ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥ - دختر بهشتى پيامبر (ص)
آغوش خود به آغوش مادرى ديگرمى سپارد، به دست آن چهار عزيزسپردم.
... و تو پاك و پاكيزه، قدم بدين جهان گذاردى، طاهره مطهره! و مكه از ظهور تو روشن شد و جهان ازنور حضور تو تلالو گرفت.
ده حورالعين كه هم اكنون نيز ازبهشتيان ديگر بى تاب ترند براى ديدار تو، به خانه فرود آمدند، هركدام با ملاحت خاصى در چشم وطشت و ابريقى در دست. آب كوثر رامن اول بار در آنجا ديدم و تا نگفتندكه آن آب است و كوثر است من ندانستم، همچنانكه تا پيامبر نفرمودكه تو زهره اى و خدا نفرمود كه توكوثرى من ندانستم.
فرمود پيامبر كه به آفتاب اقتداكنيد و از او هدايت بجوييد وآنگاه كه خورشيد غروب كرد به ماه و آنگاه كه ماه پنهان گشت به زهره وآنگاه كه زهره رفت به دو ستاره فرقدين.
و در پاسخ هويت اين انوارهدايت، پيامبر فرمود:
من خورشيدم، على ماه است وفاطمه، زهره و حسن و حسين عليهما السلام دو ستاره فرقدين.
و وقتى خدا به رسول من وعالميان وحى فرمود:
إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ.
من فهميدم كه تو كوثرى و هيچ مادرى، دخترى به خوبى دختر من نزاده است.
آن بانوان گرانقدر تو را به آب كوثر شستشو كردندودردوجامه اى كه از بهشت آمده بود،- سفيدتر ازشير، خوشبوتر از مشك و عنبر- پيچيدند.
و اكنون كه تو اسماء رافرستاده اى تا آن كافور بهشتى راءبراى رحلت و رجعتت به بهشت آماده كند، اكنون كه بهترين جامه هاى خويش را براى ملاقات باخدا بر تن كرده اى، و اكنون كه رو به قبله خفته اى و جامه اى سفيد بر سركشيده اى و به اسماء گفته اى كه پس از ساعتى بيايد و ترا صدا كند و اگرپاسخى نشنيد بداند كه تو به ديدارپدر نايل شده اى، اكنون ... اكنون من به ياد آن جامه هاى بهشتى و آن آب كوثر و آن لحظه هاى شيرين تولدت افتادم كه تو براى اقامتى چند روزه از بهشت به زمين مى آمدى و اكنون كه آخرين لحظات حيات دردآلوده ات سپرى مى شود چون مرغ پر و بال مجروحى كه از قفسى هجده ساله رها مى گردد به سوى ما پر مى كشى.
دخترم! بتول من كه خدا تو را درميان زنان بى مثل و همتا ساخت. بتول من! دختر دل گسسته ام از دنيا! دختر آخرتم! دختر معادم! دختربهشتى من! بتول من كه خدا ترا ازهمه آلودگيها منزه ساخت! عزيزدلم! خدا تو را چند روزى به زمينيان امانت داد تا بدانند كه راز آفرينش زن چيست؟ و رمز خلقت زن دركجاست؟ و اوج عروج آدمى تا چه پايه بلند است. مى دانم، مى دانم دخترم كه زمينيان با امانت خدا چه كردند، مى دانم كه چه به روزگاردردانه رسول خدا آوردند، مى دانم كه پاره تن من را چگونه آزردند، مى دانم، مى دانم، بيا! فقط بياوخستگى اين عمر زجر آلوده را از تن بگير!
ملائك بال در بال ايستاده اند وآمدن تو را لحظه مى شمردند.
حوريان، بهشت را با اشك چشمهايشان چراغان كرده اند.
بيا و بهشت را از انتظار درآر. بياءو در آغوش پدرت قرار و آرام بگير.
سلام بر تو! سلام بر پدرت وسلام بر شوى هميشه استوارت.