه اسلام فداكاريها و جانبازي ها كردند چه گناهي كردند كه بايد ذره ذره اعمالشان سنجيده شود ولي صحابه ي پيامبر (هرقدر هم كه گناه كار و منافق بودند) بدون حساب و كتاب بايد به بهشت بروند؟ آيا تنها گناه مردم ديگر اين است كه بعد از پيامبر به دنيا آمده اند؟ آيا در صورت قبول اين موضوع خداوند عزوجل را نبايد به ظلم محكوم كرد؟ قرآني كه ميفرمايد: گرامي ترين شما نزد خدا پرهيزكارترين است چگونه اين تبعيض غير منطقي را مي پسندد؟ قرآني كه در آيات مختلف به ظالمان و فاسقان لعن مي كند و انها را مستوجب عذاب الهي مي شمرد چگونه اين مصونيت غير منطقي صحابه در برابر كيفر الهي را مي پسندد؟ آيا چنين حكمي به منزله ي چراغ سبز دادن به صحابه نسبت به هرگونه گناه و جنايت نيست؟ در ضمن اگر آيات قبل و بعد همين آيه را بخوانيم ،مزمت خداوند در مورد منافقان را هم مي بينيم. چگونه ممكن است كه هركس پيامبر را ديد، جزو صحابه ي آن حضرت(ص) باشد و خداوند هم از همه ي صحابه (بي چون و چرا) راضي باشد؟ اگر اينچنين است چرا خداوند در آيه ي بعدي مي فرمايد: (<آگاه باشيد> بعضي از اطراف اهل مدينه منافقند <و با شما خدعه مي كنند> و بعضي اهل شهر مدينه هم منافقند و بر نفاقشان ماهر و ثابت قدمند و شما از نفاقشان آگاه نيستيد وليكن ما بر سيرت نا پاك آنها آگاهيم و آنها را دوبار عذاب مي كنيم و عاقبت هم به عذاب سخت ابدي دوزخ باز مي گردند) اگر تمام اشخاصي كه پيامبر را ديده اند و با پيامبر صحبت كرده اند پاكند و بدون شك در بهشتند پس چرا خداوند آيه ي بعد را اينگونه فرموده؟ چرا خداوند فرموده شما آنها را نمي شناسيد (يعني آنها نفاق دارند و در قلبشان با شما دشمنند) و ما آنها را مي شناسيم؟
و نيز برخي آيات ديگر كه آنها هم به همين شكل هستند اما در كل يك نكته را عرض كنيم و آن اينكه بايد حواسمان به آيات باشد و يك ايه را نگيريم و تنها و تنها به آن استناد كنيم در حالي كه در جايي ديگر آن مورد رد شده است، بايد حواسمان را جمع كنيم كه جزء به جزء كردن قرآن و تفسير كردنش به صورت جزء به جزء نكوهش شده است.
مثلا خداوند در سوره ي بقرة آيه ي ٤٧ فرموده است:« يا بني إسرائيل اذكروا نعمتي التي أنعمت عليكم وأني فضلتكم علي العالمين» يعني: اي بني اسرائيل يادكنيد نعمتهايي كه به شما داديم و شما را بر عالميان برتري داديم. كه مشابه همين كلام در آيه ي ١٢٢ همين سوره نوشته شده است. خب حالا آيا اينكه خداوند بني اسرائيل را بر تمامي عالميان فضيلت بخشيد، آيا براي آن دسته از آنها كه پيغمبران خدا را كشتند هم فضيلتي محسوب مي شود ؟ آيا اين دليل مصونيت آنها را اثبات مي كند؟
اگر آيات بالا را ديديم بايد به آيات ديگر هم توجه كنيم.
آيه ي انقلاب را نگاه كنيد «وما محمدالا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم، و من ينقلب علي عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزي الله الشاكرين» خداوند ميفرمايد: بعد از پيامبر(ص) هر كس به عقب بازگشت هرگز به خداوند زياني نخواهد رسيد و...
پس مشخص است كه امكان به بازگشت صحابه بعد از نبي وجود داشته كه خداوند از آن نهي كرده و واضح است كه اگر از تمام صحابه و مومنين در گذشته و آينده راضي شده و آنها را بخشيده بود نيازي ديگر به اين آيه نبود چون مشخصا خداوند كار بيهوده انجام نمي دهد.
و يا نيز آيه ي٥٤ سوره ي مائده(قبل از آيه ي ولايت) را نگاه كنيد كه خداوند چه مي فرمايد:
« يا أيها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف يأتي الله بقوم يحبهم ويحبونه أذلة علي المؤمنين ...»
(اي كساني كه ايمان آورده ايد، هركس از شما از دين خود برگردد(ضرري به خدا نميرساند) خداوند درآينده جماعتي را پديد مي آورد كه آنها را بسيار دوست دارد و آنها هم خداوند را دوست دارند ...)
نكته:قيد«يا ايها الذين آمنو»درابتداي آيه مشخص ميكندكه خطاب به كافرين نيست.
ببينيد كه خداوند چگونه ارتداد بعضي از ايمان آورندگان را به ضررشان مي خواند.
و باز نگاه كنيد كه خداوند به ايمان آورندگان چه فرموده است:
« يا أيها الذين آمنوا ما لكم إذا قيل لكم انفروا في سبيل الله اثاقلتم إلي الأرض أرضيتم بالحياة الدنيا من الآخرة فما متاع الحياة الدنيا في الآخرة إلا قليل * إلا تنفروا يعذبكم عذابا أليما...»آيه جهاد(توبه-٣٨و ٣٩)
(اي كساني كه ايمان آورده ايد چرا هنگامي كه به شما گفته ميشود در را خدا جهاد كنيد به زمين ميچسبيد؟ آيا به زندگي دنيا در برابر آخرت راضي مي شويد؟ متاع دنيا در برابر آخرت بي مقدار است* اگر(براي خدا) حركت نكنيد، خدا شما را بعذابي دردناك مجازات مي كند و...)
كه در اين مورد مي توانيد به بسياري از آيات ديگر توجه كنيد مثل سوره ي بقره ايه ي ٢١٧ ،آل عمران آيه ي ١٠٠ و١٤٩ ، سوره محمد آيه ي٣٨ و بسياري ديگر.
عقل سليم اينگونه حكم مي كند كه براي صحابه با توجه به اعمالشان ارج و ارزش بگذاريم نه اينكه بي چون و چرا همه ي آنها را عادل بدانيم.
و البته حديثي هم كه در باب عدالت صحابه ديدم كه پيروان مكتب خلفا به آن و امثال آن استناد مي كنند اين بود.
طوبي لمن رآني و طوبي لمن رأي من رآني ، وطوبي لمن رأي من رأي من رآنيمستدرك حاكمج٤ص٨٦ باب فضل كافة العرب يعني خوشا به حال كسي كه مرا ديده است و يا بينندگان مرا ديده است و يا بينندگان بينندگان مرا ديده است.
در اين مورد هم بايد عرض كنم؛ فكر نمي كنم اين فضيلتي را اثبات كند چون در آن صورت بايد قبول كنيم كه ابوجهل پيامبر(ص) را بسيار ديده، پس بايد بهشتي باشد!!!
پيامبر در اين حديثشان مي خواهند ارزش مصاحبت با خودشان را گوشزد كنند نه اينكه بينندگانشان را بهشتي بخوانند.
در اين صورت بايد بگويم نظرتان با اين حديث چيست؟ قال ابي جمعه: تغدينا مع رسول الله صلي الله عليه وسلم ومعنا أبو عبيدة فقال : يا رسول الله ! هل أحد خير منا ؟ أسلمنا معك وجاهدنا معك ! قال : نعم ، قوم يكونون من بعدي ، يؤمنون بي ولم يروني ... فهم خير منكم . ابو جمعه مي گويد : همراه با ابو عبيده ، با رسول خدا مي رفتيم كه وي از رسول خدا پرسيد آيا كسي از ما بهتر است در صورتي كه ما به شما ايمان آورديم و با شما جهاد كرده ايم؟ حضرت فرمود: آري مردمي كه پس از شما مي ايند و به من ايمان مي اورند در حاليكه مرا نديده اند... و آنها از شما بهتر هستند
مستدرك حاكم نيشابوري ج٤ص٨٥ باب فضايل الامة بعد الصحابه كه حاكم اين حديث را صحيح مي خواند، كنزالعمال ج١٤ص٤٦ ح٣٧٨٩٥، مسند احمد ج٤ص١٠٦، سنن الدارمي ج٢ص٣٠٨، مجمع الزوائد الهيثمي ج٨ص٣٠٠،و ج١٠ص٦٥،فتح الباري لابن حجر ج٧ص٥، مسند ابي يعلي ج١ص١٤٧ و ج٣ص١٢٨ باب مسند ابي جمعه ، معجم الكبير ج٤ص٢٢و...
پس بدون شك ما هم بايد در بهشت باشيم ( چه گناهكار و چه نيكوكار) چون پيامبر در آخر آن حديث مي فرمايند: فهو خير منكم يعني آنها از شما (صحابه) بهترند.
اگر حقيقت را بنگريم اين نكته ميرسيم كه، چگونه ممكن است ما بگوييم «تمام صحابه رسول الله در بهشت هستند چه نيكوكار و چه گناهكار» در حالي كه خداوند پيغمبران بزرگ خود را به خاطر يك ترك أولي مورد مؤاخذه قرار داد؛
آدم را به سبب يك ترك أولي از بهشت بيرون فرستاد.
يونس را به دليل ترك أولي مدّتي در شكم ماهي، در ظلمات ثلاث زنداني كرد.
نوح را به علّت شفاعت براي فرزند گنهكارش مورد مؤاخذه قرار داد. و...
آيا باور كردني است كه صحابه پيامبر(ص) را از اين قانون مستثنا كند.
و اين در حاليست كه خداوند در ابتدي سوره عنكبوت مي فرمايد كه گمان نكنيد بدون امتحان شدن، ايمان شما پذيرفته مي شود.
