ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٩ - ١ ظهور تمام قد بحران و بن بست
مبتنى بر تفسير اومانيستى و انسان مدارى از عالم و آدم، بارزترين دستورالعملهاى سياسى و اجتماعى قرون جديد را پيشنهاد و سالهاى متمادى بشر مفلوك را به خود مشغول كردند. جمله اين ايدئولوژىها به قول «ماركس» با هدف تغيير جهان پاى در ميدان گذاردند و ميدان پركشمكش و پرغوغايى را ايجاد كردند[١].
سلب حيثيت معنوى از هستى در تاريخ جديد غربى، انسان را از «تعهد دينى» آزاد ساخت ليكن سرگشتگى و حيرانى را روزى او ساخت تا در اشتغال بىوقفه در «سياست، توسعه، مدرنيته و نزاع بىپايان قدرتطلبانه» همه هستى و سرمايههاى وجود خود را از دست بدهد.
با مطالعهاى ساده در تاريخ ايدئولوژى مىتوان دريافت كه ارمغان جمله ايدئولوژىها در چهار عبارت ساده: بازى سياسى، تلاش براى توسعه، شهوت مدرنيته و بالاخره نزاع بىپايان براى قدرت بيشتر خلاصه مىشود.
اين همه به معنى اشتغال مداوم به «عمل»، بدون اتكا به «نظر» و نوعى عملزدگى (پراگماتيسم) بىوقفه بود كه طريق هرگونه آگاهى و معرفت از طريق تفكر و دين را براى انسان سد كرد.
شايد به همين جهت است كه انسان علىرغم دستيابى به تكنيك و تكنولوژى، همه آرامش جان را از دست داده است. اين سخن ناظر بر تأييد و تأكيد بىعملى و «انفعال» نيست. عمل در تاريخ بحرانزده غربى، ناظر بر هيچ حكمت، دين و حتى فلسفه به معنى اصيل لفظ نيست. اين عمل، متكى به صورتى و سايهاى از تفكر فلسفى يعنى ايدئولوژى (غاصب دين و حكمت) عين ظهور امارگى نفس است. ورنه از دوران كهن و در ميان متقدمين از ميان فلاسفه، «سياست مدينه» به عنوان «حكمت عملى» با تكيه بر حكمت نظرى امر تدبير در امور ملكى و تنظيم مناسبات و معاملات مردم را عهدهدار بوده است. در واقع همراهى و پيوستگى تمام ميان عمل و نظر به تمامى اعمال معنى و سمت و سوى متعالى و حكيمانه مىبخشيد و مانع از ظهور و بروز آمادگى و در نتيجه اغتشاش و بحران مناسبات مىشد.
«ايدئولوژى» به عنوان نظامنامه و پشتوانه ضعيف، نفسانى و سست عمل در تاريخ معاصر، متكى به خودبنيادى است. از اين رو، اين عمل، ره به ديارى روشن و سرانجامى ميمون نمىپويد. به عبارتى اين عمل، عمل على (ع)[٢] و انبياى عظام الهى نيست كه مترادف با «طاعت» باشد. تكيهگاه عمل- اطاعت و بندگى- در حوزه معارف دينى ديانت و معرفت است و از همين منظر، تجلى بندگى در عمل فردى و جزئى، منجر به ظهور «عبوديت» و «اراده معطوف به حق» مىشود.
حسب سنت لايتغير هستى[٣]، عمل متكى به ايدئولوژى بريده از ديانت، عين انانيت و خودبنيادى است و بحران نتيجه قطعى و محتوم آن.[٤]
حاصل محتوم ايدئولوژى به هر نحو و صرفنظر از عنوان و مبدع آن، «اراده معطوف به قدرت»، امپرياليسم و استكبار ورزى است. خواه در هيتلر ظهور كند و يا موسولينى و يا كاپيتال دموكراسى امريكايى.
عوامل مؤثر در تحولات
اجتماعى غرب و شروع
تاريخ جديد:
جنگهاى صليبى
فتح اندلس
كشف قاره امريكا
١٥١٧- ١٤٩٢
نتيجه:
احياء منابع كهن فلسفى يونان
مشاهده تجربه پيشرفت
مسلمين
شكلگيرى بوژروازى
ايجاد انگيزه براى تغيير
نتيجه:
جنبش عقلى رنسانس ١٧٠٠- ١٤٠٠
جنبش امانيسم ١٥١٧- ١٤٦٩
پروتستانتيزم ١٥٦٤- ١٥١٧
روشنگرى ١٩٠٠- ١٧٠٠
انقلاب فرانسه ١٨١٥- ١٧٨٨
نتيجه:
تولد نظام معرفتى جديد
بسط فرهنگ غربى و ليبراليسم
شكلگيرى امريكا
شروع استعمارگرى
غلبه متدولوژى و علوم جديد
شكلگيرى تمدن غربى
بىگمان بحران حاصل و محصول «تزاحم و بنبست» است و درهم ريختگى، آشوب و انفعال محصول طبيعى و ناگزير آن. خروج از اعتدال و مشى در طريق افراط و تفريط و تبديل شدن «خودكامگى و خودبنيادى» به مشى عمومى مردم در خود و با خود تزاحم، بنبست و بحران را خواهد داشت.
اگرچه در هر دورهاى حسب شرايط مختلف نحوى