زندگاني باقر العلوم حضرت محمد بن علي عليه السلام - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٦ - دوران زندگى امام باقر عليه السلام

مى‌كنم كه هرگز نتوانى براى آن پاسخى بيابى. پدرم به او گفت: بپرس كه سوگندت را خواهى شكست. مرد پرسيد: به من بگو از دو نوزادى كه هر دو يك روز به دنيا آمده و در يك روز هم از دنيا رفته‌اند، امّا يكى از آنها پنجاه سال و ديگرى صد و پنجاه سال در دنيا زندگى كرد؟

پدرم گفت: آن دو عزير و عزيره بودند كه در يك روز به دنيا آمدند و چون به سن مردان، بيست و پنج سالگى، رسيدند، عزير در حالى كه بر دراز گوشش سوار بود به قريه‌اى در انطاكيه، كه ويران شده بود، گذشت و گفت: خداوند مردم اين قريه را پس از مرگ چگونه زنده خواهد ساخت؟! پيش از اين خداوند عزير را به پيامبرى برگزيده و هدايتش كرده بود، امّا همين كه وى اين سخن را گفت، خداوند بر او خشم گرفت و يك صد سال وى را ميراند كه چرا اين سخن را گفته است. سپس او را عينا با همان دراز گوش و خوراكى كه همراه داشت زنده كرد. عزير به خانه‌اش بازگشت. عزيره برادرش او را نشناخت عزير از وى تقاضا كرد كه به عنوان ميهمان پذيرايش شود و عزيره نيز پذيرفت. فرزندان عزيره و نيز فرزندان فرزندش كه همگى پير شده بودند، به نزد او آمدند عزير بيست و پنج سال داشت. وى پيوسته از برادر و فرزندانش كه اكنون پير شده بودند خاطره نقل مى‌كرد و آنان آنچه را كه او مى‌گفت، به خاطر مى‌آوردند و مى‌گفتند: چگونه از چيزهايى كه مربوط به سالها و ماههاى بسيار گذشته است، خبر دارى؟!

عزيره، كه آن هنگام پير مردى ١٢٥ ساله بود، گفت: نديدم جوان بيست و پنج سال‌اى به آنچه ميان من و برادرم «عزير» در ايام جوانيمان‌