شرح رسالة الطير( ابن سهلان ساوى) - عمر بن سهلان ساوى - الصفحة ٤٠ - شرح
بدان، لابد حاجت آيد. و چنانكه نور آتش، جايى بود كه منفعت رساند و جائى بود كه مضرّت رساند حكم و هم جائى بود كه راست بود و جائى بود كه دروغ بود، آنجا كه راست بود، حكم كردن او بود، يك جسم در يك حال در دو مكان، نتواند [١] بود. و آنجا كه دروغ بود، آن بود كه حكم كند كه هر چه موجود بود، بايد كه به جهت او اشارت توان كرد، و اجسام نامتناهى بود، و اگر متناهى بود، به فضاى محدود رسد كه آن فضاى محدود را نهايت نبود، و خارج عالم بايد كه بود.
پس خواجه مىگويد، چون سما دل باش كه به اعتمادى تمام در آتش شود، يعنى به وثوق تمام، قوّت وهمى بكار دارد. و بدان كه، ترا از آن چاره نيست، و بدان كه جايى بود كه او زيان بود و جايى بود كه او معين و مؤيد بود، و صادق.
و گفت چون خفّاش باش كه به روز پيدا نيايد، خواجه محسوسات را به روز، ماننده كرد و حكما را كه محسوسات شناختن قناعت ننمايند و ورايى آن چيزى طلب كنند، از معقولات و اعتقاد ندارند كه هر چه حس، آن را به جوهر آن در دنيا رد، فرض آن محال بود، انسان را [٢]، به خفّاش ماننده كرد، چه خفاش منزل متوسّط طلب كند، ميان نور و ظلمت. و موحّد در توحيد، متوسّط طلب كند، ميان تعطيل و تشبيه، احكام محسوسات [٣] بر حق تعالى نراند [٤] و نفى و تعطيل و نابودن خالق و صانع را، اعتقاد نكند، بلكه آنچه در معقولات، حجّت و برهان اقتضاء كند، آن اثبات، و هر وقت كه مىداند كه حسّ و وهم، در حسّ نيايد و عشق و خجل و وجل و شجاعت و جبن و غضب، باز آنكه از علايق امور محسوسات، در حسّ و وهم نيايد، آنكه منزّه و مجرّد [٥] بود از علايق محسوسات، بايد كه در حسّ و
[١] - نخواهد.
[٢] - اصل ايشان را.
[٣] - اصل محسوس.
[٤] - برآيد.
[٥] - مجرّد و منزّه.