ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - عهد دل
چشمانم خيره شد كه باز تاب نياوردم و سر به زير انداختم. گفت: «يدالله فوق ايديهم.»
گفتم: اينكه يعنى دست خدا بالاى همه دستهاست. جواب سؤال من چه شد؟
گفت: «آخر كار مىفهمى. وقتى ساخته شد، به سازندهاش سلام مرا برسان. خدا تو را هم خير و سعادت بدهد.»
گفتم: انشاءالله خدا از دهان مباركت بشنود.
صداى موتور ماشين بلند شد. وقت رفتن بود. دست نرم و قوى و گرمش را در دست گرفتم. دوباره دلم لرزيد. به چشمانش نگاه كردم كه اين بار با گيرايى غريبى نگاهم را به خود كشيد. گفتم: كجا مىروين برسونيمتون.
گفت: «جمكران.»
گفتم: پاى پياده! وسيلهتان كجاست؟ بياييد در جوار هم برويم. حسابى سؤال پيچتان كنم.
خنديد و مثل پدرى كه پسرش را نوازش كند، دستى به سرم زد. سر را خم كرد و گفت: «شما برو. من هم مىآيم.»
گفتم: پس قول بدهيد آنجا شما را ببينم. و نفسى عميق كشيدم و از بوى خوشش چشمانم را بستم. گفت: «حتماً به ديدنت مىآيم آقاى عسكرى! خدا به همراهت. آن مورد امروز را هم بخشيدم.»
على صدايم مىكرد. دستش را فشردم. خداحافظى كردم و به طرف جادّه راه افتادم. با خود فكر كردم كدام مورد را بخشيدهاند؟ عجب خوى و خصالى! به اين برازندگى و نيزه به دست؟! ...
در اين افكار بودم كه به ماشين رسيدم. على گفت: با كسى صحبت مىكرديد، وسط بيابون؟
بىآنكه پشت سر را نگاه كنم، اشاره به آقاى سيّد كردم و گفتم: با همين حاج آقا؟
محمّد كه فكر كرد اين هم يكى از شوخىهايم است، خنديد و گفت: كدوم حاج آقا. آقاى عسكرى؟
گفتم: همين ... و چرخيدم رو به بيابان كه صاف و خالى بود. چشمانم از تعجّب فراخ شد. نفسم گرفت. خشك شدم. هيچكس آنجا نبود. دشت صاف و بىپستى و بلندى پيش رويم گسترده بود، بىآنكه احدى را در آن ببينم؛ امّا امكان نداشت همه آنچه ديده بودم، توهّم باشد. يقه پيراهنم را بوييدم. بوى خوش او را مىداد. نمىدانم آن جوانها در صورتم چه ديدند! جواد زير بازويم را گرفت و گفت: حالتون خوب نيست؟ بياييد توى ماشين.
امّا دستم را از دستش درآوردم و گفتم: نه خوبم! الآن برمىگردم.
و به سمت شيارها دويدم. بايد مىديدم، بايد مطمئن مىشدم. آنچه ديدهام وهم و خيال نبوده ... و نبود! آنجا روى زمين هموار شيارهايى كشيده شده بود ... محراب و صحن و حسينيه ... دور خود چرخيدم. گيج و مستأصل و ترسان فريادش كردم ... كجاييد؟ و ناگهان فكرى به ذهنم رسيد كه بيش از نبودنش، نديدنش، دلم را لرزاند و نفسم را بند آورد. نكند او ...
به جوانها چيزى نگفتم. نمىتوانستم بگويم. چيزى هم نپرسيدند. گويى در سكوت و بهتم خاصيّتى بود كه آنها را هم در بهت و حيرت فرو برده بود. فقط گهگاه در گوشى از حال و روحيّهام صحبت مىكردند. فكر و ذكر خودم، رسيدن به جمكران بود. ديدار دوباره او آنطور كه قول داده بود خيلى چيزها را برايم روشن مىكرد. كه بود؟ از كجا آمده بود و به يكباره كجا رفت؟ مرا از كجا مىشناخت و چه چيزى را بر من بخشيده بود؟ ... گو اينكه عميقترين هزار توهاى دلم گواه مىداد كه او ...
از در مسجد جمكران كه وارد صحن شدم قلبم به تپشى غريب افتاد. دلم پر مىزد و دليلش را خوب مىدانستم. اشتياقى غريب براى ديدارش احساس مىكردم. دلم آن صورت و چشمها، آن دستها و بوى بهشتى و مهمتر از همه، آن حضور پدرانه و غريب را مىخواست. به هر طرف نگاه كردم. تمام مسجد را گشتم تا آن وجود عزيز را پيدا كنم؛ امّا نبود. هر چه سه دوست صحبت مىكردند، چيزى نمىفهميدم. همه هوش و حواسم به او بود و بس. ديدم دلم، شور و التهابم جز به نماز آرام نمىگيرد. به نماز مسجد جمكران و دو ركعت نماز حضرت قائم، ارواحنا فداه، ايستادم. پيرمردى سمت چپم نشسته بود و جوانى طرف ديگر. الفاظ را با سوز و گداز مىگفتم. از فكر آنكه شايد او، خود حضرت بوده چنان قلبم فشرده مىشد كه بىاختيار به ناله و فغان افتاده بودم. خواستم براى ذكر صلوات سجده بروم كه احساس كردم پشت گردن و پهلويم داغ شد و قلبم به تپش افتاد. كسى كنارم نشست كه بوى عطرش بوى آشنايى بود. گفت: «آقاى عسكرى! سلام عليكم. الوعده وفا.»
صدايش همان صداى آشناى پدرانه بود و حضورش لرزهاى غريب به جانم انداخت. براى ذكر صلوات رفتم به سجده. دلم! هوش و حواسم! فكر و ذكرم پيش او بود تا صلواتها تمام شود، ختم نماز كنم و از او بپرسم. به دستش، به ردايش بچسبم و رهايش نكنم. سر از سجده كه برداشتم، ديدم نيست. مبهوت و نااميد به پيرمردى كه كنارم نشسته بود گفتم: اين حاج آقا كه با من حرف زدند، كجا رفتند؟
پيرمرد شانه بالا انداخت و گفت: من كسى نديدم. داشتم صلوات مىفرستادم.
ترسيدم. رو كردم به پسر جوان و پرسيدم: اين آقا سيّد را كه كنارم نشست ...
جوان كتاب دعايش را نشانم داد و گفت: داشتم دعا مىخواندم؛ امّا نديدم كسى ...
دنيا دور سرم چرخيد. نفهميدم چه شد. آبى به صورتم ريختند. به هوش آمدم. سه دوست دورهام كردند كه چه شد؟ نگفتم! نتوانستم، بگويم. آن حدس و گمان به يقين رسيد. او حضرت مهدى قائم (ع) بود كه جان و روحم به فداى قدوم مباركش باد.
حالم خوب نبود. گريه امانم نمىداد. قلبم تير مىكشيد و تمام تنم بى حس بود و سوزن سوزن مىشد. رفقا كه حالم را چنين ديدند، به سرعت به طرف تهران حركت كردند. خواستند مرا به منزل ببرند.