شرح رسالة الطير( ابن سهلان ساوى) - عمر بن سهلان ساوى - الصفحة ٦٠

خويش از قفس بيرون كشيده بودند و مى‌پريدند. يعنى كه جماعتى از حكماى بزرگ ديديم‌ [١] كه ايشان را اندك اندك، عامله‌ [٢] ايشان را [٣] به تدبير بدن مشغول بود، فرصت جسته بودند و قوّت عاقله را تمكين داده، از فيض مفارق. و آنچه گفت اثر حلقه دام در پايهاى ايشان ظاهر بود. يعنى كه علايق نفوس ايشان با بدن ثابت بود. و آنچه گفت اثر نه بدان حد بود كه ايشان را از پريدن باز مى‌داشت، بلكه نهاد صافى نبود [٤]. يعنى كه التفات نفس ايشان و بدن نه بدان حدّ بود كه ايشان را از ادراك و اكتساب علوم، باز مى‌داشت. و نفس ايشان، به حكم علايقى كه با بدن داشت، آن قوّت نداشت كه جمله معقولات به كمال و تمام، بى‌قصور و نقصان حاصل تواند بود [٥]. پس اين علايق، نفس با بدن نه بدان حدّ بود كه مانع بود نفس را از ادراك معقولات و نه خود مانع شود تا آن معقولات كه مفارقات را هست، به فيض‌ [٦] از ايشان، به كمال و تمام، قبول كند.

و آنچه گفت: من اين گروه را بدين حال بديدم، مرا ياد دادند آنچه من از حال خويش فراموش كرده بودم و آنچه باز آن الفت گرفته بودم، بر من منغّص شد. يعنى كمال آدمى در ادراك معقولات است نه در تدبير و سياست بدن.

پس خواستم كه گشاده شوم، از بسيارى اندوه. يعنى كه اندوهگين شدم از آنكه قوّت عاقله نفس را از كار باز داشته بودم. پس از قفص آواز دادم ايشان را كه نزديك آيند به من، تا تمام، سخن گويم. كه يعنى نخواستم‌ [٧] كه ايشان را از من، اخلاق بد حاصل آيد [٨]. و ايشان را باز دارد.

پس آنچه گفت كه: سوگند بر ايشان دادم كه تمام سخن گويم، يعنى‌


[١] - اصل بزرگ كه.

[٢] - عائله.

[٣] - ايشان بتدبير.

[٤] - بود.

[٥] - ربود.

[٦] - اصل مفيض.

[٧] - بخواستند.

[٨] - «آيد» را ذكر ننموده است.