ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - خلفاى دوران غيبت صغرى
هم عقيده بودند. اين تفكر درسراسرتاريخ خلافت عباسى به چشم مى خورد، ليكن بر حسب اختلاف اشخاص و روحيه ها درادوار مختلف شدت و ضعف پيدامى كرد.
شواهد تاريخى زيادى داريم كه اين مطلب را اثبات مى كند، ولى ما به چند نمونه از آنها اشاره مى كنيم.
١. جنايات متوكل نسبت به آل على عليهم السلام
متوكل در دشمنى با خاندان رسالت، در ميان خلفاى عباسى نظير نداشت، بويژه با على عليه السلام دشمنى سرسختى داشت و آشكاراناسزا مى گفت و در بزمهاى شبانه كسى را وا مى داشت كه تقليد آن حضرت كند و خود هم مى خنديد درسال ٢٣٦ ق امر كرد قبه ضريح حضرت امام حسين عليه السلام را در كربلاو همچنين خانه هاى بسيارى كه دراطرافش ساخته بودند، خراب و بازمين يكسان نمودند و دستور دادآب به حرم امام عليه السلام بستند و زمين قبر مطهر را شخم و زراعت كنند تابه كلى اسم و رسم مزار فراموش شود.[١]
در زمان متوكل، وضع زندگى سادات علويين كه در حجاز بودند، به مرحله رقت بارى رسيده بود؛ به گونه اى كه زنهاى ايشان ساترنداشتند و عده اى از ايشان، چادرى كهنه داشتند كه در اوقات نماز آن راءبه نوبت پوشيده، نماز مى خواندند. نظير اين فشارها را، به سادات علوى كه در مصر بودند، نيز، واردمى ساخت.[٢]
٢. تحت نظر گرفتن ائمه عليهم السلام وسركوبى نهضتهاى علوى
اين سختگيريها و فشارها هر چه به طرف دوران غيبت صغرى نزديك مى شد، زيادتر مى گرديد. ائمه ما، بويژه در زمانهاى نزديك غيبت صغرى مدت زيادى در دنيانمى ماندند، در عنفوان جوانى به پيشگاه خدا مى شتافتند. امام جوادعليه السلام (طبق روايات شيعه) در سال ٢٢٠ ق به تحريك معتصم، خليفه عباسى، به دست همسر خود، كه دختر مامون بود، در سن ٢٥ سالگى مسموم و شهيد شد.[٣]
امام هادى عليه السلام در سال ٢٥٤ ق (بر طبق روايات شيعه) در سن ٤١ سالگى، به دست معتز خليفه عباسى با سم به شهادت رسيد.[٤] امام حسن عسكرى عليه السلام را در سال ٢٦٠ ق (بنابه بعضى از روايات شيعه) به دسيسه معتمد، خليفه عباسى، درسن ٢٨ سالگى مسموم كردند وشهيد شد.[٥] عمر كوتاه اين امامان راستين، نشانه اين است كه خلفابراى سركوبى و مخفى نگاه داشتن وجود امامان، گر چه به صورت غيرمستقيم، تا چه اندازه كوشش داشته اند.
پى نوشتها:
[١]. طباطبايى، سيد محمد حسين، شيعه دراسلام، ص ٢٢٠.
[٢]. براى اطلاع يافتن به مضامين اين روايات ر. ك: اثبات الهداة، ج ٦، ص ٣٨٦، حديث ٩٧؛ فيض الاسلام، نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره ١٣٩؛ كلينى، محمدبن يعقوب، اصول كافى، ج ٢، باب غيبت، ح ١، ١٥؛ طوسى، محمدبن حسن، كتاب الغيبة، ص ١٦٠، ح ١١٨.
[٣]. ر. ك: صدوق، محمدبن على بن بابويه، كمال الدين، صص ٢٥٦ به بعد.
[٤]. طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى، ص ٦١٦؛ سليمان، كامل، يوم الخلاص، ص ١٤٧.
[٥]. صدر، سيدمحمد، تاريخ الغيبة الصغرى، ص ٤١٧.
[٦]. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج ٥٢، ص ٣٨٠.
[٧]. مقصود خادمان و اهل بيت آن حضرت ويا همان سى نفرى كه همراه حضرت هستندكه در روايات به آنها اشاره شده است.
[٨]. نعمانى، محمدبن ابراهيم، كتاب الغيبة، ص ١٧٠، حديث اول؛ بشارة الاسلام، ص ١٦٤؛ كلينى، محمدبن يعقوب، همان، ص ١٤٠؛ صافى، لطف الله، منتخب الاثر، ص ٢٥١، باب ٢٦.
[٩]. نعمانى، محمدبن ابراهيم، همان، ص ١٧٣.
[١٠].sachedia ,Op .Cit ,٥٢١ ، به نقل ازتاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، ص ٢١٩.
[١١]. براى روشن شدن اين موضوع دراحاديث منقوله، دقت شود و به تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، صص ٢٢٠- ٢١٩ مراجعه گردد.
[١٢]. حكيمى، محمدرضا، خورشيدمغرب، ص ٤٤.
[١٣]. كلينى، محمدبن يعقوب، همان، باب فى تسميه من رآه عليه السلام، ح ١.
[١٤]. طوسى، محمدبن حسن، همان، ص ٣٥٦، ح ٣١٧.
[١٥]. صدوق، محمدبن على بن بابويه، همان، ج ٢، ص ٤٨٣، ح ٤؛ طوسى، محمدبن حسن، همان، ح ٢٤٧؛ طبرسى، احمدبن على بن ابى طالب، الاحتجاج، ج ٢، ص ٤٦٩.
[١٦]. مجلسى، محمدباقر، همان، ج ٢، ص ٨٨.
(١٧). كتابهايى كه در قرون اوليه غيبت نگاشته شده است، به جاى «نواب» بيشتر «سفراء» و «ابواب» و «وكلا» تعبير شده است.
[١٨]. عبدالله بن محمد بن على بن عبدالله بن العباس بن عبدالمطلب.
[١٩]. فياض، على اكبر، تاريخ اسلام، ص ٢٠٧.
[٢٠]. ابوالفداء، عمادالدين اسماعيل، المختصرفى اخبارالبشر، ج ١، ص ٢١٢.
[٢١]. صدر، سيد عيسى، تشيع و ستمگران وجنايتكاران تاريخ، ص ٢١٩؛ به نقل از تاريخ يعقوبى، ج ٣، ص ١٩٨.
[٢٢]. مسعودى، على بن حسين، مروج الذهب، ج ٤، ص ١١؛ تاريخ ابن الوردى، ج ١، ص ٢٣٢؛ الشيعه فى التاريخ، ص ٢٠٦.
[٢٣]. همان، ص ١٠٣.
[٢٤]. همان، ص ٥١؛ اصفهانى، ابوالفرج، مقاتل الطالبين، ص ٣٩٥؛ ابوالفداء، همان، ج ٢، ص ٣٨؛ طباطبايى، سيدمحمدحسين، همان، ص ٢٦.
[٢٥]. اصفهانى، ابوالفرج، همان، صص ٣٩٦- ٣٩٥؛ طباطبايى، سيدمحمدحسين، همان، ص ٢١٦.
[٢٦]. كلينى، محمدبن يعقوب، همان، ص ٤١٣.
[٢٧]. همان، ص ٤٣٢.
[٢٨]. مفيد، محمدبن محمدبن نعمان، الارشاد، ص ٣٤٥.