ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - عهد دل
و گفتم: گمان كنم اين چيزه اضافه است.
محمّد خنديد و گفت: اون كه باطرى ماشينه، اگر نباشه ماشين روشن نمىشه.
ابرو بالا انداختم و گفتم: خوب نشود! بكنيدش بيندازيد دور. بنده هم تو راديو ترانزيستورىام دو تا باطرى قلمى اعلا دارم. بگذاريد جاى اين ...
هر سه خنديدند. ادامه دادم. اصلًا يه پيشنهاد بهتر. على آقا گفت اتاق ماشين پوسيدگى داره. بياين صندلىها رو برداريم، كف ماشين رو هم با يه اشاره سوراخ كنيم. بريم تو ماشين بايستيم و بدنهاش رو با دست بلند كنيم و يا على! تا جمكران بدويم. آخه درست نيست هميشه ماشين به ما سوارى بده. يك بار هم ما سواريش بديم.
رفقا از ته دل خنديدند. روحيهاشان عوض شده بود. خواستم باز مزهپرانى كنم، چشمم به آنطرف جادّه افتاد. به فاصله يكى دو كيلومتر، سيّدى ايستاده بود و معلوم نبود چكار مىكرد. سر بلند كردم و راست ايستادم. درست ديدم! سيّدى با لباس سفيد و عباى نازك با عمّامه سبز مثل عمّامه خراسانىها، نيزهاى به بلندى هشت متر دست گرفته بود و روى زمين خط مىكشيد. با خود گفتم: عجب! اوّل صبح، تو اين دوره و زمانه، درس و مكتب را ول كرده، معلوم نيست با اين نيزه دراز وسط بيابون چكار مىكنه؟ بسمالله برويم ارشادش كنيم.
بىآنكه چيزى به جوانها بگويم، از خاكريز جادّه پايين رفتم و به او نزديك شدم. عباى نازكش در باد موج مىخورد و با آن نعلينهاى زرد و نو قدمهاى بلند برمىداشت و با نيزه روى زمين شيارهايى مىكشيد. يك بوى عجيب، بوى عطر و عودى كه تا حالا نبوييده بودم به مشامم خورد. نفس عميقى كشيدم و كيف كردم. سرخوش و سرحال كنارش ايستادم و گفتم: پدرجان! شما سيّدى! عالمى! الآن زمان توپ و اتم و تانكه! با اين نيزه دراز آمدهاى چكار مىكنى؟ خوبيت نداره. برو پدرم! برو درست رو بخوان!
به نيمرخ رو به من چرخيد. عجب صورتى! مثل مهتاب سفيد. ابروهاى پيوسته، بينى كشيده و خالى بر گونهاش بود. مكثى كرد، به دور دست خيره شد. باز پشتش را به من كرد و با قدمهاى بلند دور شد؛ در حالى كه همچنان نيزهاش را بر خاك مىكشيد. با خود گفتم: سر صحبت رو باز كنم بگويم دوست و دشمن رد مىشن. خوب نيست. شما عالمى. مردم به اسم شما و لباستان قسم مىخورند. بفرما برو درست رو بخوان ...
ناگهان با صدايى بلند كه طنينش دلم را لرزاند گفت: «آقاى عسكرى! اينجا را براى بناى مسجد خطكشى مىكنم.»