آيا داستان گوساله پرستي بني اسرائيل نبايد براي مسلمانان درس عبرتي باشد؟ مگر خداوند از اينان به خاطر صبرشان در برابر آزار فرعون تجليل نكرد؟ (سوره اعراف، آيه ١٣٧) چه شد كه سرانجام كارشان آن شد كه شنيديد؟ آيا جز مردودي در امتحان الهي است؟
و حال به اين احاديث توجه كنيد:
«عن أبي سعيد انّ النبي صلي الله عليه و سلم قال: لتتبعنّ سنن من قبلكم شبرا بشبر وذراعا بذراع حتّي لو سلكوا جُحر ضبّ لسلكتموه. قلنا يا رسول اللّه! اليهود والنصاري؟ قال: فمن؟» ابي سعيد از پيغمبر(ص) نقل مي كند كه فرمود: شما روش گذشتگان را مو به مو پيروي خواهيد كرد تا آنجا كه اگر آنان داخل لانه چلپاسه شدند شما هم داخل مي شويد. گفتيم: آيا(مرادتان) يهود و نصاري است؟ فرمود: پس چه كسي؟
صحيح بخاري ج ٤ ص ٢٠٦ كتاب بدء الخلق باب ما ذكر عن بني اسرائيل و ج ٩ ص ١٢٦ كتاب الاعتصام بالكتاب والسنّة باب قول النبي صلي الله عليه و سلم لتتّبعن سنن من كان قبلكم و مسلم نيز در جلد ٤ صحيحش صفحه ٢٠٥٤ نقل كرده است. (كتاب العلم باب ٣ حديث ٦).
٢. «عن أبي هريرة عنه صلي الله عليه و سلم : لا تقوم الساعة حتّي تأخذ امّتي بأخذ القرون قبلها شبرا بشبر وذراعا بذراع. فقيل يا رسول اللّه! كفارس وروم؟ فقال: ومن الناس إلاّ أولئك؟» يعني: قيامت برپا نمي شود تا آنكه امّت من از گذشتگان پيروي كنند. گفته شد: آيا (مراد از گذشتگان) روم و ايران است؟ فرمود: غير از آنها كيست؟
صحيح بخاري، ج ٩، همان.
٣. «عن عبد اللّه بن عمر و قال: قال رسول اللّه صلي الله عليه و سلم ليأتينّ علي امّتي ما اتي علي بني اسرائيل حذو النعل بالنعل...».يعني: امّتم مو به مو از رفتار بني اسرائيل پيروي مي كنند. سنن ترمذي ج ٥، ص ٢٦، كتاب الايمان، باب ١٨، ح ٢٦٤١.
در اينجا بد نمي بينم اشاره كنم كه، نمونه ي بارز اشخاصي كه با پيامبر مصاحبت داشته اند زنان آن حضرت هستند.
زيرا، مصاحبت زنان رسول خدا صلي الله عليه و آله با او از برترين درجات هم صحبتي و همراهي است ؛ اما در عين حال ، خداي متعال آنان را مخاطب ساخته و مي فرمايد: "« يا نساء النبي من يات منكن بفاحشه مبينه يضاعف لها العذاب ضعفين و كان ذلك علي الله يسيرا...»" يعنياي زنان پيامبر! هر كدام از شما گناه آشكار و فاحشي مرتكب شود عذاب او دوچندان خواهد بود،واين براي خدا آسان است. سوره احزاب آيه٣٠
و نيز خداوند درباره دو تن از آنان فرموده :
"«ان تتوبا الي الله فقد صغت قلوبكما و ان تظاهرا عليه فان الله هو مولاه و جبريل و صالح المومنين و الملائكه بعد ذلك ظهيرا - الي قوله تعالي * و ضرب الله مثلا للذين كفروا امراه نوح و امراه لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتا هما فلن يغنيا عنهما من الله شيئا و قيل ادخل النار مع الداخلي »"
يعني: اگر شما دو زن توبه كنيد به نفع شماست ، زيرا دلهايتان از حق منحرف گشته ، و اگر بر ضد او (پيامبر) همدست شويد يقينا خداوند و جبريل و صالح مومنان ياورش بوده و فرشتگان بعد از آن پشتيبان * خداوند براي كساني كه كافر شدند، زن نوح و زن لوط را مثل زده است ، آن دو تحت سرپرستي دو تن از بندگان صالح ما بودند، ولي به آن دو خيانت كردند، و آن دو مصاحبت و همراه به هيچ روي از خدا بي نيازشان نكردند و به آن دو گفته شد: با دوزخيان به آتش در آييد! سوره تحريم ، آيات : ٤و ١٠ ١٢.
خب حالا به صورت كامل عدالت صحابه را بررسي كنيم.
اول يك موضوع بسيار مهم در اين باب عرض كنم و آن اينكه ما نميگوييم تمام صحابه مرتد يا منافق و كافرند به جز ده،دوازده نفر بلكه ما ميگويم نميشود تمام صحابه را به طور مطلق عادل دانست.
عقل سليم اينگونه حكم مي كند كه براي صحابه با توجه به اعمالشان ارج و ارزش بگذاريم.
اما پيروان مكتب خلفا سفت و سخت بر اين عقيده اند كه صحابه در هر صورت و بدون چون و چرا عادلند!!!
اگر حقيقت اين موضوع را بخواهيم بررسي كنيم كه چرا و به چه دليل اهل سنت بر اين باور شدند بايد عرض كنيم كه اگر مسأله نقد و بررسي اعمال صحابه پيش بآيد، به موقعيّت خلفاي نخستين لطمه وارد مي شود، بنابراين براي حفظ آنها بايد روي مسأله قداست صحابه تأكيد كرد، تا كسي نتواند مثلا كارهايي كه در زمان عثمان در مورد بيت المال و غير آن انجام گرفت و امثال آن را زير سؤال ببرد و بر خليفه ايراد بگيرد كه چرا چنين كرد و چنان كرد!
حتّي معاويه و كارهاي اشتباه او مانند مخالفت با پيشواي مسلمين علي(ع) و به راه انداختن جنگ هاي خونين و كشتار مسلمانان، را مي توان به اين وسيله (عدالت صحابه) توجيه كرد، و او را از نقد نقّادان دور نگه داشت.
و پيروان مكتب خلفا با خود گفتند كه اگر بگوييم كه صحابه مانند باقي انسانها بودند و آنها هم ممكن است خلافي انجام داده باشند و مطلقا هم عادل نيستند اول به كارهاي معاويه ايراد ميگرفتند و سپس به عثمان و بعد هم مي گفتند كه چرا عمر در احكام ديني دست برد آيا او عادل بود و...؟
پس با اين حساب پايه ي مكتب خلفا متزلزل مي شد.
البته در اين باب بايد عرض كنم كه علماي اهل سنت اين را با شيوه هاي خودشان به مردم تجويز كردند مثلا از احمد ابن حنبل دركتاب السنة نقل شده است كه ...لا يجوز لاحد أن يذكر شيئا من مساويهم ، ولا يطعن علي أحد منهم بعيب ولا نقص ، فمن فعل ذلك فقد وجب تأديبه وعقوبته ليس له أن يعفو عنه يعني: سنّت إين است كه محاسن تمام صحابه رسول خدا (ص) را نقل كنيم , ودست بكشيم از آنچه كه بين آنها گذشت ... همچنين گفت : جايز نيست كسي مساوي وخلاف هاي آنها را نقل كند , وهمچنين طعنه زدن بر آنان , پس كسي كه اين كار را انجام داد سلطان بايد أو را تأديب ومعاقبه كند , ونبايد أز أو بگذرد وأو را ببخشد ...
پس انگيزه ي مهم پيروان خلفا براي عدالت صحابه بر اين بود كه كارهاي اشتباه آنها را توجيح كنند و اجازه ي تفحص در اتفاقهاي زمان خلفا و بعد از آنها را از مردم بگيرند چون در صورت قبولاندن عدالت صحابه ديگر شخصي نمي تواند به اتفاقها و فسادها، قتل ها وامثالهم ايراد بگيرد چون زماني كه شخصي بگويد صحابه عادل بودند ديگر عقل او به او اجازه نمي دهد كه در كارهاي آنها ايراد بگيرد.
و البته اين نظر «عدالت صحابه» تا حدي پيشرفت كرده كه اگر شخصي آن را قبول نداشته باشد او كافر و محدور الدم خوانده مي شود.
و جالب اين است كه خود پيامبر و صحابه هم به چنين نظري اعتقاد نداشتند.
١. نعيمان صحابي شرب خمر كرد و پيغمبر اكرم(ص) دستور داد او را با نعال زدند. صحيح بخاري، جلد ٨، صفحه ١٣، حديث شماره ٦٧٧٥، كتاب الحدّ.
من در روايت نديدم كه پيامبر(ص)فرموده باشند او را رهاكنيد چون او عادل است
٢. مردي از طايفه بني اسلم زناي محصنه كرده بود، پيامبر(صلي الله عليه وآله)دستور داد او را رجم كردند.صحيح بخاري، جلد ٨، صفحه ٢٢، حديث شماره ٦٨٢٠ .
٣. در داستان افك پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) دستور داد چند نفر را حدّ قذف زدند.المعجم الكبير، جلد ٢٣، صفحه ١٢٨ و...
٤. بعد از پيغمبر اكرم(صلي الله عليه وآله) عبدالرحمان بن «عمر» و عقبة بن حارث بدري شرب خمر كردند و عمروبن عاص امير مصر حدّ شرعي بر آنها اجرا كرد. سپس عمر فرزندش را احضار كرد و بار ديگر حدّ بر او جاري ساخت.السنن الكبري، جلد ٨، صفحه ٣١٢ و كتب بسيار ديگر.
٥. داستان وليد بن عقبه معروف است كه شرب خمر كرد و نماز صبح را در حال مستي چهار ركعت خواند، به مدينه احضار شد و حدّ شرب خمر بر او اجرا شد.صحيح مسلم، جلد ٥، صفحه ١٢٦، حديث شماره ١٧٠٧ .
و موارد ديگري كه مصلحت ايجاب مي كند از ذكر آنها خودداري كنيم.
من نمي دانم، شايد پيامبرخدا(ص) در آن زمان يادش نبوده كه صحابه عادل بودند!!!
