ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٠ - بحران ايدئولوژيك
بحران و تزاحم گريبان ابناى بشر را گرفته ليكن انباشت بحران و چندوجهى بودن آن در يك مقطع ويژه زمانى ما را متذكر ظهور تمام قد بحران و بنبست ساخته است.
تا پيش از اين گرچه خودكامگى و خودبنيادى انسان بريده از وحى و غافل از غيب عالم و عالم غيبى را با «مسايلى» رو به رو مىساخت اما شيفتگى در برابر دستاوردهاى علوم جديد و تكنولوژى باعث بود تا حل مسئله را از همان دستاوردها بخواهد، ليكن در شرايطى كه ما از آن گفتوگو مىكنيم حل كننده مسئله نيز خود درگير با بحران شده، به گونهاى كه تصور مىشود به تمامى انسان به برده و عبد بىچون مخلوق دست خود تبديل شده است. اما صورتهاى مختلف اين بحران را در وجوه نظرى، فرهنگى و تمدنى مىتوان ملاحظه كرد. و شايد بتوان گفت فراگيرى، ژرفا و چندوجهى بودن بحران مستولى و جارى در عصر حاضر نشانههاى بارز، «تاريخ در بحران» يا «بحران در تاريخ غربى» دانست.
بحران ايدئولوژيك
در بررسى و مطالعه صورتهاى مختلف بحران كه حيات فرهنگى و مادى انسان را در خود گرفته، گفتوگو از «بحران يا بنبست ايدئولوژى» را مقدم داشتهام. چه، بحران در صورتهاى مادى حيات و تباهى مدنيت مرهون بحران در عرصه حاكميت است.
از اين نكته نمىتوان غفلت ورزيد كه به دليل نسبت و ارتباط طولى سه ساحت «تفكر، فرهنگ و تمدن»، بحران در عرصه فرهنگى، بحران در عرصه تمدن را در پى دارد به همان سان كه اقوام، قبل از آنكه از حيث فرهنگى مبتلاى بحران و گسست شوند، در ساحت و عرصه تفكر و نظام نظرى دچار بحران مىشوند.
اين ارتباط و نسبت در انجام اصلاحات و احياگرى و انقلاب نيز وجود دارد. اصلاحات و احيا، قبل از آنكه از عرصه تمدن و مناسبات و معاملات مادى آغاز شود، در گرو اصلاحات فرهنگى و احياگرى در اين ساحت است ورنه انجام هر عملى و ارائه هر نسخهاى بر حجم اختلاط، اغتشاش و بالاخره گستره بحران مىافزايد. اقوامى كه كپيهبردارى از صورتهاى تاريخى گذشته را شرط كافى براى تجديد حيات مىشناسند همواره در طريق بحران و ازدحام و تزاحم گام مىزنند.
در بدو تاريخ جديد غربى، قرون ١٥ و ١٦ م. خلع يد از دين و گسترش سكولاريزم، موجب بود تا بشر با مشى در طريق خود بنيادى، دريافتهاى حاصله از عقل كمى در تجربهگرايى را بىدخالت حجت آسمانى و وحيانى، براى دستيابى به كمال، امنيت، عدالت و بهرهمندى كافى بشناسد. از اين رو به همين دريافتها نيز براى تنظيم «مناسبات اجتماعى، سياسى»- به عبارت ديگر سياست مدينه- بسنده كردند. از همين جا، قراردادهاى اجتماعى و ميثاقنامهها، منبع و مشرب اوليه تنظيم و تدوين مناسبات شدند به تبع اين وضع و پس از آن، گونههاى مختلف «ايدئولوژى» عهدهدار سياست مدينه و تنظيم مناسبات سياسى و اجتماعى شدند و هريك براى چندى با پيشنهاد پروژهاى جماعت انسانى را به اميد دستيابى به گونهاى از برخوردارى، عدالت و امنيت به دنبال خود كشيدند.
در حقيقت، انسان غربى به تبع روشنفكران و برخى فيلسوفان، «خير» را از مجراى مجموعهاى از ايدئولوژىها جستجو كرد در حالى كه آنچه از آن به عنوان «خير» ياد مىكرد، جز پندار نبود. چه، حسب سنت لايتغير هستى، جمله توانايى جسمى و تراوشات ذهنى انسان، به علت نقصان و اسارت در ضعف حدود خاص ناتوان از درك همه ساحات وجود و كشف وجوه آشكار و نهان هستى بود و امكان بالقوه برآوردن عموم نيازهاى مادى و فرهنگى انسان را نداشت.
اگر چه برخى پژوهشگران به دليل توجه به بنيادهاى فلسفى، ايدئولوژى را تنها به مثابه زيرساخت نظامهاى سياسى، اجتماعى مبتنى بر رويكرد نازيسم، فاشيسم و كمونيسم مىشناسند و ليبراليسم را از جغرافياى ايدئولوژىهاى نامبرده كه نوعى «نظام ارزشى و نگاه فلسفى» با خود و در خود دارند منفك مىشناسند ليكن بايد توجه داشت كه در دوران جديد- تاريخ غربى- با سپرى شدن قرون وسطى و شروع «رنسانس» در نيمه قرن پانزدهم ميلادى، غرب، قدم در ميدانى گذارد كه