ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - پيغام دوست
راه رسيده برگردد، گفت: خادم مدرسه در رو بسته و رفته. من هم نمى تونم بازش كنم.
جوان پشت در گفت: بيا از سوراخ بالاى در اين چاقو رو بگير و در رو باز كن.
حيدر جا خورد. اين نوع در باز كردن بدون كليد، به جز دو سه نفر از طلاب، از همه پنهان بود. چاقو را گرفت و در را باز كرد. نگاهش به چراغ برق جلوى مدرسه افتاد كه خاموش شده بود. اگر چه سرشب روشنايى آن را ازپشت پنجره ديده بود. با وجود خاموشى چراغ برق، كوچه كاملًا روشن بود و حيدر در آن لحظه متوجه منبع و علت اين روشنايى نشد. در را كه باز كرد جوانى را پشت در ديد كه كلاهى بر سر داشت و شال پشمى دور گردنش پيچيده بودو لباس پشمى قهوه اى به تن داشت با دستكش چرمى و پاهايش را هم با مچ بند، بسته بود.
حيدر سلام كرد، جوان با خوشرويى جواب سلامش را داد. حيدر دقت كرد او را بشناسد و بداند نامش را از كجا مى داند. جوان دستش را جلو آورد. تعداد زيادى سكه دو قرانى جديد در دستش بود كه مى توانست مخارج ماههاى آينده حيدر باشد. آنها را در دست او گذاشت و چاقو را گرفت و گفت: فردا صبح خاكه ذغال هم براى شما مى آوريم. اعتقاد شما بايد بيش از اينها باشد. به پدرتان هم بگوييد اينقدر شكايت نكن. ما بى صاحب نيستيم.
حيدر ازشنيدن كلام جوان احساس آرامش عجيبى كرد. گفت: حالا بفرمايين تو. پدرم تقصيرى نداره. وسيله گرم كننده ندارم. حتى نفت چراغم تموم شده. حجره خيلى سرده، تاريك هم شده. جوان فرمود: شمع گچى بالاى طاقچه حجره هست آن را روشن كنيد. خاكه زغال هم مى رسد.
حيدر پرسيد: آقا اين پول براى چى هست؟
جوان گفت: مال شماست. خرج كنيد.
حيدر كه كاملًا سرما را فراموش كرده بود و با آرامش ايستاده بود گفت: بفرمايين تو. جوان كه پيدا بود براى رفتن عجله دارد خداحافظى كرد و حيدر در را كه بست يادش آمد اسم او را نپرسيده دوباره در را باز كرد. اما به جاى آن روشنايى زمان حضور آن جوان، تاريكى دوباره بر كوچه سايه انداخته بود و هيچ نشانى از جوان نبود. اثرى از جاى پا هم نبود. كسى كه اين همه مدّت روى برف ايستاده باشد بايد آثار پايش روى برف ديده مى شد، اما انگار كه برف نبود و جلوى در مدرسه سنگ فرش بود كه ردپا و رفت و آمدى بر آن نقش نبسته بود. پدر كه ديد حيدر دير كرده با وحشت و اضطراب صدا زد. حيدر! بيا تو يخ مى زنى.
هر كس مى خواد باشه ... بيا تو ...
حيدر نااميد از ديدن دوباره آن جوان در را بست و بى آن كه ديگر احساس سرما كند، با آرامش به حجره برگشت.
پيرمرد لب به اعتراض گشود: تو اين هواى برفى كه زبون به لب و دهن يخ مى زنه، با كى اينقدر حرف مى زدى؟
حيدر بدون اين كه احساس سرما كند و يا حرفى بزند، به سراغ طاقچه رفت. شمع گچى را ديد. يادش آمد دو سال قبل آن را آنجا گذاشته بود و به كلى فراموش كرده بود. آن را آورد و روشن كرد. نور شمع به حجره روشنى داد.
پيرمرد متعجب نيم خيز شد و وقتى حيدر يك مشت سكه نو را روى كرسى ريخت، چشمان كم فروغ پيرمرد برقى زد: اينها چيه؟ اين شمع تا حالا كجا بود؟ كى دم در بود؟ ...
حيدر به آرامى همه قصه را براى پدر گفت در حالى كه اشك تمام صورتش را خيس كرده بود. پيرمرد متعجب به حيدر خيره شد: اسمت رو مى دونست! از حال ما خبر داشت! جاى شمعى كه دو سال قبل گذاشته بودى ... حيدر اون جوون ... در خودش احساس نشاط و گرما كرد. به شتاب بلند شد و به طرف در حياط مدرسه دويد و جاى پاى حيدر را اين طرف در ديد ولى در آن طرف در، در كوچه هيچ ردپايى نبود.
به حجره برگشت. او هم با وجود همان شعله كوچك شمع، احساس گرما مى كرد. هر دو تا صبح بيدار بودند و مجذوب آنچه پيش آمده بود ... هنوز با همان حال خوشى كه داشتند در پرتو نور گرما بخش شمع به تعقيب نماز صبح مشغول بودند كه دوباره در زدند. اينبار جوان ديگرى براى همه طلاب مدرسه و تمام زمستان خاكه زغال آورده بود. زغالى كه تا پايان زمستان براى تمام مدرسه كافى بود. جوان كه رفت حيدر بلند بلند گريه كرد و صدايى در گوشش طنين انداخت؛ به پدرتان بگوييد ... ما بى صاحب نيستيم ...
با نگاهى به كتاب: بركات حضرت ولى عصر يا عبقرى الحسان، حاج شيخ على اكبر نهاوندى