و اما اگر صحابه آنقدرهم كه اهل سنّت مي گويند هيچ عيب و نقصي ندارند چرا رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آنهمه سفارش مي كرد كه بعد از من كافر نشويد؟ «لا ترجعوا بعدي كفّارا يضرب بعضكم رقاب بعض» يعني: (رسول خدا (ص) به أصحاب فرمود:) بعد از من به كفر برنگرديد طوري كه عدّه ي گردن دسته ديگر را بزند.صحيح بخاري، ج ١ ص ٤١، كتاب العلم، باب الانصات للعلماء ، و ج ٢ ص ٢١٥ و ٢١٦، كتاب الحج، باب الخطبة ايّام مني و ج ٥ ص ٢٢٣ و ٢٢٤، بعد از خاتمه مغازي، باب حجّة الوداع، و ج ٨ ص ٤٨، كتاب الادب، باب ما جاء في قول الرجل ويلك، وص ١٩٨، كتاب الحدود، باب ظهر المؤمن حمي إلاّ...، و ج ٩ ص ٣، ابتدي كتاب الديّات، باب قول اللّه تعالي ومن احياها...، و ص ٦٣ و ٦٤، كتاب الفتن، باب قول النبي صلي الله عليه و سلم : لا ترجعوا بعدي كفّارا (تقريبا همه روايات اين باب)، و ص ١٦٣، كتاب التوحيد، باب و كان عرشه علي الماء ، صحيح مسلم ج ١ ص ٨٢، كتاب الايمان، باب ٢٩ ح ١٢٠
و در نكته ي جالب بعدي اينكه حتي عمربن خطاب و صحابه هم قائل به عدالت يكديگر نبودند.
اگر اينطور بود عمر هرگز علقمه(كه از صحابه بوده) را بر اثر شرب خمر حد نمي زد و البته بايد بگويم، علقمه پس از خوردن اين حد مرتد شد و رو به ديار روم نهاد. امپراتور روم او را بگرمي پذيرفت، از او پرسيد:تو پسر عموي عامر بن طفيل نيستي؟! علقمه به شخصيتش برخورد و در پاسخ امپراتور گفت: مثل اينكه تو جز به وجود عامر مرا نمي شناسي؟ الاصابة، ج ٢، ص ٤٩٦ـ٤٨٩.
مگر مغيرة بن شعبه از أصحاب نبود؟ چرا وقتي به عمر گفتند او زنا كرد نگفت كه او از أصحاب است. و اين نسبت سزاوار او نيست . اگر اينطور بود چرا عمر در بعض موارد براي نقل حديث شاهد مي خواست؟ پس چگونه به عدالت صحابه قائل بود؟
چرا عمر در شوراي شش نفره( براي تعيين عثمان) دستور داد، آن گروه كه رايش كمتر بود را گردن بزنند؟
چرا خليفه دوّم عمر بن خطّاب خانه رُوَيشِدالثقفي را آتش زد به دليل إين كه جائي براي فروش خمر شده بود؟
يعني عبارت وجد عمر بن الخطاب في بيت رويشد الثقفي خمرا ، وقد كان جلد في الخمر ، فحرق بيته درالمصنف للعبد الرزاق صنعاني ج ٩ص٢٣٠، شرح نهج البلاغه ج ١٢ص٧٥ از تاريخ مدينه منوره ص٢٤٩ به نقل از الاصابه براي ابن حجر ج ١ص٥٠٧.
چطور همه ي صحابه عادل بودند در حالي كه ابن كثير مي گويد عمر بن خطاب براي هر يك از صحابه كه از دنيا مي رفتند اگر حذيفة (منافق شناس عصر) شهادت بر سلامتي او از نفاق نمي داد بر جنازه او نماز نمي خواند وذكر لنا أن عمر بن الخطاب رضي الله عنه كان إذا مات رجل ممن يري أنه منهم نظر إلي حذيفة فإن صلي عليه وإلا تركه ذكر لنا أن عمر رضي الله عنه قال لحذيفة أنشدك بالله أمنهم أنا قال … .(تفسير ان كثير ج ٢ص ٣٩٩ و نيز المحرر الوجيز في التفسير الكتاب العزيز براي ابن عطية الاندلسي ج٣ص ٧٦)
و حتي بايد بگويم آيا تا به حال از خود پرسيده ايد چرا عمر حذيفه را سوگند مي داد كه آيا من هم در ميان آن توطئه گران بودم يا خير؟!!!(تفسير ان كثير ج ٢ص ٣٩٩ و جامع البيان للطبري ج ١١ص ١٦).
و جالب اين است كه خود صحابه هم به عدالتشان اعتقاد نداشتند چرا كه اگر اينطور بود هيچوقت از مسيب نقل نمي شد كه؛ براء بن عازب را ديدم و گفتم خوشا به حالت با رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مصاحبت داشتي و در بيعت شجره (بيعت رضوان) با آن بزرگوار بيعت كردي. او گفت: اي پسر برادرم! نمي داني كه بعد از او چه كرديم! «قال: (مسيّب) لقيت البراء بن عازب فقلت طوبي لك، صحبت النبي صلي الله عليه و سلم وبايعته تحت الشجرة فقال يا ابن اخي ! انّك لا تدري ما احدثنا بعده».صحيح بخاري، ج ٥، ص ١٥٩، مغازي، باب غزوة الحديبيّة ، مقدمه فتح الباري براي ابن حجر ص٤٣٣، عمدة القاري ج١٧ص٢٢٢، تاريخ مدينة دمشق براي ابن عساكر ج٢٠ص٣٩١، الاصابة ابن حجر ج٣ص٦٧
كه مثل همين عبارت را ابو سعيد خدري هم داردكه ميگويد إنك لا تدري ما أحدثنا بعده
در الاصابه براي ابن حجر ج٣ص٦٧
و نيز چرا در همه ي كتابهاي تاريخي از مرتد شدن افراد (بعد از رحلت پيامبر(ص)) و جنگ با آنها سخن به ميان آمده؟ مگر آنها نمي دانستند كه همگيشان عادل هستند؟
كه در آن باب هم بخاري از ابو هريره نقل مي كند
لمّا توفي النبي صلي الله عليه و سلم و استخلف ابوبكر و كفر من كفر من العرب ...
بعد از وفات پيامبر و به خلافت رسيدن ابوبكر و بعد از آنكه تعداد انبوهي از عرب كافر شدند ... . صحيح بخاري ، ج٨ ، ص١٤٠ ، ح٦٩٢٤
و حتي خود ذهبي و مزّي هم نقل كرده اند
لمّا مات النبي كفر الناس الا خمسة. يعني: بعد از رحلت پيامبر(ص) تمام مردم مرتد شدند مگرپنج نفر!!!
تهذيب الكمال ، ج٢١ ، ص٥٥٧ و تهذيب التهذيب ، ج٨ ، ص٩ و البداية و النهاية ، ج٦ ، ص٩١
و يا آقاي ابن كثير در كتابالبداية و النهاية ، ج٦ ، ص٣٣روايتي از عايشه نقل مي كند كه :
لمّا قبض رسول الله ارتدّت العرب قاطبةً و اشرأبت النفاق .
بعد از وفات رسول خدا همه عرب از بيخ و بن مرتد شدند و نفاق به اوج خودش رسيد .
شوكاني در نيل الأوطار، ج١ ، ص٣٦ ، حاكم در مستدرك الصحيحين ، ج٣ ، ص٢٦٠ ، قرطبي در تفسير ، ج٨ ، ص١٤٨ ، ثعالبي در تفسير ، ج٢ ، ص٣٩٥ ، بيهقي در سنن كبري ، ج٨ ، ص ١٧٧ مصنف ابن عبد الرزاق ج١ ص٥٠ و بقيه علماء اهل سنت بعد از نقل اين حديث مي گويند : اين روايت صحيح است، أنساب الأشراف ١ / ٥٨٧ . سنن نسائي ج٦ص٧ و ج٧ص٧٦،
واقعا اينكه چرا اين افراد در آن زمان قائل به عدالت صحابه نبودند عجيب است. البته شايد همه ي اين افراد رافضي و شيعه بودند؟
اگر مايل باشيد يكي از اين موضوعات (جنگهاي اول خلافت) راكه تمام مورخان مثل طبري، ابن كثير، يعقوبي، ابن عساكر و... نقل كرده اند برايتان بيان كنم تا خودتان در مورد عدالت صحابه قضاوت كنيد.
آيا جريان خالد بن وليد مامور ابوبكر براي گرفتن زكات از مسلماناني كه خلافت ابوبكر را قبول نداشته اند را شنيده ايد.