نفهميدم مرا از كجا مىشناسد. اصلًا حواسم نبود. سه سؤال پيش خود طرح كردم تا از او بپرسم. اوّل اينكه مسجد را براى جنّ يا ملائكه مىسازد كه دو فرسخ از قم آمده بيرون و زير آفتاب نقشهكشى مىكند؟ درس حوزوى خوانده يا معمارى؟! دوم آنكه مسجدى كه مسجد نشده، محرابش كجاست؟ صحنش كجا و حسينيّهاش كجا و ...؟ سوم آنكه كدام بنده خدا اين همه راه مىآيد توى اين مسجد نماز بخواند؟ جنّ يا ملائك؟
پس با قدمهاى بلند، خود را به او رساندم و تازه يادم آمد سلام و عليك نكردهام. ناگهان رو به من چرخيد. ميانه بالا بود با سينهاى فراخ. دستهاى موى مشكى از زير عمّامهاش بيرون آمده، روى شانهاش ريخته بود. صورتى مهتابى، محاسنى سياه، دندانهاى بسيار سپيد و چشمانى سياه و سخت نافذ داشت. تا لب به سلام جنبانم، سلام كرد، ته نيزه را به زمين فرو برد و مثل كودكى مرا پيش كشيد و سرم را به سينهاش فشرد. نفس عميقى كشيدم و از هيبت آغوش و بوى خوش تنش دلم لرزيد و از لرز دل، تنم به لرزه افتاد. به نرمى رهايم كرد. قدمى به عقب برداشتم. خواستم سربلند كنم و به چشمانش نگاه كنم جرئت نكردم؛ بس كه نگاهش برّاق و برّان بود. به سرم زد با او شوخى كنم. در تهران هر وقت شاگردانم شلوغ مىكردند، مىگفتم مگر روز چهارشنبه است و اين اصطلاحى براى شلوغىهايشان بود. تا خواستم بگويم امروز چهارشنبه نيست، پنجشنبه است كه زدهاى به دشت و بيابان! تبسّم كرد و گفت: «مىدانم چهارشنبه نيست و پنجشنبه است. سه سؤالى كه دارى بپرس!»
باز نفهميدم كه چطور پيش از پرسيدن، از حرفها و سؤالهايم مطلّع است. گفتم: سيّد اولاد پيغمبر! اوّل صبح آمدهاى بيابان را خطكشى مىكنى؟ مردم به لباس شما قسم مىخورند. زشت است. برازنده نيست. برو پدر جان درست را بخوان. اصلًا بگو ببينم مسجد را براى جنّ مىسازى يا ملائكه.
نفس عميقى كشيد و به من خيره شد. نگاهش را تاب نياوردم. سرم را پايين انداختم. گفت: «براى آدميزاد! اينجا هم آباد مىشود.»
سر را خاراندم. عجب قاطعيّتى! كمى رو به باد چرخيدم تا باز بوى خوشش را به مشام كشم. گفتم: حالا شما قطعاً مىدانى؟ محراب مسجد كجاست؟ صحنش كجا؟ و ...
با سر انگشت به خطكشىها اشاره كرد و گفت: «يكى از عزيزان فاطمه زهرا (س)، بر اين خاك شهيد شده. اينجا كه پيكرش افتاده محراب است و آنجا كه خونش ريخته مؤمنان براى نماز مىايستند. آنجا كه دشمنان بر خاك افتادند، آبريزگاه است.» روى گرداند و به مربّع مستطيلى بزرگ اشاره كرد. انگار بغضى گلويش را فشرد. سكوت كرد. به صورتش نگاه كردم و برق اشكى را در چشمانش ديدم. با صدايى كه نافذتر و قاطعتر شده بود گفت: «اينجا هم حسينيّه است كه مردم براى پدرم عزادارى مىكنند.»
از ديدن اندوهش دلم گرفت. اشكم بىاختيار روان شد. گفتم: بر كافران و يزيديان صدها هزار لعنت.
با نگاهى مهربان به من خيره شد. تبسّم كرد و ادامه داد: «پشت حسينيّه كتابخانه مىشود كه خودت كتابهايش را مىدهى.»
از قاطعيّتش جا خوردم و اينكه مرا هم در آبادى مسجد سهيم دانسته بود. گفتم: به سه شرط! اوّل اينكه تا آن موقع زنده باشم.
گفت: «انشاءالله»
گفتم: شرط دوم اينكه اينجا مسجد شود.
تبسّم كرد و گفت: «باركالله.»
باز آن رگ سرخوشى و شوخىام گل كرد و گفتم: شرط سوم اينكه به اندازه استطاعتم؛ حتّى اگر يك كتاب هم شده به كتابخانه مسجد اهدا كنم تا امر نواده پيغمبر رو اجرا كنم، امّا تو برو درست رو بخوان،