ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - از پس ابرها
اتاق انتظار
مرضيه ديبايى
كنار در نوشته بود: «اتاق انتظار».
در نيمه باز بود. رفت تو، اتاق پر بود از جمعيّت: عدهاى نشسته، عدهاى سرپا ايستاده. تلويزيون رنگى بزرگى هم، همراه با آهنگى بلند، تبليغات تجارى پخش مىكرد.
رفت و گوشهاى ايستاد، جوان كناريش عينكى به چشم داشت و كتابى به دست كه مطالعهاش مىكرد. پيرمردى روى مبل نشسته بود و دانههاى تسبيح را مىچرخاند و زير لب چيزى مىگفت و گهگاه به دختر بچهاى كه اداى تبليغاتچى تلويزيون را در مىآورد و همراه با آهنگش دِلى دِلى مىكرد، لبخند مىزد.
آن طرف، دو تا خانم براى هم چيزى تعريف مىكردند و هى صورتشان را زير چادر مىپوشاندند و مىخنديدند. كنارشان دخترى كه انگشتهاى لاكزده پايش از جلوى كفشهاى بندى در آمده بود به تابلوى روبرويش نگاه مىكرد و زل زده بود به جملهى درشت زير تابلو: «فرزند كمتر، زندگى بهتر».
آقايى به سرعت آدامس مىجويد و با يكى از انگشتانش به دسته مبل مىزد و هى پاهايش را تكان مىداد. پسرى با موهاى چرب، گوشى واكمن در گوشش بود و ميخ شده بود به آن دختر بىجوراب.
زنى كنار شوهرش نشسته و بچهاش را بغل زده بود، مرد بچهاش را قلقلك مىداد و به ازاى هر خنده بچه پفكى در دهانش مىگذاشت ....
يكى گفت: «اون كانال بيارين فوتبال داره.»
مرد كشدار: «اوفّى» گفت و سرش را انداخت پايين. شنيده بود: بهترين دكتر است، واقعاً در كارش خبره است، خيلىها دوست دارند ببينندش، تا به حال نشده مريضى بيايد پيشش و خوب نشود.
در ذهن، يكى يكى دردهايش را به دكتر گفت و كلى با او درد دل كرد، پاهايش درد گرفته، اما مجبور بود تحمل كند. سرش را بالا آورد. جوان كناريش هنوز داشت مطالعه مىكرد ولى بيشترىها مشغول تماشاى فوتبال بودند. كسى آمد و گفت: «دكتر امروز هم نمىآيد».
دو سه نفر بيرون رفتند اما خيلىها ايستادند تا ببينند نتيجه پنالتى چه مىشود؟!
مرد رفت كه سؤال كند چرا دكتر نمىآيد ولى كسى را پيدا نكرد تا بپرسد. گفت: «خدا جون كمك كن تا بالاخره او را ببينم.»
از پس ابرها
مرضيه ديبايى
ساعتها مىگفتند صبح شده، مردم خميازه مىكشيدند و از پشت پنجرههاى بخار گرفته بيرون را نگاه مىكردند هنوز هوا روشن نشده بود ولى ساعتها مىگفتند صبح شده، مردم از رختخواب بيرون مىآمدند، مهتابىها و لوسترها را روشن مىكردند، بخارىها و شوفاژها را گرمتر مىكردند، پيچ راديو را مىچرخاندند:
«امروز هوا تاريكه و خيلى هم سرد ولى بياين با نوشيدن يك چاى داغ، با يك لبخند، با شنيدن يك موسيقى شاد گرم بشيم، هوا رو روشن كنيم، ما مىتونيم گرما رو، روشنى رو به خونههامون بياريم؛ يك چاى داغ، يك لبخند، يك موسيقى شاد ...».
مردم خميازه مىكشيدند، صبحانه مىخوردند و بعد به هم مىگفتند: «هوا چقدر تاريكه، چقدر سرده امروز.»!! دستهايشان را به هم مىماليدند، كاپشنها را روى پوليورهايشان مىپوشيدند، كلاهها را تا جلوى چشمهايشان پايين مىكشيدند، شال گردنها را دور گردنشان مىانداختند، دستكشها را دست مىكردند و بعد باز به هم مىگفتند:
«هوا چقدر تاريكه، چقدر سرده امروز»!!
مىرفتند طرف ماشينهايشان، شيشهها كيپ كيپ بود و لايهاى از يخ روى آن را پوشانده بود، درِ ماشين را باز مىكردند و مىنشستند و بعد از كلى استارت زدن، راه مىافتادند، بخارى ماشين را روشن مىكردند، جاده با نور ماشينها كمى روشن مىشد، جادهاى كه سُر بود؛ چرخها با داشتن زنحير باز هم مستقيم حركت نمىكرد.
تنها جوانى سر را بالا گرفته بود و به آسمان نگاه مىكرد، كسى به او گفت:
«هوا چقدر تاريكه، چقدر سرده امروز»!!
و او در پس ابرها به دنبال چيزى بود.