ابو بكر خالد را با لشكري به طرف قبايلي فرستاد كه پس از رحلت رسول با ابوبكر بيعت نكرده بودند يا زكات به گماشتگان نداده بودند تا آنها را مجبور به پرداخت زكات كنند و خلافت ابوبكر را رسمي و قانوني بشمارند. عمر به ابوبكر گفت حالا صبر كن ابوبكر گفت: نه به خدا قسم اگر يك مهار شتر را كه به پيامبر مي دادند به من ندهند با آنها مي جنگم . خلاصه عرض ميكنم خالد به سرزميني كه مالك بن نويره در آن بود كه به آن <بطاح> مي گفتند آمد و به اين سرزمين شبيخون زد(در حالي كه پيامبر هرگز چنين كاري را انجام نمي دادند) لشكريان خالد شبانه آنها را احاطه كردند قبيله مالك به وحشت افتاد سلاح براي مقابله برداشتند . ابو قتاده گويد به آنها گفتيم: كه ما مسلمان هستيم. آنها در جواب گفتند ما هم مسلمانيم... . ابوقتاده گويد : ما گفتيم اگر شما راست مي گوييد سلاحايتان را زمين گذاريد. آنها گذاشتند و با هم به نماز ايستاديم. گويا در همين حال دستان مردان را بستند و آنها را مانند اسير نزد خالد بردند. همسر مالك هم همراه همسرش بود. در آنجا ابو قتاده و عبد الله بن عمر نزد خالد شهادت بر مسلماني آنها دادند( كه ما ديديم آنها نماز خواندند). تمام مورخان نوشته اند كه همسر مالك بسيار زيبا بود. خالد به ضرار بن ازور گفت: گردن مالك را بزنيد. مالك در جواب گفت: زنم مرا به كشتن داد...!!! خلاصه گردن مالك و باقي مسلمانان را هم زدند. نكته مهم كه هر بار من اين را مي بينم دلم شدبدا به رنج مي آيد اين است كه خالد روباه صفت ... همان شب به زور تهديد با همسر مالك كه زني زيبا بود عمل نامشروع مرتكب شد( دامن پاك زن مومنه اي را آلوده ساخت) خالد آن شب را با لشكرش به عيش و عشرت به سر برد. و
و از اموال مسلمانان غذاهايي پختند و خوردند در حالي كه سر مالك به جاي سنگ زير ديگها گذاشته شده بود. ابو قتاده از آنجا به نزد ابوبكر رفت و گزارش حادثه داد و سوگند خورد كه ديگر زير لواي خالد به جهاد نمي روم چرا كه او زاني و قاتل است عمر به ابوبكر گفت : خالد بايد سنگسار شود. ابوبكر گفت: من اين كار را انجام نمي دهم چون او اجتهاد كرده هرچند خطا كار باشد. عمر گفت:او قاتل است بايد قصاص شود. ابو بكر گفت من هرگز او را نمي كشم. عمر گفت لااقل بر كنارش كن. ابو بكر گفت: من هرگز شمشيري را كه خدا براي آنها از نيام كشيده هرگز از نيام نخواهم كرد. از اينجا بود كه لقب خالد بن وليد زاني قاتل ... شمشير خدا نام گرفت. مراجعه شود به تاريخ يعقوبي ج٢ ص١١٠ كنز العمال ج ٣ ص ١٣٢ تاريخ ابولفداء ج١ ص ١٥٨ تاريخ طبري ج ٣ص٢٤١ تاريخ ابن اثير ج ٣ ص ١٤٩ تاريخ ابن عساكر ج٥ ص١٠٥ تاريخ ابن كثير ج ٦ ص٣٢١ اصابه ابن حجر ج ٢ ص٩٩ شرح ابن ابي الحديد ج ٦ ص٤٨ وفيات الاعيان ج ٥ ص ٦٦ تاريخ ابن شحنه ص١١٤ و...
شايد عده اي بگويند كه مالك كافر شده بود كه در اين صورت بايد بگوييم اولا: مگر نمي گوييد تمام صحابه عادل هستند؟ پس چه شد؟ دوما: آيا مسلماني كه نماز مي خواند و به خداوند اعتقاد دارد، كافر است؟ آيا شما حق كشتن چنين مسلماني را داريد؟ سوما: اگر مالك كافر و مرتد بوده چرا ابوبكر ديه مالك را از بيت المال داد؟ تاريخ كامل ابن اثير ج ٤ ص١٢٤١ باب مالك بن نويره مگر ميشود ديه كسي كه كافر و مهدورالدم است را از بيت المال داد؟ و چهارما: حتي علماي اهل سنت هم چنين موضوعي را رد كرده اند. ابن حزم اندلسي در كتاب المحلي ج ١١ص١٩٣ مي نويسد : ... و قسم الثاني قوم أسلموا و لم يكفروا بعد إسلامهم؛ لكن منعوا الزكاة من أن يدفعوها إلي ابي بكر (رضي الله عنه).
... گروه دوم از اين اصحاب رده،كافر نشدند و مسلمان بودند؛ ولي زكاتشان را به ابوبكر ندادند.
و نيز ابن كثير دمشقي سلفي در اين رابطه در كتاب البداية و النهاية ج ٦ ص٣٤٢ مي گويد:
يقرون بالصلاة و يمتنعون من أداء الز كاة و منهم من إمتنع من دفعها إلي الصديق ابي بكر
يعني: اينها همه نماز مي خواندند؛ ولي مي گفتند ما زكات نمي دهيم؛ و گروهي مي گفتند ما زكاتمان را مي دهيم؛ ولي به آقاي ابوبكر زكات نمي دهيم.
اتفاق بالا را ديديد ،چگونه مي شود عادل بودن صحابه را قبول كرد؟ چرا خالد يك مسلمان را كشت؟ و چرا با همسر او زنا كرد و حتي عده هم نگه نداشت ...؟؟؟
حال اگر مايل هستيد به برخي از اعمال صحابه در زمان رسول الله توجه كنيم.
اجازه دهيد از همين خالد شروع كنيم:
- ابن عمر مي گويد: پيامبر (ص) خالد بن وليد را به سوي بني جذيمه فرستاد. آنها نمي توانستند بگويند «اسلمنا» گفتند: «صبانا» خالد شروع به كشتار و اسير گرفتن كرد و به هر يك از ما اسيري را سپرد و گفت كه اسير خود را بكشيد. من گفتم به خدا قسم من اسير خود را نمي كشم و ياران من نيز هيچكدام نبايد اسير خود را بكشند. موضوع را با پيامبر صلي الله عليه و آله در ميان گذاشتيم حضرت دوبار گفت: خدايا! من از آنچه كه خالد انجام داد به سوي تو بيزاري مي جويم عن ابن عمر: بعث النبي صلي الله عليه و سلم خالد بن وليد إلي بني جذيمة فلم يحسنوا أن يقولوا اسلمنا فقالوا صبانا صبانا. فجعل خالد يقتل ويأسر، ودفع إلي كلّ رجل منّا اسيره فامر كلّ رجل منّا ان يقتل اسيره، فقلت: واللّه لا اقتل اسيري ولا يقتل رجل من اصحابي اسيره. فذكرنا ذلك للنبي صلي الله عليه و سلم فقال: اللّهمّ انّي ابرء اليك ممّا صنع خالد بن وليد. مرّتين.صحيح بخاري، ج ٤، ص ١٢٢، فضل الجهاد والسير، باب إذا قالوا: صبأنا ولم يحسنوا اسلمنا، وج ٥، ص ٢٠٣، مغازي، باب بعث النبي صلي الله عليه و سلم خالد بن وليد إلي بني جذيمة (بعد از باب غزوه طائف)، و ج ٨، ص ٩٢، كتاب الدعوات، باب رفع الايدي في الدعاء، وج ٩، ص ٩١، كتاب الاحكام، باب إذا قضي الحاكم بجور او خلاف اهل العلم فهو ردّ ، سنن نسائي، ج ٨، ص ٢٥٠، كتاب آداب القضاء، باب ١٧، ح ٥٤١٥.
خالد در زمان پيامبر كاري انجام مي دهد كه پيامبر(ص) مي فرمايد خدايا من از كار او بيزارم اما بعد از رحلت پيامبر خالد، عادل مطلق ميشود. الله اكبر. اين هم يكي از معجزات اهل سنت است.
- صاحبان صحاح بالاتّفاق نوشته اند كه مردي انصاري (كه سنن نسائي و مسند أحمد در ج ١ مسند، ح ١٤١٩ او را كسي معرّفي مي كنند كه در غزوه بدر شركت داشت و به اصطلاح، «بدري» بود.) با زبير در مسأله آبياري نخل اختلاف داشتند و چون از رسول خدا (ص) قضاوت خواستند حضرتش به نفع زبير حكم كرد. آن مرد با اعتراض گفت: چون پسر عمّه تو است؟ (چنين حكم كردي يعني طرف فاميلت را گرفتي در حالي كه حق با من است).
زبير مي گويد كه آيه ٦٥ از سوره نساء به همين مناسبت نازل شده است رجل من الانصار خاصم الزبير عند النبي صلي الله عليه و سلم في شراج الحرّة الّتي يسقون بها النخل فقال الانصاري: سرّح الماء يمرّ فابي عليه. فاختصما عند النبي صلي الله عليه و سلم . فقال رسول اللّه صلي الله عليه و سلم : للزبير: اسق يا زبير ثمّ ارسل الماء إلي جارك. فغضب الانصاري فقال: ان كان ابن عمّتك؟ فتلوّن وجه رسول اللّه صلي الله عليه و سلم ثمّ قال: اسق يا زبير ثمّ احبس الماء حتّي يرجع إلي الجدر. فقال الزبير: واللّه انّي لا حسب هذه الآية نزلت في ذلك: «فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّي يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ». (سوره نساء آيه ٦٠). معني آن با توجّه به بقيّه آيه چنين است: «به پروردگارت قسم اينان ايمان نمي آورند (يعني ايمانشان ايمان واقعي نيست گرچه در ظاهر جزء مؤمنان مي باشند) مگر آنكه هنگام اختلاف و نزاع تو را داور قرار دهند و پس از آنكه تو حكم كردي (حتي) در دلشان نيز كدورت و نارضايتي از قضاوت تو وارد نشود و كاملاً تسليم باشند. صحيح بخاري ج ٣ ص ١٤٥ و ١٤٦ باب في الشرب باب سكر الانهار و دو باب بعد و ص ٢٤٥ كتاب الشهادات باب ما جاء في الاصلاح بين الناس وباب إذا اشار الامام بالصلح... وج ٦ ص ٥٨ تفسير سوره نساء ، صحيح مسلم ج ٤ ص كتاب الفضائل باب ٣٦ ح ١٢٩، سنن ترمذي ج ٥ ص ٢٢٣ تفسير سوره نساء ح ٣٠٢٧، سنن ابن ماجه، ج ١ ص ٧ مقدّمه ح ١٥ وج ٢ ص ٨٢٩ كتاب الرّهون باب ٢٠ح ٢٤٨٠، سنن أبي داود ج ٣ ص ٣١٥كتاب الاقضية باب ابواب من القضاء ح ٣٦٣٧، سنن نسائي ج ٨ ص ٢٥١ كتاب آداب القضاء باب ١٩ح ٥٤١٧
آيا بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم همه اين أصحاب بلافاصله عادل شدند و از هر گونه اشتباه و خطائي منزّه شدند؟
عجب...!
