ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢ - سردرد ملكه
سردرد ملكه
سيد جمال الدين حجازى
سردرد ملكه شديد شده بود وهر چه از شب مى گذشت بر شدتش افزون مى گشت. ملكه آن شب را بادرد و نج سپرى كرد و ناله زد واشك ريخت. بالاخره صبح سه شنبه، اشعه خورشيد تاريكى شب را دريدو صفحه زمين را روشن ساخت امابانو هر دو چشمش را از دست داد وبر اثر يك بيمارى مرموز بكلى نابيناشد. بانو سخت متاثر گرديد، ديگرهيچ چيز را نمى ديد. از غم كورى، سردرد را فراموش كرد. نمى دانست آيا ديدگانش قابل معالجه هست ودرمان مى پذيرد يا خير؟
سيد محمد سعيد افندى كه خوداز استادان و سخنوران عامه درنجف به شمار مى رفت و درمدرسه اى نزديك باب وادى السلام تدريس مى نمود، گويد: شوهر اين زن ملا امين، در كتابخانه حميدى بامن همكارى داشت. او روز سه شنبه نزد من آمد و با افسردگى وپريشانى، حادثه نابينا شدن همسرش را برايم شرح داد و گفت: ديشب بعد از يك سردرد شديد وطولانى هر دو چشم ملكه كور شده وهيچ كس و هيچ چيز را نمى بيند. من از اين پيش آمد اظهار تاثر كردم وگفتم: «اگر شفاى همسرت رامى خواهى امشب او را در حرم مطهرحضرت مرتضى على عليه السلام ببر و به حضرتش توسل جسته، شفاى وى را طلب كن و آن بزرگوار را در درگاه الهى واسطه قرار بده شايد خداوندبه بركت اميرالمؤمنين عليه السلام شفايش بخشد.»
شب چهارشنبه فرارسيد، ملكه همچنان دردمند و مضطرب بود، باآنكه مى خواستند او را به حرم شريف مولا برده و متوسل شوند، اما از شدت درد و ناراحتى، چنان بيتاب و ناآرام بود كه از تشرف وزيارت منصرف گرديدند.
پاسى از شب گذشت، هنوز زن بيچاره ناله مى كرد و درد مى كشيد. بى قرارى او، آرامش ديگران را نيزبر هم زده بود. همه متاثر و ناراحت بودند.
اواخر شب، اندكى آرام گرفت وساعتى به خواب رفت. اما چيزى نگذشت كه از خواب پريد و اظهارخرسندى نمود. خواب عجيبى ديده بود. او با خوشحالى و انبساط خاطر، رؤياى نويدبخش و اعجازآميزش راتعريف كرد و گفت:
در خواب ديدم، شوهرم با خانمى به نام زينب، مرا براى رفتن به حرم حضرت امير عليه السلام و زيارت مرقدمطهر آن بزرگوار كمك نمودند. همراه آن دو حركت كردم تا مشرف شوم و توسل بجويم. در راه، مسجدبزرگ و با عظمتى ديديم كه مملو ازجمعيت بود. تصميم گرفتيم به آن مسجد برويم و ببينيم چه خبر است.
وقتى وارد مسجد شدم، صداى مردى را شنيدم كه از ميان انبوه جمعيت مرا شناخت و خطاب به من فرمود: «مترس و نگران نباش، ان شاءالله هر دو ديده ات شفا مى يابد.»
من كه نابينا بودم و هيچ كس رانمى ديدم، بعد از شنيدن اين صدا، پرسيدم: «شما كيستيد؟ خدا دروجودتان بركت افزايد.»
ايشان فرمودند: «اناالمهدى، من صاحب الزمان، مهدى هستم» ملكه رؤياى مسرت بخش خود رابدينگونه ادامه داد و گفت: «در اين