زندگاني باقر العلوم حضرت محمد بن علي عليه السلام - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٦٠ - دوران زندگى امام باقر عليه السلام
ميان ما گفته شود كه شنيدن آن تو را خوش نيايد.
خليفه به حاضران دستور داد كه مجلس را ترك گويند سپس به او گفت: حرف بزن! مرد گفت: به من بگو اين خلافت از كجا به تو رسيده است؟ خليفه دير زمانى خاموش ماند. مرد گفت: آيا پاسخى ندارى؟
خليفه گفت: نه. مرد پرسيد: چرا؟ خليفه جواب داد: اگر بگويم به نص خدا و رسولش، دروغ گفتهام و اگر بگويم به اجماع مسلمانان، خواهى گفت ما اهل مشرق از اين امر بىاطلاع بوده و بر آن اجماع نكردهايم و اگر بگويم آن را از پدرانم به ارث بردهام خواهى گفت كه پدرت فرزندان بسيارى داشته است. پس چرا از ميان آنان تو از اين ميراث بر خوردار شدهاى؟ مرد گفت: خدا را سپاس كه تو خود اعتراف كردى كه اين حق از آن كس ديگرى جز توست. اكنون اجازه مىدهى كه به ديار خودم باز گردم؟ خليفه گفت: نه به خدا سوگند كه تو هشدار دهنده بودى. بگو تا ببينم از اين پس چه مىگويى؟ سپس عمر گفت: من چنين ديدم كه خلفاى پيشين به ستم و ناروا دست مىآلودند، زور مىگفتند و غنيمتهاى مسلمانان را به خود اختصاص مىدادند حال آنكه من پيش خود پى بردم كه اين اعمال هيچ روا نيست. هيچ چيز و هيچ كسى در نزد خلفاى پيشين بدتر از مؤمنان نبود. از اين رو بود كه من پذيراى منصب خلافت شدم.
مرد پرسيد: اگر تو عهده دار اين منصب نمىشدى و كس ديگرى به خلافت مىنشست و همان كردار خلفاى پيشين را در پيش مىگرفت آيا چيزى از گناهان او بر تو نوشته مىشد؟ عمر گفت: هرگز.
مرد گفت: پس مىبينم كه تو با به رنج افكندن خويش راحتى ديگرى