ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - روايتى از توزيع فيلم هاى مستهجن

يك) روزهاى پايانى سال تحصيلى بود و براى پنجمين بار به دفتر معاون مدرسه ارجاعش داده بودند. اين‌بار قضيه كمى پيچيده‌تر به نظر مى‌رسيد. بعد از آن همه رفت و آمد خانواده و تعهّد كتبى و شفاهى، باز هم دستش رو شده بود. قرار بود اخراجش كنند، لااقل به خودش و خانواده‌اش اين‌گونه گفته بودند؛ البتّه آب‌باريكه‌اى وجود داشت، قرار بود از طرف مدرسه، من‌ پليس خوب‌ باشم تا ببينم واقعاً مشكل از كجاست و اصلًا راه حلّى دارد؟

قبل از اينكه با ارشيا صحبت كنم، مادرش با ناراحتى و دل‌نگرانى پيش من آمد و گفت: باور كنيد يا اخراجش مخالفتى ندارم. اصلًا با اين آبروريزى كه به بار آورده، بهتر است از اين مدرسه برويم؛ ولى ارشيا كه با شما رابطه خوبى دارد. تو را به خدا از زير زبانش بيرون بكشيد كه اين دفعه فلش ممورى را كجا پنهان كرده بود؟ راستش از وقتى مدرسه به ما خبر داده، شمشير را از رو بسته‌ايم. در اتاق را از لولا كاملًا درآورده‌ايم. كامپيوتر را از اتاقش خارج كرده‌ايم. گوشى تلفن همراهش را هر روز قبل از آمدن به مدرسه كنترل مى‌كنيم. حتّى وقتى به مدرسه مى‌آيد، تمام اتاقش را زيرورو مى‌كنم. واقعاً نمى‌دانم چه جوررى باز فيلم پورنو آورده به مدرسه و با آبروى ما بازى مى‌كند.

وارد اتاق كه شد، لبخند كجى شد و نشست. گفتم: ارشيا، مى دانى كه اين دفعه اخراجى؟ با غرور گفت: شنيدم. ديگه چكار كنم. هر تصميمى خواستند، بگيرند. گفتم و گفت تا يخش وا شد و شروع به درد و دل كرد.

به خدا خودم هم خسته شده‌ام. هزار بار تصميم گرفته‌ام؛ امّا نشد. نذر كردم. خودم را جريمه كردم، هيچ‌كدام فايده‌اى نداشت. از خودم خسته شده‌ام. ديگر بغضش تركيده بود و هق‌هق كنان خودش را سرزنش مى‌كرد: خودم بى‌آبرو شده‌ام، پدر و مادرم را بى‌آبرو كرده‌ام. هيچ‌كس ديگر به من اعتماد ندارد. من فقط توى اين مسئله مشكل دارم؛ ولى مى‌فهمم كه پدر و مادرم در هيچ زمينه‌اى، ديگر به من اعتماد ندارند. مى‌فهمم كه حتّى دل و دماغ حرف زدن با منو ندارند و فقط مى‌خواهند منو از سر خودشون باز كنند. من خيلى ضعيفم خيلى بى‌اراده‌ام. خيلى ...

حرف‌هاى مفصّل ما كه به پايان رسيد، قرار شد اين بار من وساطت كنم تا اخراج نشود. نفس راحتى كشيد. لحظه‌اى كه مى‌خواست از اتاق خارج شود، ياد حرف مادرش افتادم.

راستى با اين همه تعقيب و گريز تو خونه، اين دفعه چه جورى چنين دسته گلى به آب دادى؟

خنده تمام پهناى صورتش را پر كرد و با لحنى شيطنت‌آميز گفت: اين يكى خيلى آسه‌آسه! يه ممورى اضافه براى گوشى تلفنم گرفتم. ولى چون هر روز اتاق و گوشى و همه چيزم رو چك مى‌كنند، زير دكمه‌space كيبرد كامپيوتر كه تو اتاق نشيمن گذاشته‌اند، پنهان مى‌كنم و توى يك فرصت مناسب، ممورى را برمى‌دارم.

با تعجّب نگاه كردم و گفتم: تو در خلاف واقعاً اعجوبه‌اى و رفتم كه وساطت كنم تا نزديك امتحانات پايان سال، مشكلى برايش پيش نيايد و اخراج نشود.

سال بعد، در حالى‌كه تنها سه هفته از شروع سال تحصيلى گذشته بود، در زمان حضور و غياب وقتى به نام ارشيا رسيدم، بچّه‌ها گفتند غايب است. يك نفر از گوشه كلاس فرياد زد: آقا اخراج شد. براى هميشه رفت. زنگ كه خورد از معاون مدرسه جوياى وضعيت او شدم. گفت: باز هم فيلم مستهجن آورده بود. خانواده‌اش هم راضى به اخراجش بودند. مادرش گفت: حدّاقل جايى برويم كه كمى آبرو داشته باشيم. من ديگر روى آمدن به اين مدرسه را ندارم.

