مونس جان - حسین انصاریان - الصفحة ٤٨

الهى، عاشق لقاء و وصالم، خواهان رشد و كمالم، مشتاق جمال و جلالم، گداى شور و حالم، مست مى اشتياقم، خورشيد بصيرت را طلوع ده از جانم، نور رحمتت را بتابان بر روانم، كه در بيابان جهل و نادانى سر گردانم، يا حق دانش و بصيرت ندارم، قوت و قدرت معنوى ندارم، راه نجاتى جز غفران تو ندارم، غير زشتى و بدى ندارم، صفتى غير ذلت و خست ندارم، مايه اى جز مسكنت ندارم، سرمايه اى از بندگى ندارم، آرزويى جز رسيدن به مغفرتت ندارم.

در گرداب غفلت گرفتارم، عمريست آلوده و گنهكارم، از وجودم در آزارم، از حضرتت شرمسارم، نگران و بى قرارم، در وحشت از روز سمارم، در گلستان تو خارم، مرده اى بى اختيارم، پژمرده اى دل افكارم، هرچه هستم بند پروردگارم.