ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤١ - عهد دل
از حضرت صادق (ع) نقل شده، كه هر كس چهل صبح «دعاى عهد» را بخواند از ياوران قائم (ع) خواهد بود و اگر پيش از ظهور آن حضرت بميرد، خداى قادر، او را از قبر برانگيزد تا در خدمت حضرتش باشد ... اگر اين حقير چهار دوره و در هر دوره چهل صبح اين دعا را خواندم نه به طمع برانگيخته شدن و در كنار حضرت جنگيدن، كه لياقتم را صد چندان فروتر از آن مىدانم؛ بلكه به اميد ديدار حضرت، دوره پنجم خواندن دعا را آغاز كردم. عطش و اشتياق ديدن حضرت مدّتها بود كه آتش به جانم مىزد. با آنكه عبارات دعا را حفظ بودم، امّا نسخه دستنويس آن را پيشرو گذاشتم؛ زيرا ديدن آن كلمات، شور ديگرى در وجودم برمىانگيخت. مثل روزهاى پيش، وقتى به جمله «... اللّهمَ ارنى الطّلعَةَ الرَّشيدَةَ، وَالغرَّةَ الحَميدَةَ، ...» رسيدم كه وصف وجنات حضرت است، بىاختيار اشكم روان شد و باز از دلم گذشت كه اى كاش حضرتشان را مىديدم! حتّى براى لحظهاى. بلافاصله به خود نهيب زدم كه تو كجا و ديدار حضرت كجا؟ با سوز و حسرت بيشترى دعا را زمزمه كردم و اشك ريختم. ناگهان صدايى در منزل آمد. حتماً كسى كارى واجب داشت كه آن وقت صبح به در خانهام آمده بود. خواستم دعا را قطع كنم. دلم نيامد. به خواندن ادامه دادم به اين نيّت كه بعداً از صاحب دقّالباب حلاليّت بگيرم. براى بار دوم و سوم و چهارم در زدند و هر بار محكمتر. از حسّ و حال درآمده بودم. حواسم به صداى در بود و اشكم خشك شده بود؛ امّا به هيچ وجه نمىتوانستم از صد و شصت و يكمين دعاى عهدم بگذرم. با شرمندگى از آن طرز دعا خواندن كه الفاظش صرفاً لقلقه زبان بود نه سوز دل، دست به دعا برداشتم و ناليدم: همين است آقا جان! عفو بفرماييد اراده ضعيف و حواس پرتم را ... بىلياقتىام ... اين دعا را ناديده بگيريد تا به جبرانش فردا به هزار سوز و گداز چنان دعايى بخوانم كه ...» دوباره در زدند. بلند و سمج و شايد عصبانى. نخير! فايدهاى نداشت. بىآنكه سجّاده را جمع كنم، رفتم تا در را باز كنم. سه تا از جوانهاى جلسات قرآن و نماز بودند؛ على و محمّد و جواد. مرا كه ديدند شرمنده سر به زير انداخته و گفتند: كار واجبى داشتيم كه مزاحم طاعات و استراحت شما شديم.
هميشه اين جوانها با آن رو در بايستى هميشگى و سرخ و سفيد شدنشان اشتياقم را براى شوخى و سر به سرگذاشتن برمىانگيختند. گفتم: از ذكر و دعا و حسّ و حال كه انداختيدم، كلّه صبح آمدهايد، پدر در خانهام را درآورديد بس كه مشت و لگد و كلّه كوبيديد ...
على كه سعى مىكرد جلو خندهاش را بگيرد، گفت: دليل داريم حاج آقا! امروز پنجشنبه است. دلمان گرفته، حاجت داريم. گفتيم برويم «جمكران» زيارت، بلكه حضرت قابل بدانند و حاجاتمان را برآورده كنند. منّت بگذاريد و همراهمان بياييد. نفستان حق است و حضرت حتماً به دعاى شما شفيع حاجاتمان مىشوند ...
