تاريخ زندگانى امام رضا(ع) - رفیعی، علی - الصفحة ١٤٨
گفت: شنيدهام كه مردم مىگويند بيعت حضرت رضا (ع) به ولايتعهدى ناشى از تدبير فضلبن سهل است؟ گفتم: آرى، مردم چنين مىگويند. مأمون با ناراحتى گفت:
واى بر تو اى ريّان! آيا كسى جرأت دارد به خليفهاى كه تمام مردم و سردارانش در فرمان او هستند و امر حكومتش تثبيت شده است، بگويد: چنين حكومتى را به ديگرى بسپار؟ آيا از نظر عقل، چنين چيزى رواست؟ ... سوگند به خدا، مطلب چنين نيست كه مىگويند «١» تنها يك راه باقى مىماند و آن اين كه- همانگونه كه در نامه فضل به امام (ع) اشاره رفته است- پادشاه و وزير پس از بررسى اوضاع و ارزيابى تمامى جوانب، بطور اشتراكى نقشهاى را از پيش ترسيم كرده و در اين سناريو، هر كدام مأمور بازى در يك نقشى شده باشند كه در مجموع، جريان امور به سود آنان و در راستاى استوارى موقعيتشان و تثبيت قدرتشان تمام شده باشد. هر چند فضل، بعدها دريافت كه در جريان اين طرح مشترك، جز بازيچهاى در دست مأمون نبوده و كاملًا به دام وى افتاده است. دامى كه رهايى از آن به آسانى برايش ممكننبود؛ از اينرو، از رفتن به بغداد بيم داشت و در پاسخ مأمونگفت:
گناه من نزد عباسيان و عموم مردم بزرگ است؛ زيرا آنان مرا به خاطر كشتن برادر مخلوع تو و بيعت گرفتن براى (امام) رضا سرزنش مىكنند و من بر جان خود از سخن چينان، حسودان و سركشان، ايمن نيستم. اجازه دهيد در خراسان به جاى شما بمانم. «٢» و هنگامى كه با اصرار مأمون بر انجام اين سفر مواجه شد، كوشيد تا از وى اماننامهاى بگيرد. مأمون هم كه همه مقدمات و زمينههاى قتل او را فراهم كرده بود و تا اجراى آن، زمان چندانى نمىديد، هر چه فضل خواست و حتّى بيشتر از حدّ انتظارش نوشت و به وى داد و سرانجام همان شد كه او طرح كرده بود.
البته از زيركى و دورانديشى مأمون بعيد به نظر نمىرسد كه قضيّه نسبت تشيع به فضل نيز ساخته و پرداخته او باشد كه براى بدنام كردن او و تبرئه خود در برابر عباسيان- بويژه پس از قتل فضل- مطرح كرده باشد. «٣»