ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - پيغام دوست
لبش را به دندان گرفت.
پيرمرد دوباره با صدايى كه از سرما و التماس مى لرزيد گفت: حيدر تو كه نمى خواهى همين طور زير اين كرسى بدون آتش كز كنى، فكرى بكن.
حيدر سرش را از زير لحاف بيرون آورد. پدر از ديدن چشمان مرطوب حيدر خجالت كشيد.
حيدر آهسته ناليد: چه كارى از دستم ساخته است؟ پاى آدم تا زانو تو برف فرو مى ره. با اين پنجاه روز برف بى سابقه تو شهر، براى كى هيزم و خاكه زغال مونده كه برم طلب كنم. مدرسه هم كه تعطيل شده ...
پيرمرد وحشت كرد: يعنى راهى نيست؟ بايد منتظر بمونيم تا از سرما يخ بزنيم و بميريم؟ حيدر! حيدر! مادرت .. مادرت چى؟ تو روستا وضع از اينجا بدتره. پيرزن تنها، تو اين سرما دلواپس من و تو ... حيدر بى اختيار بلند شد. پوستينى دور خودش گرفت و كنار پنجره رفت. زير نور چراغ برق كوچه بارش شديد برف را كه ديد بيشتر نگران شده. اگر تمام شب همين طور مى باريد ... فكر كرد: فردا هر طور شده از اينجا مى ريم.
پيرمرد متوجه سوسوزدن چراغ فانوس شد. مدرسه هنوز برق نداشت و حجره ها با چراغ نفتى روشن مى شدند. دل حيدر از سوسو زدن چراغ لرزيد. نفت آن هم رو به اتمام بود. پدر ناليد: پسر تو ديگه كى هستى؟ نفت هم تموم كردى؟
- چكار كنم؟ ... امروز صبح رفتم بخرم، گيرم نيومد. قحطى نفت و خاكه زغاله با اين برف و سرماى طولانى.
پيرمرد حس كرد تحمل اين يكى را ديگر ندارد. حيدر كنار او نشست و گفت: نماز كه خونديم شامم كه خورديم. حالا تاريك باشه چى مى شه؟ مى خوابيم، فردا خدا بزرگه.
پيرمرد ناله كرد: كى با اين سرما خوابش مى بره؟
- چكار كنم؟ اين وقت شب تو اين تاريكى و برف ... بدون يه قرون پول ...
چراغ با آخرين رمق در برابر تاريكى مقاومت مى كرد، اما بالاخره آخرين قطرات نفتش تمام شد و خاموش شد.
پيرمرد انگار كه از تاريكى اتاق ترسيده باشد كز كرد. پشيمان از اين سفر اجبارى به اصفهان و مدرسه باقريه كه حيدر آنجا درس مى خواند، چشمانش را بست. اما مى دانست در آن سرما به خواب نمى رود.
حيدر با خاموش شدن آخرين روزنه نور اتاق حس كرد در تاريكى راحت تر مى تواند گريه كند. از شدّت سرما و شرمندگى پيرمرد، سرش را زير لحاف برد و اشك ريخت:
- خدايا! اگر امشب پدرم از سرما تلف بشه؟ مى دونى دستم از همه جا كوتاهه. شب بلند زمستون ... يا صاحب الزمان! مى دونى كارى از دستم ساخته نيست. خودت راه نجاتى نشونم بده آقا! ... شب از نيمه گذشته بود. سرما در آخرين درجه بيداد مى كرد و ديگر رمقى براى شكوه و شكايت هم در پيرمرد نمانده بود. حيدر آنقدر آشفته بود و گريه كرده بود كه حال خودش را نمى فهميد. شبهاى زيادى را به سختى گذرانده بود، امّا حالا اين حضور پدر بود و رنجى كه مى برد توان تحمل يك شب ديگر را از او گرفته بود.
از شدت سرما خواب از چشم هر دوى آنها رفته بود كه ناگهان صداى در مدرسه دل حيدر را از جا كند.
كسى محكم در را مى كوبيد. حيدر اول اعتنايى نكرد. تصور بيرون رفتن از زير لحاف و پوستين در آن برف نيمه شب وحشت زده اش كرد. پدر پرسيد: كى مى تونه باشه؟
- نمى دونم. خدا مى دونه نصف شبى كيه.
- هر كى هست باشه! مى بينه كسى جواب نمى ده مى ره دنبال كارش. ما كه نمى تونيم كمكش كنيم.
حيدر از شنيدن صداى محكم در نيم خيز شد: هرچى باشه ما يه سرپناه كه داريم. شايد راه گم كرده.
بلند شد و منتظر اعتراض پدر نماند. پوستين را به دور خودش پيچيد و در حجره را به زحمت باز كرد. برف پشت در را پر كرده بود. حيدر به زحمت در را هل داد و با كنار رفتن مقدارى از انبوه برف كه پشت در متراكم شده بود، به سختى پا به حياط گذاشت و خودش را به دالان مدرسه رساند. صد زد: كيه؟ اين وقت شب كسى در مدرسه نيست.
صدايى از پشت در گرفت: شيخ حيدر على مدرس. شما را مى خواهم!
حيدر جا خورد. بدنش لرزيد و با خودش گفت: اين وقت شب، مهمون آشنا؟ اون هم كسى كه منو از پشت در مى شناسه؟ با اين وضعى كه من دارم، باعث شرمندگى و خجالته. حالا چكار كنم؟
ناخواسته سعى كرد عذرى بياورد تا مهمان از