ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - شرط درك محضر امام زمان (عج)
خواهش و تقاضا كردم كه مرا به منزل حاج شيخ جواد خراسانى كه از دوستان نزديك روحانىام بودند، ببرند، كه بردند. اهل منزل هم مرا به اندرونى هدايت كردند؛ جايى كه حاج آقا كنار حوضى با كاشىهاى آبى نشسته پاهايش را در آب گذاشته بود و كتاب مىخواند. مرا كه ديد، نيمخيز شد. سلام و احوالپرسى كرديم. از حالم پرسيد و دليل اين روى زرد و خرابم. گفتم: از قم، جمكران مىآيم. تعارف به خنكاى آب زد و گفت: كفشهايت را بكن. ما با آب پذيراى مهمانانمان هستيم.
پاها را در آب گذاشتم. خنكايى خوش و عجيب از پاها تا تمام تنم پخش شد.
حاج آقا برگى از كتاب را ورق زد و گفت: بگوييد! گوشم با شماست.
ماوقع را تعريف كردم تا رسيدم به آنجا كه آن سيّد بزرگوار مرا به نام خطاب كردند. حاج آقا كتاب را بست. به من خيره شد و سراپا گوش. حكايتم را ادامه دادم تا مسجد و نماز و آن ...
ماهنامه موعود شماره ٣٣
پىنوشتها:
. اين داستان برداشتى از ماجراى واقعى آقاى احمد عسكرى و برخورد ايشان با حضرت است كه نقل زبانهاست و حضرت آيت الله صافى گلپايگانى در كتاب پاسخ ده پرسش به آن اشاره نمودهاند.
(١). خداوندا! اى پروردگار پرتو جهان افروز، به سرور ما امام و رهبر هدايت شده و ... خداوندا! مرا از ياران و هواخواهان او قرار ده ... خداوندا! آن چهره زيباى رشيد را به من بنماى و از پرده غيب آشكار كن ...
(٢). ظاهراً مؤلّف كتاب مهدى منتظر (ع) بودهاند.
شرط درك محضر امام زمان (عج)
حجّت الاسلام قدس مىگويد:
روزى آقا فرمودند: در «تهران»، استاد روحانىاى بود كه «لُمعَتين» را تدريس مىكرد. مطّلع شد كه گاهى از يكى از طلّاب و شاگردانش كه از لحاظ درس خيلى عالى نبود، كارهايى نسبتاً خارقالعادّه ديده و شنيده مىشود.
روزى چاقوى استاد (در زمان گذشته وسيله نوشتن قلم نى بود و نويسندگان، چاقوى كوچك ظريفى براى درست كردن قلم به همراه داشتند) كه خيلى به آن علاقه داشت، گم مىشود و وى هرچه مىگردد، آن را پيدا نمىكند و به تصوّر آنكه بچّههايش برداشته و از بين بردهاند، نسبت به بچّهها و خانواده عصبانى مىشود. مدّتى بدين منوال مىگذرد و چاقو پيدا نمىشود و عصبانيّت آقا نيز تمام نمىشود.
روزى آن شاگرد بعد از درس، به استاد مىگويد:
آقا! چاقويتان را در جيب جليقه كهنه خود گذاشتهايد و فراموش كردهايد. بچّهها چه گناهى دارند! آقا يادش مىآيد و تعجّب مىكند كه آن طلبه چگونه از آن اطّلاع داشته است.
از اينجا ديگر يقين مىكند كه او با اولياى خدا سر و كار دارد، روزى به او مىگويد: بعد از درس با شما كارى دارم. چون خلوت مىشود، مىگويد: آقاى عزيز! مسلّم است كه شما با جايى ارتباط داريد. به