- جابر مي گويد: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در جعرانه اموإلي را بين أصحاب تقسيم مي فرمود مردي به او گفت: عدالت پيشه كن (اينهم از أصحاب است كه به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم يعني مظهر عدالت دستور به اجراي عدالت مي دهد!) حضرت فرمود: اگر من عدالت نداشته باشم كه بدبختم.« عن جابر قال: بينما رسول اللّه صلي الله عليه و سلم يقسم غنيمة بالجعرانة إذ قال له رجل اعدل فقال له شقيت ان لم اعدل». ومانند همين موضوع از ابن مسعود نيز نقل شده كه وقتي مالي را تقسيم مي كرد يكي از أصحاب گفت كه اين عمل از عدالت خارج بود و بري رضي خدا انجام نمي گيرد. او مي گويد من اين گفتار را به اطلاع پيامبر (ص) رساندم و حضرتش بسيار ناراحت شد.
در اين باب مي توانيد به اسناد زير مراجعه نمايند.صحيح بخاري ج ٤ ص ١١١ كتاب الجهاد بابهي: «ومن الدليل علي انّ الخمس...» و «ما كان النبي يعطي» و ج ٥ ص ٢٠٢ باب غزوه طائف و ج ٨ ص ٢١ و ٣١ كتاب الادب بابهي: «من اخبر صاحبه بما يقال فيه» و «الصبر علي الاذي و...» وص ٨٠ كتاب الاستئذان باب إذا كانوا اكثر من ثلاثة... و ص ٩١ كتاب الدعوات باب قول اللّه تعالي و صلّ عليهم ، صحيح مسلم ج ٢ ص ٧٣٩ كتاب الزكاة باب ٤٦ ح ١٤١.
- جبير بن مطعم مي گويد: آنگاه كه ما با رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از حنين برمي گشتيم، اعراب (عرب هاي باديه نشين) به آ ن حضرت چنگ زده و رهايش نمي كردند تا آنكه حضرتش را وادار كردند كه پي خار مغيلان ايستاد. ردايش را ربودند و از او مال غنيمت مي خواستند. حضرت فرمود: ردايم را بدهيد، اگر به تعداد اين خارها، چهارپا (شتر و گاو و گوسفند) در اختيارم بود (همه را ) بين شما تقسيم مي كردم. آنگاه مي ديديد كه من نه بخيلم و نه دروغگو و نه ترسو.«مُحَمَّدُ بْنُ جُبَيرٍ قَالَ أَخْبَرَنِي جُبَيْرُ بْنُ مُطْعِمٍ، أَنَّهُ بَيْنَا هُوَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ « وَمَعَهُ النَّاسُ مُقْبِلاً مِنْ حُنَيْنٍ عَلِقَتْ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و سلم الأَعْرَابُ يَسْأَلُونَهُ حَتَّي اضْطَرُّوهُ إِلَي سَمُرَةٍ، فَخَطِفَتْ رِدَاءَهُ، فَوَقَفَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَقَالَ «أَعْطُونِي رِدَائِي، فَلَوْ كَانَ عَدَدُ هَذِهِ الْعِضَاهِ نَعَمًا لَقَسَمْتُهُ بَيْنَكُمْ، ثُمَّ لاَ تَجِدُونِي بَخِيلاً وَلاَ كَذُوبًا وَلاَ جَبَانًا». صحيح بخاري ج ٤ ص ١١٥.
اينها هم از صحابي رسول الله بودند، براي مال دنيا با آن حضرت چنان كردند كه دانستيد، آيا اسامي آنها در تاريخ ثبت شده؟ مسلما خير اما فقط از آنها به عنوان أصحاب، عادل معرّفي شده؟!
- انس بن مالك مي گويد: من همراه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم راه مي رفتم. بر تن حضرتش بُردي نجراني كه حاشيه ي سفت و محكم داشت بود. يكي از عرب هي باديه نشين حضرتش را ديد آنچنان او را به طرف خود كشيد كه از شدّت آن بر گردن آن حضرت حاشيه رداء اثر گذاشت. گفت: دستور بده كه از مال خدا كه نزد تو است به من بدهند. آن بزرگوار نگاهي به او كرد و لبخندي زد سپس دستور داد كه به او چيزي بدهند. «فَجَبَذَهُ بِرِدَائِهِ جَبْذَةً شَدِيدَةً، حَتَّي نَظَرْتُ إِلَي صَفْحَةِ عَاتِقِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و سلم قَدْ أَثَّرَتْ بِهَا حَاشِيَةُ الْبُرْدِ مِنْ شِدَّةِ جَبْذَتِهِ...».بخاري ج٤ و نيز ج ٧ ص ١٨٩ كتاب اللّباس باب البرود والحبرة و... وج ٨ ص ٢٩ كتاب الادب باب التبسّم والضحك.
آري، اينهم يكي از أصحاب بود كه نامش در روايت نيامده مگر با اسم عادل!
- جابر بن عبد اللّه انصاري مي گويد: ما همراه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در حال نماز بوديم (چون خطبه ي نماز جمعه به منزله نماز است گفته شده كه در حال نماز بوديم يعني پيامبر(ص) در حال خطبه خواندن بودند) در اين هنگام كاروان تجاري شام كه خوراكي حمل مي كرد رسيد. أصحاب نماز را رها كرده و به سوي آن كاروان شتافتند و فقط ١٢ نفر همراه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم باقي ماندند! «عن جابر قال: بينما نحن نصلّي مع النبي صلي الله عليه و سلم إذا قبلت من الشام عير تحمل طعاما فالتفتوا إليها حتّي ما بقي مع النبي صلي الله عليه و سلم إلاّ اثنا عشر رجلاً. فنزلت:«وَاِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْوا انْفَضُّوا اِلَيْها...»صحيح بخاري، ج ٣، ص ٧١، كتاب البيوع، باب قول اللّه تعالي وإذا رأوا... وج ٦، ص ١٨٩ تفسير سوره جمعه.
اين هم باقي صحابه كه حتي به اندازه ي مطاع دنيا اينگونه به رسول الله اهانت كردند و خطبه ي ايشان را نيمه كاره رها كردند و به دنبال دنيايشان رفتند.
اين اصحاب كساني بودند كه در حدود ٧ سال، فقط در مدينه، در دامن اسلام پرورش يافتند. آيا انتظار داريم كساني كه با زور شمشير و از ترس مرگ در سال هشتم (سال فتح مكّه) اسلام آوردند، و در دو سال باقيمانده نيز عموما محضر پيغمبر (ص) را درك نكردند، بعد از رحلت آن بزرگوار آنچنان در مسير حقّ ثبات قدم داشته باشند كه از هر خطائي مصون بوده و متّصف به صفت عدالت، آنهم در بالاترين درجه آن گردند؟
و البته همه ي اينها در حالي است كه در بسياري از سوره هاي قرآن از منافقين نامبرده شده است. منافقيني كه ادعاي مسلماني ميكردند و با پيامبر مصاحبت داشتند اما درون قلب آنها چيز ديگري ميگذشته. منافقيني كه خداوند مي فرمايد: "اي رسول چون منافقين نزد تو مي آيند و مي گويند كه ما شهادت مي دهيم كه كه تو رسول خدايي( فريب نخور) خدا مي داندكه تو رسول او هستي و خدا گواهي مي دهد كه منافقان سخن(به مكر وحيله و) دورغ مي گويند"اذا جاءك المنافقون قالو نشهد انك لرسول الله و الله يعلم انك لرسوله و الله يشهد ان المنافقين لكاذبون »(المنافقون ١)
در آنجايي كه خداوند سخن از نفاق مردم اطراف مدينه و حتي سخن از نفاق مردم اهل مدينه مي كند و سپس مي گويد شما آنها را نمي شناسيد ولي ما آنها را مي شناسيم و مي فرمايد ما بر سيرت نا پاك آنها آگاهيم و آنها را دوبار عذاب مي كنيم و عاقبت هم به عذاب سخت ابدي دوزخ باز ميگردند. آيا درست است ما بخواهيم غلو كنيم و مخالف قرآن و واقعيت سخن بگوييم؟"وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِّنَ الاَْعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ اهل المدينة مردوا علي النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم »(توبه ١٠١)
البته اين را نيز بگويم كه اين آيه ( آيه قبل) براي غزوه موته نازل شد كه آن هم در سال نهم هجري بود يعني تقريبا در آخرين سال پيامبر (ص). پس معلوم مي شود كه تا آن سال عدّه ي از أصحاب منافق بوده اند، البته آنچنان نفاقي كه به تعبير قرآن، حتي شخص رسول خدا (ص) نيز آنان را نمي شناخت و فقط خدا از آن آگاه بود كه البته به خاطر همين موضوع اين سوره را «فاضحه» يعني رسوا كننده ناميدند. صحيح بخاري ج ٦ ص ١٨٣ كتاب التفسير سوره حشر، صحيح مسلم ج ٤ ص ٢٣٢٢ باب ٥ح ٣١.
حال آيا مي توان پذيرفت اين عده از أصحاب كه اينگونه در نفاقشان غرق بودند بعد از رحلت آن حضرت همگي عادل گشته تا حدي كه اگر شخصي به آنها كوچكترين ايرادي بگيرد كافر و محدور الدم شده است؟
منافقيني كه خداوند در موردشان مي فرمايد: "(ياد كن) آن هنگام كه منافقان و آنهايي را كه در قلوبشان شك و ريبي هست مي گفتند: خدا و پيامبرش جز وعده هاي دروغين به ما ندادند".« و اذ يقول المنافقون و الذين في قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا»(احزاب ١٢)
چگونه ممكن است همه ي آنها عادل باشند حال آنكه خداوند مي فرمايد:آنها «منافقين» سوگندهاي دروغشان را ( در مورد رسالت پيامبر) سپر قرار داده اند و كارهاي بدي انجام مي دهند* و اين به خاطر آن است كه نخست ايمان آوردند و سپس كافر شدند، از اينرو بر دلهاي آنها مهر نهاده شده و حقيقت را درك نكردند"
اتخذوا ايمانهم جنة فصدوا عن سبيل الله انهم ساء ما كانوا يعملون* ذلك بانهم ءامنوا ثم كفروا فطبع علي قلوبهم فهم لايفقهون
مسلما در اينجا صحابه پيامبر ( آن دسته كه منافق بودند) مورد طعن قرار گرفتند. پس هيچ انسان عاقلي نمي تواند حكم صريح و واضح قرآن را تغيير دهد در حالي كه حكم خداوند چيز ديگري است.