دو) ضلع شمالى چهارراه ولى‌عصر (عج) آرام زيرلب زمزمه مى‌كند: فيلم، پاسور و ... صدايش كه مى‌كنم، بى‌مقدّمه مى‌گويد: چى مى‌خواهى؟ مى‌گويم هيچى. فقط چند تا سؤال دارم. يك برو باباى كشيده تحويلم مى‌دهد و سريع در يكى از مغازه‌هاى پاساژ از نظر محو مى‌شود؛ امّا ضلع غربى چهارراه خيلى راه در رو ندارد. با سماجت يكى ديگر از فروشندگان را پيدا مى‌كنم. مى‌گويم خبرنگارم. مجلّه را از كيفم بيرون مى‌آورم و اسم خودم را و كارت ملّى‌ام را نشان مى‌دهم. به طعنه مى‌گويد: مى‌خواهى به عنوان توزيع‌كننده فيلم سوپر، عكسم را در مجلّه چاپ كنى؟ با هزاران ترفند راضى به صحبت مى‌شود، از بازار مشتريانش مى‌گويد كه از نوجوان تا بزرگ‌سال هستند.

اكثراً نوجوان و جوان هستند؛ ولى باور نمى‌كنى كه بعضى وقت‌ها مردان ميان‌سال با چنان وضع آراسته‌اى طلب فيلم مى‌كنند كه به خودم مى‌گويم حتماً مأمور است و سعى مى‌كنم جواب سربالا بدهم؛ ولى آن‌قدر اصرار مى‌كنند كه دل را به دريا مى‌زنيم و فيلم را به آنها هم مى‌دهيم. نمى‌توانم بگم نوجوان‌ها بيشتر مى‌خرند يا آدم‌هاى بزرگتر؛ ولى از وقتى اينترنت پرسرعت و ماهواره اومده مشترى‌هاى نوجوان كمتر شده‌اند. ترجيح بچّه‌ها اينه كه خودشون از تو اينترنت پيدا كنند.

حالا كه صحبت گل انداخته است، سعى مى‌كنم كمى سؤالات خاص را بپرسم: در اين‌سال‌ها چه چيزى خيلى برايت عجيب بوده است؟

مى‌گويد: درخواست افراد ميان‌سال و جاافتاده بيشتر وقت‌ها عجيب و غريب است. بچّه مدرسه‌اى‌ها خيلى سريع مى‌آيند و درخواست يك فيلم مى‌كنند. خودشان هم مى‌ترسند؛ امّا بزرگ‌ترها چيزهاى خاص مى‌خواهند. بعضى وقت‌ها از مدل‌هايى حرف مى‌زنند كه ما اين‌كاره‌ها هم نشنيده‌ايم.

- مشترى خانم هم داشته‌اى؟

- خيلى كم. خيلى كم. من نزديك ١٠ سال در همين منطقه كار مى‌كنم شايد در تمام اين سال‌ها، چهار يا پنج خانم بيشتر مشترى نبوده‌اند.

مى‌پرسم: ده سال در اين منطقه هستى؟ چرا؟ مشكلى برايت پيش نمى‌آيد؟

آهى مى‌كشد و مى‌گويد: تا حالا سه مرتبه دستگير شده‌ام؛ حبس هم كشيدم؛ ولى اين كار هم مثل دست‌فروشى قواعد خاصّ خودشو داره. پشت شهردارى هم ناامنه. اونجا بيشتر از هرجاى ديگر مأمور داره. وقتى كسى كارى با اين درجه خطر را اين‌همه سال انجام مى‌دهد، حتماً بايد دليلى داشته باشد كه نمى‌تواند آن را ترك كند و كار ديگرى بكند. زير لب زمزمه مى‌كند: ترك. ترك. آره نمى‌شود ترك كرد. درست مثل اعتياد. آنها كه در چرخه اعتياد هستند. توى اين كار هم همينه، اين هم يك جور اعتياده. نمى‌شه معتادش نشى. نمى‌شه گرفتارش نشى.

يك سؤال مدام در ذهنم مى‌چرخد: خودت هم اين فيلم‌ها را تماشا مى‌كنى و لذّت مى‌برى؟

- تماشا كه مى‌كنم؛ ولى صادقانه بگويم خيلى خيلى كم لذّت‌بخش است. ديگر همه چيز تكرارى است. عين يك برنامه روزمرّه شده؛ ولى چاره‌اى نيست.

سه) ساعت از هفت بعد از ظهر گذشته است. يكى از خوانندگان به مجلّه زنگ زده و اصرار دارد صحبت كند. پشت خط مى‌آيم. خانم ميان‌سالى است. فرزندش در مدرسه‌اى در ولنجك درس مى‌خواند.

مى‌گويد: در مدرسه فيلم‌هاى مستهجن به راحتى ردّ و بدل مى‌شود و مسئولان مدرسه هم بى‌تفاوت هستند. مى‌گويند افكار كنترلى متحجّرانه است.

مستأصل بود. خواهش مى‌كرد كه به اين موضوع بپردازيم. ١

١. ماهنامه سپيده دانايى، سال ششم، شماره ٦٩، صص ٥٠- ٥٣.