ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٩ - آقاشيخ آقا شيخ مرتضاى زاهد
جسم و بدنش در اينجاست ولى خودش در يك دنياى ديگرى است.[١]
آقا شيخ مرتضى زاهد در سال ١٢٤٧ هجرى شمسى در تهران، در همين محله حمام گلشن، چشم به جهان گشود. پدرش آخوند ملا آقا بزرگ، مردى روحانى و يكى از واعظان و روضه خوانهاى توانا و بلند آوازه تهران بود؛ تا آنجا كه به او «مَجد الذاكرين» لقب داده بودند.
بنابر آنچه كه در ششمين جلد از گنجينه دانشمندان آمده است، آقا شيخ مرتضى ابتدا درسهاى مقدماتى را نزد پدرش و بعضى ديگر از فضلاى تهران فرا مىگيرد و آنگاه به صورت رسمى از طلبههاى مدرسه مروى مىشود. او درسهاى معروف به «سطوح» را از اساتيد مدرسه مروى، به خصوص مرحوم آقا ميرزا مسيح طالقانى، تلمّذ مىنمايد و سپس از محضر اساتيدى چون حضرت آيت الله حاج سيد عبدالكريم لاهيجى و آيت الله شهيد، حاج شيخ فضل الله نورى استفاده مىبرد.
از يك طرف مىخوانيم و مىشنويم كه آقا شيخ مرتضى زاهد اساتيدى چون آقا سيد عبدالكريم لاهيجى و آقا شيخ فضل الله نورى داشته است؛ و از طرفى او خودش را فقط يك واعظ و روضهخوان ساده مىدانسته و از هر گونه اظهار فضل و دانشى به شدت پرهيز مىكرده است؛ حتى منبرها و روضههايش را هم از روى كتاب براى مردم مىخوانده است!
آقا شيخ مرتضى زاهد پس از مدتى تحصيل به اين نتيجه رسيده بود كه بايد همانند پدرش به تعليم و تربيت مردم و موعظه و روضهخوانى براى مردم كوچه و بازار بپردازد و بيشترين ارتباط و نشست و برخاست را با مردم داشته باشد. او سالها در يكى از شبستانهاى مسجد جامع تهران نيز به اقامه نماز جماعت پرداخت. او با كسب اجازه از امام جماعتهاى شبستانهاى مسجد جامع واقع در بازار تهران، هميشه يكى، دو ساعت بعد از اذن ظهر به اقامه جماعت مىپرداخت تا هر كس نتوانسته بود در ديگر نمازهاى جماعت حاضر شود، بتواند نمازش را به جماعت بخواند. او خودش را براى ارشاد و تعليم و تربيت و خدمت به مردم وقف كرده بود و كمتر روزى بود كه آقا شيخ مرتضى زاهد جلسه خانگى نداشته باشد. به غير از اين جلسات، خانهاش هميشه به روى همه مردم باز بود و غالباً چند نفر از مؤمنين، به خصوص جوانهاى صالح و جوياى جوهره عبوديت و معارف الهى، در محضرش بودند و از صفاى باطنى و معنويتش استفاده مىبردند.
و آن روز كه از اولين روزهاى خرداد ١٣٣١ بود، پس از اينكه آقا سيد مصطفى از خانهاش بيرون آمد و خبر وفات آقا شيخ مرتضى زاهد را شنيد، بىاختيار به ياد خاطره و ماجرايى از خانه آقا شيخ مرتضى، افتاده بود. خاطرهاى كه نزديك به شش سال، بدون اينكه او خودش بخواهد، در لابلاى خاطرات و حافظهاش حبس و زندانى شده بود و نيرويى ماوراى طبيعى جلوى بازگويى و افشاى آن را گرفته بود.
ولى آن روز آقا سيد مصطفى احساس مىكرد حالا پس از وفات آقا شيخ مرتضى زاهد، ديگر مانعى براى بيان و افشاى آن واقعه وجود ندارد.
ابتدا تصميم گرفت آن واقعه را براى برادرش آقا سيد مجتبى تعريف كند. هنوز شك و ترديد داشت؛ شروع به مقدمه چينى كرد. كم كم با گفتن اولين جملههاى آن واقعه خيالش آسوده شد. رازى را كه شش سال در سينه داشت حالا به راحتى مىتوانست فاش سازد.
حالا فقط بُغضى شكننده جلوى افشاى آن راز را گرفته بود؛ بغضى كه هم برآمده از يك محبت و ارادت بود و هم برآمده از يك آرزو؛ آرزوى اينكه اى كاش آن روز در خانه آقا شيخ مرتضى، فقط براى لحظاتى چشمهايش بينا مىشد.
و عاقبت آقا سيد مصطفى آن روشن ضمير باصفا بعد از وفات آقا شيخ مرتضى براى برادرش آقا حاج سيد مجتبى هوشى السادات تعريف كرده و گفته بود:
سالها پيش؛ يك روز براى پرسيدن مسئلهاى به خانه مرحوم آقا آشيخ مرتضاى زاهد رفته بودم. زمانى كه وارد خانه شدم احساس كردم به غير از من، آقايى در آنجا حضور دارد؛ ولى وقتى داشتم وارد اتاق مىشدم آن آقا از كنار من رد شد و بيرون رفت. چون چيزى را نمىتوانستم ببينم به خوبى نفهميدم در آنجا چه مىگذرد، اما لحظاتى بعد