البته در اين باب آيات زياد است و مجال كم، فلذا پيشنهاد مي كنم براي رفع حاجت به كل سوره ي منافقون مراجعه كنيد.
من نمي دانم آقايان چگونه حكم به عدالت تمام صحابه داده اند با اين همه آيات و حتي روايات واضحه خلاف آن را مي گويد؛ مثل روايتي كه مسلم در صحيحش ج ٨ص١٢٢ كتاب صفات المنافقين رقم ٤٩٨٣ و ٤٩٨٤مي نويسد « قال النبي صلي الله عليه وسلم : في اصحابي اثنا عشر منافقا ، فيهم ثمانية لايدخلون الجنة حتي يلج الجمل في سم الخياط» يعني: در ميان اصحابم دوازده نفر از منافقين وجود دارند كه هشت نفر از آن ها به بهشت نمي روند تا آن كه شتر در چشم سوزن درآيد (كنايه از محال بودن).
آيا اين روايت خود به تنهايي گوياي اين قضايا نيست كه نبايد به تمام صحابه اعتماد كرد؟ آيا قرآن نمي گويد كه شما آنها را نمي شناسيد؟ آيا چگونه ما بدون چون و چرا بگوييم كه تمام صحابه عادل هستند؟ آيا اين منافات با عقل ندارد؟
و اما در اين باب(نفاق) بايد عرض كنم،كار أصحاب به آنجا كشيده بودكه حذيفه مي گويد: «انّ المنافقين اليوم شرّ منهم علي عهد النبي صلي الله عليه و سلم . كانوا يومئذ يسرّون واليوم يجهرون». يعني: امروزه شرّ منافقين از زمان پيامبر (ص) بيشتر است (زيرا) در آن روز (نفاق خود را) مخفي مي داشتند و اكنون آشكار كرده اند. صحيح بخاري ج٨ ص ١٠٠ كتاب الفتن باب إذا قال عند قوم شيئا ثمّ خرج فقال بخلافه.
و نيز:«كان النفاق علي عهد النبي صلي الله عليه و سلم فامّا اليوم فانّما هو الكفر بعد الايمان». يعني: نفاق مربوط به زمان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بود و امّا امروز كفر بعد از ايمان است. (نه نفاق). مسند قبلي و همچنين فتح الباري ج١٣ص٦٤باب لاتقوم الساعة...
و انس نيز مي گويد: « لا اعرف شيئا ممّا ادركت إلاّ هذه الصلاة وهذه الصلاة قد ضيّعت ». انس مي گويد: از آنچه كه در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بود جز نماز (از أصحاب) نمي شناسم كه آن را نيز ضايع كردند.صحيح بخاري، ج ١، ص ١٤١، كتاب الصلاة، باب تضييع الصلاة عن وقتها.
اما يك موضوع ديگر هم در اين باب بگويم كه هر انسان بي تعصبي را به فكر وا مي دارد و آن اينكه مگر نه اينكه حضرت علي(ع) با طلحه و زبير و يا معاويه جنگيد؟ خب حالا بفرماييد آيا هر دو طرف عادل بودند؟ آيا اين عقلاني است كه دو طرف در صراط مستقيم باشند و با هم بجنگند و به خاطر اين جنگشان افرادي را به كشتن دهند؟ آيا كشنده و كشته شده هردو حرف حق مي گويند؟ آيا كشته شده ي هر طرف شهيد است و دربهشت دو طرفه باز است؟؟؟!!!
اگر معاويه عادل است پس چرا حضرت امير(ع) را سب و لعن مي كرد؟ پس چرا در صحيح مسلم نوشته شده است كه«معاويه» به «سعد بن ابي وقاص» گفت: چرا از سبّ و لعن ابوتراب (علي بن ابي طالب(ع)) خودداري مي كني؟ گفت : من از پيامبر سه فضيلت مهم درباره او شنيدم كه اگر يكي از آنها را من داشته باشم از ثروت هاي عظيم دنيا براي من مهم تر است و به اين دليل به خود اجازه نمي دهم آن حضرت را سب كنم.صحيح مسلم، جلد ٤، صفحه ١٨٧١، كتاب فضائل الصحابه و همچنين كتاب فتح الباري في شرح صحيح البخاري، جلد ٧، صفحه ٦٠ (آن سه فضيلت عبارت است از: حديث منزلت، حديث لأعطينّ الراية غداً... و آيه مباهله).
... بعد از وفات سعد معاويه بر منبر، علي(عليه السلام) را سبّ و لعن كرد و به تمام عمّال و فرماندارانش نوشت كه آن حضرت را در منابر سبّ و لعن كنند آنها هم چنين كردند. اين مطلب به گوش «امّ سلمه» همسر پيغمبر(صلي الله عليه وآله)رسيد. نامه اي به معاويه نوشت كه شما خدا و پيامبر را در منابر سب مي كنيد! مگر شما نمي گوييد لعن بر علي بن ابي طالب و من أحبّه يعني هر كسي علي را دوست دارد، من گواهي مي دهم كه خدا علي را دوست مي دارد، رسول خدا علي را دوست مي دارد، پس در واقع لعن خدا و پيغمبر(صلي الله عليه وآله)مي كنيد. معاويه نامه امّ سلمه را خواند ولي اعتنايي به سخنان او نكرد. العقد الفريد، جلد ٤، صفحه ٣٦٦ و جواهرالمطالب في مناقب الامام علي بن ابي طالب، جلد ٢، صفحه ٢٢٨، تأليف محمد بن احمد الدمشقي الشافعي، متوفّاي قرن نهم هجري قمري.
آيا اين اعمال زشت با عدالت سازگار است؟ هيچ انسان عاقل يا عادلي به خود چنين اجازه اي مي دهد كه چنين شخصيّت والا مقامي را، آن هم به آن صورت وحشتناك و گسترده سبّ و لعن كند.
آيا مي خواهيد باز از اين عمل بدانيد؟
معاويه در بخشنامه اي به تمام كارگزارانش نوشت: هر كس چيزي از فضايل ابوتراب (علي(ع)) و اهل بيتش را نقل كند از امان ما خارج است (جان و مال او مباح است) و به دنبال اين بخشنامه خطبا در تمام نقاط بر منابر به صورت علني سبّ علي(عليه السلام) مي كردند و از او بيزاري مي جستند و نسبت هاي ناروا به او و خاندانش مي دادند.النصايح الكافيه، صفحه ٧٢ .
بيش از هفتاد هزار منبر، سبِّ علي(عليه السلام) مي كردند و اين سنتي بود كه معاويه گذارده بود.ربيع الابرار، جلد ٢، صفحه ١٨٦ و النصايح الكافيه، صفحه ٧٩ عن السيوطي.
و همه اينها در حالي است كه پيغمبر اكرم(ص) فرموده است: هر كس به علي دشنام و ناسزا بگويد مثل اين است كه به من گفته و هركس به من دشنام و ناسزا بگويد مثل اين است كه به خدا دشنام گفته است و... « من سبّ علياً فقد سبّني و من سبّني فقد سبّ الله و... »مستدرك الحاكم ج ٣ ص ١٢١ ، مسند أحمد ج١ ص ١٦٠، الرياض النضرة ج٢ ص ٢١٧، كفاية الطالب للكنجي ص ١٩٦ ، تاريخ مدينة دمشق ج٤٢ ص ٢٩٣ - ٢٩٦ و اصبهاني بعد از نقل اين حديث در كتاب قول الصراح في بخاري و صحيحه الجامع اين حديث را صحيح مي خواند، ذخائر العقبي ص ٦٦، الميزان للذهبي ج ٤ ص ٥٤٤ ، الطبقات الكبري لابن سعد ج ٦ ص ١٥٩ ، الملل والنحل للشهرستاني ج ١ ص ١٩٠ ، المعارف لابن قتيبة ص ٦٢٤ ص ابي داود في سننه ج ٣ ص ١٨٠ ح ٣٠٨١ ، تلخيص المستدرك للذهبي بذيل المستدرك ترجمة الإمام علي بن أبي طالب من تاريخ دمشق لابن عساكر ج ٢ ص ١٨٤ ح ٦٦٠ ، فرائد السمطين ج ١ ص ٣٠٢ ح ٢٤٠ ، خصائص أمير المؤمنين للنسائي ص ٢٤ وص ٩٩، المناقب للخوارزمي ص ٨٢ و ٩١ ، مجمع الزوائد ج ٩ ١٣٠ ، تاريخ الخلفاء للسيوطي ص ٧٣ ، إسعاف الراغبين بهامش نور الأبصار ص ١٤١ ط العثمانية وص ١٥٦ ط السعيدية ، ينابيع المودة للقندوزي ص ٤٨ و ١٨٧ و ٢٤٦ و ٢٨٢ چاپ اسلامبول ، نور الأبصار للشبلنجي ص ٧٣ ، الصواعق المحرقة لابن حجر ص ٧٤ ، مشكاة المصابيح ج ٣ ص ٢٤٥ ، منتخب كنز العمال بهامش مسند أحمد ج ٥ ص ٣٠ ، الفتح الكبير للنبهاني ج ٣ ص ١٩٦ . وعن ابن عباس في حديث طويل أن النبي صلي الله عليه وآله قال : " من سب عليا فقد سبني ومن سبني فقد سب الله ومن سب الله أكبه الله علي منخريه في النار " مناقب علي بن أبي طالب لابن المغازلي الشافعي ص ٣٩٤ ح ٤٤٧ ، الفصول المهمة لابن الصباغ ص ١١١ ، أخبار شعراء الشيعة للمرزباني ص ٣٠ ط الحيدرية ، ذخائر العقبي ص ٦٦ ، نور الأبصار ص ١٠٠ ، المناقب للخوارزمي ص ٨١ ، نظم درر السمطين للزرندي ص ١٠٥ .
