دانشنامه امام سجاد علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١١ - باز شدن زنجیرها
باز شدن زنجیرها
ابن شهاب زهری گوید:
روزی که امام چهارم علیهالسلام را به فرمان
عبدالملک بن مروان در غل و زنجیر کرده بودند و با گروهی از مأموران به
عنوان تبعید به طرف شام حرکت میدادند، من از مأموران حکومتی برای خداحافظی
با امام سجاد علیهالسلام اجازهی ملاقات گرفتم. چون به خدمت مبارکش
شرفیاب شدم و آن حضرت را دیدم که پاهایش در بند و دستانش در غل و زنجیر است
به گریه افتادم و گفتم: «ای کاش غل و زنجیر به گردن من بود و شما آزاد و
سالم و آسوده میبودید.» امام علیهالسلام فرمود: «ای زهری! نگران مباش،
اگر بخواهم این رنجها از من برداشته میشود ولی آن را از این جهت که مرا
به یاد عذاب الهی در قیامت میاندازد دوست دارم و شما نیز هر گاه چنین
احوالی را دیدید عذاب خدا را به خاطر آورید و از آن اندیشه نمایید.» آنگاه
فرمود: «این وضع تا مسافت دو منزلی مدینه، بیشتر ادامه نخواهد یافت.» زهری
گوید: من با امام علیهالسلام خداحافظی کردم، پس از چهار روز دیدم که
مأموران حکومتی و گماشتگان آن حضرت سراسیمه و مضطربانه به مدینه
بازگشتهاند و در جستجوی امام علیهالسلام هستند.
چون علت را پرسیدم گفتند:
«هنگامی
که به دو منزلی مدینه رسیدیم شب فرا رسید. ما آن حضرت را در حالیکه در غل و
زنجیر بسته بودیم در خیمهای جا دادیم. صبح که فرا رسید و داخل آن خیمه
شدیم اثری از حضرت ندیدیم و با کمال تعجب غل و زنجیر را بر زمین افتاده
دیدیم و تا این لحظه آن حضرت را نیافتهایم.» زهری در ادامه گوید: پس از آن
واقعه حیرتانگیز به شام رفتم و عبدالملک مروان را دیدم و او از من احوال
پرسید و من آن چه را دیده و شنیده بودم نقل کردم. عبدالملک دیوانهوار گفت:
«به خدا سوگند در همان روزی که نگهبانان به دنبال ابوالحسن میگشتند، آن
حضرت نزد من آمد و فرمود: «چرا با من چنین میکنی؟ مرا با تو و تو را با من
چه کار است؟» گفتم: «دوست دارم نزد من باشید.» ابوالحسن فرمود: «ولی من
دوست ندارم که نزد تو باشم.» این بگفت و بیرون شد، لیکن به خدا قسم چنان
هیبتی از ابوالحسن به من رسید که شلوارم را کثیف کردم!» [١] .
(١) بحارالانوار، ج ٤٦، ص ١٢٣.
منبع: کرامات و مقامات عرفانی امام سجاد؛ سید علی حسینی قمی؛ نبوغ؛ چاپ دوم ١٣٨١ .