محمّد دنباله حرف را گرفت و گفت: شما واسطه ما باشيد. به دلمان افتاده كه حضرت صدايمان را مىشنود.
با شرمندگى، عرق خيالى را از پيشانى گرفتم و گفتم: اى بابا! بنده حقير اگر ذرّه آبرويى پيش مولا و سرورمان داشتم كه براى خودم دعا مىكردم، نه براى شما بىانصافها كه!!! در بيچاره را اينطور كج و داغان كردهايد.
و دست كشيدم روى در؛ جايى كه رنگش پريده و كمى زنگ زده بود. جواد خنديد، دستى را كه بر در گذاشته بودم گرفت و گفت: ديروز با آن ذكرى كه از اوصاف حضرت گفتيد دلمان را آتش زديد. رويمان را زمين نزنيد، دوست داريم بياييد.
محمّد وسط حرفش پريد، دور گردنم دست انداخت. مرا بوسيد و گفت: اگر بياييد، در هم مىخريم و زنگتان را هم تعمير مىكنيم تا احتياجى به مشت و لگد نباشد ...
ديدم صلاح نيست در جواب ردّم پافشارى كنم. مضافاً آنكه دلم براى حال و هواى «مسجد جمكران» و نماز حضرت پر مىكشيد. گفتم: باشد قبول! منتها اوّل بياييد تو. چاى و چاشت بخوريد تا من هم آماده شوم و برويم.
هر سه نفر آنها مكانيك بودند، شايد به اين دليل ماشين خيلى روان مىرفت.
دست به فرمانشان خوب بود. نزديك «درياچه نمك» خورشيد از افق طلوع كرد. نزديك «قم» فقط كمى بالا آمده بود. كاروانسراى مخروبهاى را كه «قهوهخانه على سياه» نام داشت، رد كرديم. چون على كمى سبزهرو بود، سر به سرش گذاشتم و گفتم: اين هم قهوهخانه شما.
دو نفر ديگر خنديدند و على لبهايش را به هم فشرد تا نخندد. ادامه دادم: يا امروز زود راه افتاديم يا شما خيلى تند و روان رانندگى كرديد.
جواد گفت: خب زود راه افتاديم.
امّا على كه پشت رل نشسته بود، گفت: نه حاج آقا مال رانندگى بنده است. دست فرمان كه خوب باشه ... البتّه ماشين را هم خودم سرويس كردم. حرف ندارد. حيف كه اتاقش پوسيدگى دارد. آن را هم عوض كنم صفر كيلومتر مىشود و در جوار شما مىرويم پابوس امام رضا (ع).
به صداى بلند گفتيم: انشاءالله.
محمّد گفت: حالا اگر ماشينت را چشم نكردى!
ناگهان ماشين به قول مكانيكها ريپلى زد و خاموش شد. محمّد گوش على را كشيد و گفت: بفرما! ماشاءالله كه نگويى، اينطورى مىشود.
على سرى به حسرت و ناراحتى تكان داد و گفت: شرمنده حاج آقا شديم.
به شانهاش زدم و گفتم: پيش خدا شرمنده نشوى. تازه غمى نيست وقتى سه تا مكانيك مجرّب اينجا هستند.
هر سه پياده شدند و كاپوت را زدند بالا. من هم از خدا خواسته رفتم پايين. خورشيد بالا آمده، امّا هوا خنك بود؛ به خصوص نرمه بادى هم مىوزيد. نفسى عميق كشيدم و خدا را از امكان زيارتى كه پيش آمده بود، شكر كردم. رفتم پيش جوانها كه خم شده بودند روى موتور و هر يك نظرى مىداد و مىخواست حرفش را به كرسى بنشاند كه يا دل و روده كاربراتور را بيرون بريزند يا جگر دلكو را بخراشند يا رگ و پى سيمكشىها را بازبينى كنند. فكر كردم با شوخى، آن حالت جرّشان را تعديل كنم. پس سر بردم بين سرهايشان و دست گذاشتم رو باطرى