حال تكليف معاويه چيست؟ آيا او عادل است؟
چرا او با علي(ع) جنگيد؟ آيا طلحه و زبير كه با حضرت جنگيدند عادل هستند؟
مگر پيامبر (ص) نفرمودند يا علي لا يحبك الا مؤمن ولا يبغضك الا منافق يعني : اي علي هيچ كس تو را دوست ندارد مگر مومن و هيچ كس با تو دشمني ندارد مگر منافق؟
مسند احمد ج١ص ٩٥ و ١٢٨ باب مسند علي رضي الله عنه، صحيح مسلم، ج ١، ص ٨٦، كتاب الايمان، باب ٣٣، ح ١٣١، سنن ابن ماجه، ج ١، ص ٤٢، مقدّمه، فضل عليّ بن أبي طالب رضي الله عنه ، ح ١١٤، سنن ترمذي، ج ٥، ص ٦٠١، كتاب المناقب، باب ٢١، ح ٣٧٣٦. «... انّه لا يحبّك إلاّ مؤمن ولا يبغضك إلاّ منافق».او در همان باب، ح ٣٧١٧ م، از ام سلمه روايت مي كند كه گفت: رسول خدا (ص) پيوسته مي فرمود: «لا يحبّ عليّا منافق ولا يبغضه مؤمن»، سنن نسائي، ج ٨، ص ١٢٠، كتاب الايمان و شرايعه، باب ١٩، ح ٥٠٢٨، و ص ١٢٢، باب ٢٠، ح ٥٠٣٢. ، خصائص أمير المؤمنين للنسائي ص ٢٧ ، ترجمة الإمام علي بن أبي طالب من تاريخ دمشق لابن عساكر الشافعي ج ٢ ص ١٨٨ حديث ٦٧١ و ٦٧٤ و ٦٧٥ و ٦٧٨ و ٦٨٠ و ٦٨٣ و ٦٨٤ و ٦٨٦ و ٦٨٧ و ٦٨٨ و ٦٨٩ و ٦٩٠ و ٦٩١ و ٦٩٢ و ٦٩٣ و ٦٩٤ و ٦٩٥ و ٧٠٢ و ٧٠٣ ، أسد الغابة ج ٤ ص ٢٦ ، حلية الأولياء ج ٤ ص ١٨٥ كه اون رو صحيح خوانده و از طرق مختلف نقل كرده است ، ميزان الاعتدال للذهبي ج ٢ ص٤١ ، الإستيعاب لابن عبد البر بهامش الإصابة ج ٣ ص ٣٧ ، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد الحنفي ج ٤ ص ٥٢٠، مناقب علي بن أبي طالب لابن المغازلي الشافعي ص ١٩٠ ح ٢٢٥ و ٢٢٦ و ٢٢٨ و ٢٢٩ و ٢٣١ ، ينابيع المودة للقندوزي الحنفي ص ٤٧ و ٤٨ و ١٨٢، كنوز الحقائق للمناوي ص ٣٨ و ١٧١ ، منتخب كنز العمال به نقل از مسند أحمد ج ٥ ص ٣٠ ، كنز العمال ج ١٥ ص ١٥٧ ح ٤٤٤ ، الرياض النضرة ج ٢ ص ٢٨٤ . ونقله في إحقاق الحق ج ٧ عن مسند أحمد ج ١ ص ٩٥ ، علل الحديث لأبي حاتم ج ٢ ص ٤٠٠ ، سنن البيهقي ج ٢ ص ٢٧١ ، طبقات الحنابلة ج ١ ص ٣٢٠ ، تاريخ بغداد للخطيب البغدادي ج ٨ ص ٤١٧ و ج ١٤ ص ٤٢٦ ، موضح الجمع والتفريق للبغدادي ص ٤٦٨ ، معالم التنزيل للبغوي ج ٦ ص ١٨٠ ، لسان الميزان لابن حجر ج ٢ ص ٤٤٦ ، سعد الشموس والأقمار ص ٢١٠ ، شرح ديوان أمير المؤمنين للميبدي ص ١٩١ مخطوط ، الشفاء للقاضي عياض ج ٢ ص ٤١ ، تذكرة الحفاظ للذهبي ج ١ ص ١٠ ، الفتح الكبير للنبهاني ج ١ ص ٤٤٦ ، نقد عين الميزان لمحمد بهجت ص ١٤ السيف اليماني المسلول ص ٤٩ ، فرائد السمطين ج ١ ص ١٣٣ و بسياري ديگر
و نيز ابوذر مي گويد:« مَا كُنَّا نَعْرِفُ المنافقينَ اِلاَّ بتكذيبهم الله و رسوله و التخلّف عن الصّلوات و البغض لعليّ بن أبي طالب »
ما منافقان را نمي شناختيم مگر آنگاه كه خدا و رسول خدا را تكذيب كرده ، از نمازهاي واجب سرپيچي و با علي بن ابي طالب دشمن بودند. مستدرك صحيحين ج ٣ ص ١٢٩ و كنز العمال ج ١٥ ص ٩١.
ابوسعيد خدري گويد: ما - گروه انصار - در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله منافقان را با بغض و كينه اي كه نسبت به علي بن ابي طالب داشتند، مي شناختيم . صحيح ترمذي ج ١٣ ص ١٦٧ و حليه الاولياء ابونعيم ج ٦ ص ٢٨٤
عبدالله بن عباس گويد: ما در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله منافقان را به دشمني شان با علي بن ابي طالب مي شناختيم . تاريخ بغداد ج ٣ ص ١٥٣.
جابر بن عبدالله انصاري گويد: ما منافقان را جز به دشمني با علي بن ابي طالب نمي شناختيم الاستيعاب ج ٢ ص ٢٨٤ تاريخ ذهبي ج ٢ ص ١٩٨ و مجمع الزوائدج ٩ص ١٣٣
توجه كنيد: پيامبر كسي كه به علي(ع) بغضي داشته باشد را منافق مي خواند اما معاويه و طلحه و زبير كه با حضرت جنگيدند عادلند؟؟؟!!! پس چه شد؟
آيت الله مكارم شيرازي در عربستان در مناظره با يكي از عالمان وهابي پيرامون عدالت صحابه ميپرسد:
فرض كنيد شما در زمان جنگ صفين بوديد ،آيا در سپاه علي(ع) شركت ميكرديد يا معاويه؟
عالم سني ميگويد معلوم است در سپاه علي(ع) ، اما باز هم قائل به عدالت معاويه بودم!!!!(دقت كنيد)
كدامين عقل سليمي به اين گواهي ميدهد؟
اصلا ايا ممكنه كه معاويه مظهر عدل باشه، علي هم مظهر عدل باشه. بعد معاويه بياد بگه بايد بر منابر علي(ع) رو لعن كنيد؟؟؟!!!
با نگاه كوچك به اين موضوعات هر انسان عاقلي حداقل متوجه اين موضوع مي شود كه تمام صحابه عادل نبودند.
اصلا مگر نه اينكه معاويه خليفه ي شام بود؟ پس قتلش بر مسلمانان واجب بوده زيرا در صحيح مسلم آمده كه اگر با دو نفر به عنوان خليفه بيعت شود وظيفه مردم حمايت از خليفه نخستين و كشتن خليفه اخير است.(صحيح مسلم ج ٦ص٢٣ كتاب الاماره باب اذا بويع الخليفتين )
و در نكته ي بعدي هم مگر نه اينكه سعد بن عباده با ابوبكر و عمر بيعت نكرد تا اينكه كشته شد؟ اين مطلب مشهور است اما براي رفع حاجت برخي نقل كنندگان را عرض مي كنيم؛ الملل و النحل شهرستاني ج١ ص ٣٢ دار المعرفه بيروت، الكامل في التاريخ ابن اثير ج٢ ص ٢٢٢ ، مروج الذهب ج١ص٤١٤و ج٢ص١٩٤، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج ٦، ص ١٧٨، عقد الفريدج٣ ص٦٤-٦٥، تبصرة العوام ص٣٢، انساب الاشراف ج ١ص٥٨٩ كه در انساب الاشرف، بلاذري مي نويسد: سعد بن عباده به شام رفت، سپس عمر شخصي را در پي او فرستاد كه از او بيعت بگيرد و گفت اگر بيعت نكرد او را بكش كه خلاصه ي ماجرا سعد بن عباده بدون بيعت كشته شد.
حالا يك حديث از صحيح بخاري ج٨ كتاب الفتن باب قول النبي سترون بعدي امورا و صحيح مسلم ج٣ كتاب الامارة باب الامر بلزوم الجماعة و سنن نسائي ج٧ص١٢٣ باب الحكم في السحره و سنن الكبري ج٨ص١٥٦ و...
«من مات وليس في عنعه بيعة مات ميته جاهلية» (هر كس بميرد و در گردنش بيعتي نباشد به مرگ جاهليت مرده است. و يا:« من خرج السلطان شبراً فمات الا مات ميته جاهليه» (هركس از فرمان حاكم و سلطان وجبي بيرون رود پس به مرگ جاهليت مرده است).
خب ديديم كه سعد بن عباده از بيعت با خلفا دوري كرد و بدون هيچ بيعتي از هيچ شخصي از دنيا رفت حال آقاياني كه قائل به عدل تمام صحابه هستند اين حديث را كه حاكم آن را صحيح خوانده چگونه مي خواهند با عدالت صحابه جمع كنند؟
اجازه دهيد فقط با يك حديث اين موضوع را به پايان رسانم و ديگر قضاوت با عادلان بسپارم . بخاري در ج٥ باب آخر و ج٧ كتاب الرقاق ص٢٠٦ از صحيحش و همينطور مسلم در صحيحش ج ٧ ص٦٦ باب اثبات حوض نبينا(ص) و صفاته و و ابن ماجه در سننش در كتاب مناسك باب الخطبه يوم النحر ح ٥٨٣٠ و نيز احمد در مسندش ج ١، ص ٤٣٥ و ج ٣، ص ٢٨ و ج ٥، ص ٤٨ از پيامبر روايت كرده اند كه پيامبر(ص) فرمودند: در روز رستاخيز گروهي از اصحاب من بر من وارد مي شوند پس از حوض كوثر دور مي گردند (از ورود آنها به حوض كوثر جلوگيري مي شود) پس من مي گويم: يا رب اصحابي خداوندا اين ها اصحاب من هستند ايشان را چه شده است؟ مي گويد نمي داني اينها بعد از تو چه كار كردند ايشان بعد از تو به سوي گذشتگانشان به عقب باز گشتند .پس نمي بينم از ايشان كسي نجات يابد مگر مانند شتراني كه رها شده اند ( بسيار كم)
آيا باز هم همه ي صحابه عادل و بي گناه هستند.
