تاريخ زندگانى امام رضا(ع) - رفیعی، علی - الصفحة ٨٣
ما شمشيرها را برگرفتيم و وارد اتاق امام شديم. حضرت به پهلو خوابيده بود ولى با خود زمزمهاى داشت كه ما نمىفهميديم.
غلامان بر او يورش بردند. سپس بساطش را بر او پيچيدند و نزد مأمون بازگشته گفتند: ما مأموريت را آن گونه كه گفته بودى انجام داديم. مأمون ما را به كتمان موضوع سفارش كرد.
چون صبح شد مأمون سر برهنه و تكمه باز براى تعزيه در جايگاه خود نشست؛ سپس با همان هيأت عزا به سمت اتاق امام رفت و من با او بودم. چون وارد حجره شد همهمهاى شنيد، وحشت كرد. نزديك رفتند، ديدند حضرت رضا (ع) در محراب خود مشغول عبادت و تسبيح است.
امام (ع) با ديدن ما اين آيه را خواند: «يُريدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَاللَّهِ بِافْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ». «١» [يعنى: آنان مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند، ولى خدا نور خود را كامل مىكند هر چند كافران خوش نداشته باشند].
نزد مأمون بازگشتم. ديدم چهرهاش همچون شب تاريك سياه شده است. گفت: اى صبيح! چه خبر دارى؟
من جريان ديدار خود با امام و سخن آن حضرت را براى او بازگفتم. مأمون، سراسيمه، لباسهاى عزا را از تن درآورد و [براى توجيه عمل خود] گفت: بگوييد مأمون غش كرده بود و هم اكنون به هوش آمده است! «٢»