ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥ - لحظه سرشارى
عيد در دو نگاه
نگاه اول
عيد، «حوّل حالنا» است
كه واجب است بفهميم
عيد، شوقى است
كه پدرم را به مزرعه مىخواند
عيد، تنپوش كهنه باباست
كه مادر
آن را به قد من كوك مىزند
و من آن قدر بزرگ مىشوم
كه در پيراهن مىگنجم
عيد، تقاضاى سبز شدن است
يا مقلّب القلوب!
نگاه دوم
عيد،
سوپرماركتى است
كه انواع خوردنىها در آن هست
عيد، بوتيكى است
كه انواع پوشيدنىها در آن هست
عيد،
ملودى مبارك باد است
كه من با پيانو مىنوازم
شب بخير دوست من!
سلمان هراتى (ره)
لحظه سرشارى
خيال سبز تماشايت، به ذهن آينهها جارى است و چشم آينهها انگار، بدون چشم تو زنگارى است شب من و شب گيسويت، قصيدهاى است چه طولانى حكايتى ز پريشانى، هميشه مبهم و تكرارى است ميان رخوت دستانم، حضور مبهم پاليز است و روح سرد خزان انگار، هنوز در تن من جارى است من و تلاطم تو خالى، تو و زلالى و سرشارى بيا و جام مرا پر كن، كنون كه لحظه سرشارى است چراغ روشن شب پژمرد، ستارهها همه خوابيدند به ياد تو، دل من اما، هنوز در تب بيدارى است در اين تلاطم دلتنگى، بيا و از سر يكرنگى دلى بده به غزلهايم، اگر چه از سر ناچارى است
سيد مهدى حسينى