شيعه در اسلام - ط قديم - علامه طباطبایی - الصفحة ٨٩
نبايد اطاعت كرد؛ زيرا حقيقت اطاعت همان بندگى و سر فرود آوردن است و از آن بالاتر مى فهمند كه از غير خدا نبايد بيم و اميد داشت و از آن بالاتر مى فهمند كه به خواستهاى نفس نبايد تسليم شد و از آن بالاتر مى فهمند كه نبايد به غير خدا توجه نمود.
و همچنين وقتى كه از زبان قرآن مى شنوند كه به نماز امر مى كند و ظاهر آن به جا آوردن عبادت مخصوص است، به حسب باطن از آن مى فهمند كه بايد با دل و جان، كرنش و نيايش خدا را كرد و از آن بالاتر مى فهمند كه بايد در برابر حق، خود را هيچ شمرد و فراموش كرد تنها به ياد خدا پرداخت. چنانكه پيداست معانى باطنى كه در دو مثال گذشته يادآورى شد، مدلول لفظى امر و نهى نامبرده نيست ولى درك آنها براى كسى كه به تفكر وسيعترى پرداخته جهان بينى را به خود بينى ترجيح مى دهد، اجتناب ناپذير مى باشد.
با بيان گذشته، معناى ظاهر و باطن قرآن روشن شد. و نيز روشن شد كه باطن قرآن ظاهر آن را ابطال و الغا نمى كند بلكه به منزله روحى است كه جسم خود را حيات مى بخشد و اسلام كه دينى است عمومى و ابدى و اصلاح جامعه بشرى را در درجه اول اهميّت قرار مى دهد، از قوانين ظاهرى خود كه مصلح جامعه مى باشند و از عقايد ساده خود كه نگهبان قوانين نامبرده هستند، هرگز دست بردار نيست.
چگونه ممكن است جامعه اى به دستاويز اينكه دل انسان بايد پاك باشد و ارزش براى عمل نيست، با هرج و مرج زندگى كند و به سعادت برسد؟ و چگونه ممكن است كردار و گفتار ناپاك، دلى پاك بپروراند يا از دل پاك كردار و گفتار ناپاك ترشح نمايد؟ خداى تعالى در كتاب خود مى فرمايد: (پاكان از آن پاكان و ناپاكان از آن ناپاكانند).