ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - زخمهاى شعله ور
شكوه غربت آل نبى
|
فداى ناز ساقى برد دل تا سر شود پيدا |
مى و ميخانه را سوزاند تا ساغر شود پيدا |
|
|
شروع ماهتاب از سينه عشاق آسيمه |
دليل از آيتى بوده كه روشنتر شود پيدا |
|
|
من اين عاشق من اين مجنون من اين آشفته سر شاعر |
شكستم تا كه از من يك من ديگر شود پيدا |
|
|
گذشتم چشم تر بسيار ديدم خلق دنيا را |
شكستم تا دلى از شعله سوزانتر شود پيدا |
|
|
من اين مسكين گذاى خاندان وحى جان رفتم |
كه امشب در دلم يك شهر پيغمبر شود پيدا |
|
|
كه در صحبت ورقگردان تاريخ زمين باشم |
كه يكسر پژمريده تا زمان او شود پيدا |
|
|
من اين غم مانده اين تنها ورقگردان سرگردان |
شكستم تا طلوع طبع پيكر را شود پيدا |
|
|
پر از داغ دل ديبلجهايم داغ داغم آه |
كه از داغ غم مرضيه اطهر شود پيدا |
|
|
زن بشكوه تاريخ اماميه به رغم جهل |
به حصه مىنشيند تا حق پرپر شود پيدا |
|
|
به حصه مىنشيند تا بداند هر كه مىبيند |
اگر حقى است مىبايست بر منبر شود پيدا |
|
|
على در خانه در غم ماند تا حق جلوهگر باشد |
فدك در خون شناور ماند تا كوثر شود پيدا |
|
|
صداى زينب از كرب و بلا مانده تا امروز |
شود روزى گل گمگشته خواهر شود پيدا؟ |
|
|
گل گمگشته زينب، حسين گمشده شيعه است |
كه در خون مانده با باشد مگر ياور شود پيدا |
|
|
شمارانيم اگر مرديد شش سوتان همه كفر است |
چه فوت الدهر ماندستيد تا كفر شود پيدا؟! |
|
|
زمين بايست صد بار دگر از نو شود بنياد |
مگر صبحى چو حلقوم على اصغر شود پيدا |
|
|
جماعت! هر كه دين دارد بيايد جان فرو ريزد |
كه كم مانده دگر آن حجت داور شود پيدا |
|
|
پرم از انتظار مهدى موعود و مىدانم |
كه فردا برق تيغش بر سر خاور شو پيدا |
|
|
اگر آقا بيايد اين يك از جمع علامات است |
كه گويند از خراسان پير روشنگر شود پيدا |
|
|
به اين پير خراسانى، بپيوند ار نه گمراهى |
در اين دوره كه هر شب فتنهاى از سر شود پيدا |
|
|
عدالت خواهيان آخرينى را كه مى گفتند |
فقط در زير اين پرچم در اين كشور شود پيدا |
|
|
چو بيعت بستمت اى پير! از تو برنمىگردم |
اگه چه شرق تا غرب جهان تسخير شود پيدا |
|
|
شكوه غربت آل نبى گل داد در جانم |
كه لبهاى غزل سوز مرا شكر شود پيدا |