* * *
در باب اينكه خود صحابه هم به عدالت خودشون اعتقاد نداشته اند مي شود به اعترافهاي عمر و ابوبكر(ل) هم اشاره كرد.
يعني:
بخاري در صحيحش در باب ((مناقب عمر بن خطاب)) مي نويسد:
بخدا قسم اگر هر جا از زمين كه بر آن آفتاب تابيده است طلا ميشد و مال من بود، پس همه آن را فديه مي دادم تا شايد از ««عذاب الهي»» قبل از ديدارش رهائي يابم)) صحيح بخاري،ج٢،ص٢٠١
خب اگر عمر به عدالتش معتقد بود چرا اين را گفته؟؟؟
و يا عبارت ديگر با اين مضمون كه:
اي كاش گوسفندي در خانواده ام بودم كه هر گاه بخواهند مرا فربه ام كنند تا پس از فربه شدن و زيارت دوستانشان مرا مي كشتند و قسمتي از گوشتم را كباب كرده و قسمتي را خشك مي كردن و سپس مرا مي خوردند و چون مدفوع خارج ميشدم و بشر نبودم
منهاج السنه ابن تيميه،ج٣،ص١٣١ __ حليه الاولياء ابونعيم،ج١،ص٥٢
چرا؟؟؟!!!
و مانند چنين سخني، از ابوبكر نيز به ثبت رسيده است و نوشته اند هنگامي كه ابوبكر به پرنده اي بر فراز درختي مي نگريست،چنين گفت: خوشا به حال تو اي پرنده،ميوه مي خوري و بر درخت مي نشيني و نه«« حساب و كتابي داري و نه عقاب و عذاب الهي»»!اي كاش من هم در كنار راه بر درختي بودم و شتري بر من مي گذشت و مرا مي خورد و سپس همراه با سر گين آن خارج ميشدم و از بشر نبودم!!!
پس چرا نگفت كه من عادلم و در هر صورت بهشتي هستم؟؟؟
و يا عبارت ديگر:
اي كاش مادرم مرا نمي زائيد!اي كاش كاهي در لاي خشتي بودم...
تاريخ طبري،ص٤١،الرياض النظره،ج١،ص١٣٤،كنز العمال ص٣٦١،منهاج السنه ابن تيميه،ج٣،ص١٢٠
عجب ، چه اقرار به عدالتي
و نيز عده اي از صحابه، جزء خوارج بوده و طبق حديث پيامبرـ صلي الله عليه و سلّم ـ آنان كافر ابن ماجه، المقدمة، ب ١٢ ص ٦٢ ح ١٧٦.و جزء سگهاي جهنم هستند. . مسند احمد ١٤ ـ ٣٥٥ـ الخوارج كلاب اهل النار.
و نام اين افراد از صحابه به قرار ذيل است:
١ ـ عمران بن حطّان، مدح كننده عبد الرحمن بن ملجم الاصابة ٣: ١٧٩
٢ ـ ابو وائل شفيق بن سلمة، كه پيامبر اكرمـ صلي الله عليه و سلّم ـ را درك و از ايشان روايت كرده. اسد الغابة ٣: ص ٣ـ الاصابة ٢: ٤٨ـ دار الكتب العلمية.
٤ و ٣ ـ ذو الخويصره و حرقوص بن زهير السعدي كه اصل و ريشه خوارج هستند. البته مي گويند سپس توبه كرد. شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد ٤: ٩٩.
٥ ـ ذوالثدية، كه در نهروان كشته شد تاريخ طبري ٤: مسند احمد ١٤٧٥٥ ـ الاصابة ٢: ١٧٤
٦ ـ عبداللّه بن وهب راسبي، كه از سران خوارج بود. الاصابة ٥: ٩٦ـ مختصر مفيد ١١: ١٣٦.
پس چطور شد؟ آيا همه ي آنها بهشتي و عادل هستند؟؟؟ پس يعني حتي كفار و سگهاي جهنم نيز عادل و بهشتي هستند؟!!
و اما نكته اي اينجا باقي مي ماند و آن اينكه تمام اهل سنت، قاتلين عثمان را انسان هاي فاسق و حداقل خطا كار مي دانند و لعن و نفرين به آنها را نيز جايز مي دانند كه در اين باب ذهبي در مقام نفرين به آنان مي گويد: كل هولاء نبرأ منهم و نبعضهم في الله... نرجو له النار تاريخ الاسلام (الخلفاء) ٦٥٤.
يعني ما از اينان بيزاري مي جوئيم، و آنان را براي خدا مبغوض مي داريم. و براي آنان آرزوي جهنم را داريم.
و ابن حزم نيز مي گويد: لعن اللّه من قتله و الراضين بقتله... بل هم فساق محاربون سافكون دماً حراماً عمداً بلا تأويل علي سبيل الظلم و العدوان فهم فسّاق ملعونون. الفِصَل ٣: ٧٤ ـ و ٧٧.
و يا در كتاب شهسوار كربلا ص٢١ و ٢٢ نوشته شده است:
ياغيان بي دين مصر و كوفه و بصره بر عليه حضرت عثمان شوريدند... اين باغيان فجّار و ستمكاران جهنمي....نقشه هاي ناجوانمردانه باغيان منافق را... ظالمان بي دين و بي مروت با ضرب شمشير انگشتان دست وي را قطع كردند
خب حالا بد نيست كه نام تعدادي از آن اشخاص كه در قتل عثمان دخيل بودند را بدانيم.
١ ـ همانند فروة بن عمرو أنصاري ـ جالب توجه اين است كه او از اصحاب بيعت عقبه بوده است.
قال إبن وضاح: انما سكت مالك ـ في الموطا ـ عن اسمه لانه كان ممن أعان علي قتل عثمان. الأستيعاب ٣: ٣٢٥ ـ اسد الغابة ٤: ٣٥٧.
٢ ـ محمد بن عمرو بن حزم انصاري، كه پيامبر اكرم او را نام گذاري كرد.
ولد قبل وفاة رسول اللّه ـ صلي الله عليه و سلّم ـ بسنتين... فكتب اليه ـ اي الي والده ـ رسول الله ـ صلي الله عليه و سلّم ـ: سمّه محمد أ... و كان أشدَّ الناس علي عثمان: المحمدون: محمدبن ابي بكر، محمد بن حذيفة، و محمد بن عمرو بن حزم. الأستيعاب ٣: ٤٣٢.
٣ ـ جبلة بن عمرو ساعدي انصاري بدري، كه از دفن جنازه عثمان در بقيع هم ممانعت كرد.
هو اوّل من اجترأ علي عثمان... لمّا رادوا دفن عثمان، فانتهوا الي البقيع، فمنعهم من دفنه جبلة بن عمرو فانطلقوا الي حش كوكب فدفنوه فيه. الانساب ٦: ١٦٠ ـ تاريخ المدينة ١: ١١٢.
٤ ـ عبداللّه بن بُديل بن ورقاء خزاعي كه پيش از فتح مكه اسلام آورده، و به گفته بخاري: او رگ گردن عثمان را بريد.
اسلم مع ابيه قبل الفتح، و شهد الفتح و ما بعدها... إنه ممن دخل علي عثمان فطعن عثمان في ودجه... تاريخ الاسلام (الخلفاء) ٥٦٧.
٥ ـ محمد بن ابي بكر، كه در سال حجة الوداع به دنيا آمده و به گفته امام ذهبي او جزء محاصره كنندگان خانه عثمان و ريش او را كشيده و به او مي گفت: اي يهودي خداوند تو را رسوا كند
ذهبي مي گويد: ولدته اسماء بنت عميس في حجة الوداع و كان احد الرؤوس الذين ساروا الي حصار عثمان تاريخ الأسلام(الخلفاء) ٦٠١.
٦ ـ عمرو بن الحمق: كه او جزء صحابه رسول خدا ـ صلي الله عليه و سلّم ـ بوده و به گفته امام مزّي در حجة الوداع با پيامبر ـ صلي الله عليه و سلّم ـ بيعت كرده، و به گفته امام ذهبي: نُه ضربه خنجر به او زده و گفت: سه تا را به خاطر خدا و شش ضربه را به خاطر خودم به تو مي زنم.
وثب عليه عمرو بن الحمق و به ـ عثمان ـ رَمَق و طعنه تسع طعنات، و قال: ثلاث للّه و ستّ لما في نفسي عليه.
. مزي مي گويد: بايع النبي في حجة الوداع و صحبه... كان أحد من ألَّب علي عثمان بن عفان تهذيب الكمال(١٤: ٢٠٤ ـ تهذيب التهذيب ٨: ٢٢ و قال الذهبي: إنّ المصريين أقبلوا يريدون عثمان... و كان رؤساؤهم اربعة... و عمرو بن الحمق الخزاعي... تاريخ الاسلام (الخلفاء) ٦٠١ ـ و ٤٤١.
٧ ـ عبدالرحمن بن عديس كه جزء أصحاب بيعت شجره بوده و به گفته قرطبي: او رهبر شوريان مصر عليه عثمان بود كه بالاخره عثمان را به قتل رسانيدند.
قرطبي: عبدالرحمن بن عُديس، مصري شهد الحديبية و كان ممن بايع تحت الشجرة رسول الله ـ صلي الله عليه و سلّم ـ... و كان الأمير علي الجيش القادمين من مصر الي المدينة الذين حصروا عثمان و قتلوه. الاستيعاب ٢: ٣٨٣، فتح الباري ٢: ١٨٩ ـ الثقات لابن حبان ٢: ٢٦٥ ـ التمهيد لابن عبدالبر ١٠: ٢٩٤ ـ الطبقات الكبري ٣: ٧١.
آخر ما نفهميديم كه صحابه عادل بودند يا خير؟ اگر عادل بودند پس چرا خليفه شان را كشته اند؟و اگر عادل بودند پس چرا بزرگان اهل سنت آنها را سب و لعن كرده اند؟ البته شايد آنها هم رافضي بودند؟؟؟
در اين مورد اهل سنت چه مي خواهند بگويند؟؟؟
والسلام علي من اتبع الهدي