مونس جان - حسین انصاریان - الصفحة ٤٩

الهى از بى خردى چون طفل گاهواره ام، از بدبختى جگر پاره ام، بر مركب هوا سواره ام، ئر ناتوانى چون كودك شيرخواره ام، جز رحمتت نيست چاره ام، عنايت و احسانت را در نظاره ام، اى همه كاره ام، اى بدستت مهار حياتم، شراب خدمت ريزه دركامم.

از غير تو گسسته ام، در آتش حيا سوخته ام، دل به عشقت آراسته ام، جان از غير وجودت پيراسته ام، به تو دل بسته ام، از ما سوى الله رسته ام، از خود گذشته ام، عملى نيندوخته ام، عمر با خته ام، خود را به چاه گناه انداخته ام، كرامتم را سوخته ام، به كنج غربت نشسته ام، دربه روى خود بسته ام، در قمار عشق تو هستى باخته ام، در رابطه با تو دلى ديگر ساخته ام، پرچم دوستى با تو برافراشته ام، علم عشق تو در جان باخته ام، خود را در نمك زار مغفرتت انداخته ام، بريا رسيدن به كويت چون آهوى وحشى تاخته ام، جز درس عشق تو نياموخته ام، گرچه هنوز در قفس تن نرسته ام، دل از دنيا نگسته ام، از خوديت خود خسته ام، بنده اى ورشكسته ام، ديده به لطفت بسته ام، از غير حضرتت دست سته ام، جز رحمتت را نجسته ام‌

عشق تو اى دوست بود مايه ام در دو جهان مايه و سرمايه ام‌

داروى دردم همه عشق است و بس نور وجودم همه عشق است وبس‌

عشق بود هم نفس و همدمم بى غم عشق است كه در ماتمم‌

آب حياتم بود اى دوست عشق فطرت و داتم بود اى دوست عشق‌

نيست نصيبم به جهان غير عشق نيست طبيبم به جهان غير عشق‌