ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٣ - زندگينامه و خاطره اى عجيب از شهيد محراب آيت الله دستغيب

پا ايستاده و سكوت اختيار كردند. هواپيما را روشن كردند؛ امّا شعله‌هاى آتش از موتور هواپيما بيرون زد. با عجله هواپيما را خاموش كردند و درب‌هاى هواپيما را گشوده و به مسافران گفتند كه هرچه زودتر پياده شوند. آقاى دستغيب با خوشحالى زيادى مرتّب به دوستان مى‌فرمودند: نماز! نماز! كاركنان هواپيما گفتند: رفع نقص فنّى هواپيما حدّاقل چهار ساعت به طول مى‌انجامد. شهيد دستغيب به محض رسيدن به سالن فرودگاه، به نماز ايستادند و نماز مغرب و عشا را با توجّه و شكرگزارى خاصّى انجام دادند. سلام نماز را كه دادند، مأموران گفتند: آقا! سوار شويد كه نقص هواپيما برطرف شده است و مى‌خواهيم حركت كنيم.[١]

اعتكاف در مسجد براى ديدار با امام زمان (ع)

روزى جمعى از دوستان در محضر شهيد محراب آيت‌الله دستغيب بودند. سخن از امام زمان (عج) به ميان آمد. يكى پرسيد: آقا! ما شنيده‌ايم وقتى كه اصحاب آن حضرت به تعداد سيصد و سيزده نفر آماده شدند، امام زمان (عج) ظهور مى‌كند. آيا اكنون در شرايط فعلى، چنين افرادى هنوز آماده نيستند؟! شهيد محراب، خنده‌اى كرد و فرمود: حدود چهل و پنچ سال قبل، در نجف اشرف بين علما همين مسئله مطرح شد. عدّه‌اى گفتند: چگونه در ميان سه هزار نفر يار امام زمان (عج) پيدا نمى‌شود؟!

براى دريافت پاسخ اين سؤال، قرار گذاشتند فردى را كه داراى مراحل عالى در ايمان و عمل است، انتخاب كنند. بهترين آنان را برگزيدند تا به آقا امام زمان (ع) ملاقات كرده و در اين مورد صحبت كند و پاسخ سؤال فوق را دريافت نمايد.

فرد انتخاب شده به مسجد رفت و در آنجا اعتكاف كرد و مشغول عبادت و راز و نياز و نماز و توسّل و «دعاى ندبه» شد. پس از چند روز، سحر كه در گوشه مسجد خوابيده بود، در خواب ديد وارد شهرى شده كه در آن، جمعيت بسيار بيرون آمده‌اند و همه به استقبال او آمده بودند. او را به سر و دست گرفتند و با استقبال بى‌نظير و سلام و صلوات، وارد شهر كردند و مردم در حالى‌كه اظهار شادى مى‌كردند، به آن فرد انتخاب شده گفتند: شاه ما مرده. تو از امروز به بعد شاه هستى.

او را به قصر بردند و لباس شاهانه بر تنش پوشاندند. سفره پهن كردند و غذاى رنگارنگ در آن چيدند. جناب شيخ هم، درست و حسابى از آن غذاها خورد.

ملكه را آوردند. او و شاه وارد حجله شدند.

مدّتى نگذشت كه صداى در شنيده شد. شيخ دم در آمد و پرسيد: كيست در مى‌زند؟ گفتند: آقا امام زمان (ع) ظهور كرده و فرمود: به شما پيام دهيم كه بياييد.

او قدرى سرش را خاراند و گفت: آقا امام زمان هم وقت پيدا كرده؟ بگوييد، بگذاريد صبح شود.

با فاصله كم، بار ديگر در را زدند و پيام امام زمان (ع) را رساندند. او گفت: نمى‌آيم. در همين هنگام از خواب بيدار شد. ديد در گوشه مسجد، آلوده شده و از طرفى آفتاب زده و نمازش قضا گشته است. دو دستش را بر سرش كوبيد و گفت: خاك بر سرم! هم در امتحان رفوزه شدم و هم نمازم قضا شد.[٢]


[١]. «لاله محراب»، ص ١٥، يادواره شهيد دستغيب، ص ١٦.

[٢]. «داستان‌ها و حكايت‌هاى مسجد»، غلامرضا نيشابورى، داستان ١٠٣.