ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - پيغام دوست
پيغام دوست
مريم ضمانتى يار
پيرمرد دستهاى چروكيده اش را به هم حلقه كرد. لحاف را روى شانه هايش كشيد. حيدر شرمنده از سرمايى كه تا مغز استخوان پدر پيرش را مى لرزاند، كنار او زير كرسى نشست. از فكر كرسى بدون گرما و آتش، تمام تنش از سرما مى لرزيد، پيرمرد سرفه خشكى كرد و خودش را به حيدر نزديك كرد و گفت: توى اين سرماى استخوان سوز، مدرسه تعطيل، موندى كه چى بشه؟
حيدر كه از سرشب تا به حال صدبار اين سؤال شماتت بار را شنيده بود و برايش جوابى نداشت، اين بار صبرش تمام شد: قربون پدرم برم، خودت كه مى بينى! پنجاه روزه كه مردم اصفهان آفتاب رونديدن. اونقدر برف باريده كه نهرهاى آب يخ بستن. چكار كنم؟
- خب قبل از اينكه وضع اينقدر خراب بشه، راه مى افتادى. تو تمام مدرسه به غير از اون طلبه جوون كه تو حجره اش خوابيده، هيچ كس نيست.
حيدر لحاف را بيشتر دور خودش پيچيد و گفت: هر روز اميدمون اين بود كه فردا شايد هوا آفتابى بشه، يا حداقل برف بند بياد. كى مى دونست پنجاه روز برف قطع نمى شه. بدبختى ما هم اينه كه اين نهر از كنار حجره ما رد مى شه و يخ بسته. خيلى خطرناكه. خجالت كشيد بگويد كه ديگر پولى هم برايش نمانده است.
پيرمرد در حالى كه چانه اش از سرما مى لرزيد گفت: باور كن حيدر، اگر التماسهاى مادرت نبود، هرگز اين راه پر زحمت رو تو اين سرما، طى نمى كردم. بس كه دلواپس تو بود، با اين همه رنج و عذاب اومدم كه تو رو با خودم به خونه ببرم، حالا اينطور اسير برف و بوران شدم. كاش لااقل حجره ات يه ذره آتش و گرما داشت.
- هر چه خاكه زغال بوده، تموم شده. چكار كنم؟ خادم مدرسه هم سرشبى از سرما مدرسه رو بست و رفت.
با همه توضيحاتى كه حيدر مى داد، شكايت پيرمرد تمامى نداشت، سرما او را بيشتر از حيدر آزار مى داد.
مقاومتش خيلى كم تر از او بود و سن و سال و بنيه ضعيفش، او را در برابر سرما كم طاقت كرده بود. حيدر اما شرمسار و ناچار، سرش را زير لحاف كرد. از شدت سرما دندانهايش به هم مى خورد و نمى دانست شب بلند زمستانى را چطور بدون خاكه زغال و آتش به صبح برساند. پشيمان از ماندن در مدرسه و آشفته از رنج پدرش كه مهمان او شده بود، درمانده، سردى اشك را روى گونه هايش حس كرد. تصور اينكه پيرمرد در آن سرما، در حجره كوچك او ذات الريه كند و ... از اين فكر وحشت كرد و