زندگاني باقر العلوم حضرت محمد بن علي عليه السلام - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٤ - دوران زندگى امام باقر عليه السلام

ايشان است كه سالى يك روز به اينجا مى‌آيد و مردم از وى فتوا مى‌خواهند و او نظر مى‌دهد.

در اين هنگام پدرم سرش را با قسمت اضافى ردايش پيچيد، من نيز چنان كردم. پدرم به سوى آنان رفت و نزد آنان نشست و من نيز پشت‌سر پدرم نشستم، اين خبر به هشام رسيد. وى به برخى از غلامانش دستور داد كه در آنجا حاضر شوند و ببينند پدرم چه مى‌كند شمارى از مسلمانان گرد ما را فرا گرفتند. عالم مسيحى ابروانش را به حريرى زرد بسته بود، ما در وسط جمع جاى گرفتيم. عدّه‌اى از كشيشان و راهبان نزد وى آمده بر او سلام گفتند و او را به صدر مجلس آوردند و وى در آنجا نشست. ياران آن مرد و پدرم دور آن مرد جمع شدند. و من نيز در ميانشان بودم دانشمند مسيحى، جمع را با نگاه خويش ورانداز كرد و سپس به پدرم گفت: آيا از مايى يا از اين امّت مرحومه؟ پدرم پاسخ داد: البته جزو اين امّت مرحومه هستم. او باز پرسيد: از كدامين گروهشان آيا از دانشمندان آنهايى يا از جاهلانشان؟

پدرم به او گفت، از جاهلانشان نيستم. مرد با شنيدن اين پاسخ سخت مضطرب شد و سپس به پدرم گفت: آيا از تو بپرسم. پدرم جواب داد:

بپرس. مرد پرسيد: از كجا ادعا مى‌كنيد كه اهل بهشت مى‌خورند و مى‌نوشند، امّا حدثى از آنها سر نمى‌زند و بول نمى‌كنند؟ دليل شما به آنچه ادعا مى‌كنيد چيست؟ گواهى معروف و شناخته شده ارائه دهيد.

پدرم به او پاسخ داد: دليل ما وجود جنين در شكم مادر است كه غذا مى‌خورد، امّا از وى حدثى سر نمى‌زند.