ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٩ - ارض موعود!
تغيير ماهيّت، خواسته صهيونيسم سياسى كه عموماً در صدد ايجاد دولت كشورى براى يهوديان (عموماً اشكنازى) آن هم در هر جاى دنيا بود، با خواسته صهيونيسم كابالايى كه خواستار استقرار در سرزمين فلسطين و بر پايى دولت بزرگ اسرائيل يا همان ارض موعود است!، دو خواسته متفاوت براى دو جريان يهودى اشكنازى و سفاردى كابالائيست بوده و هست. به رغم نظر بعضى از منابع درباره منشأ و مقطع تاريخى سر بر آوردن ايدئولوژى صهيونيسم در قرن نوزدهم ميلادى اين آرمان ريشه در باورهاى قومى تگرايانه كابالائيس تهاى يهودى داشته و داراى عمرى بسيار طولانىتر است؛ بهطورى كه بر اساس شواهد و مدارك تاريخى، باور قومى آرزوى بازگشت به سرزمين موعود نه به قرن نوزدهم ميلادى كه اوّلين بار در «مراسلات خزرى» در اواسط قرن دهم ميلادى، بين حسداى ابن شپروط[١] صدر اعظم يهودى خليفه عبدالرّحمان سوم در «قرطبه» و يوسف شاه خزران در منطقه «قفقاز» و كرانههاى غربى درياى «مازندران» عنوان گرديده است.[٢]
او در يكى از اين مراسالت، آرزوى خود را چنين بازگو مىكند:
به من اطّلاع دهيد، آيا شما خبرى از (تاريخ احتمالى) معجزه آخر (ظهور مسيح) داريد، كه ما سرگردان از كشورى به كشورى ديگر، انتظار او را مىكشيم و متفرّق و تحقير شده، مجبوريم به آنهايى گوش بدهيم كه مىگويند: هر ملّتى سرزمين خودش را دارد و تنها شما هستيد كه حتّى سايه يك كشور را هم در اين دنيا نداريد ...[٣]
پس از آن نيز بار ديگر در قرن دوازدهم ميالدى در ميان خزران، جنبشى ايمانى به ظهور مسيح (ع) و تلاشى براى ايجاد يك جهاد يهودى، با هدف تصرّف مسلّحانه «فلسطين» به راه افتاد. محرّك اين جنبش يك يهودى خزرى به نام سليمان بن دوجى[٤] يا روحى[٥] يا روى[٦] بود كه پسرش مناحيم و يك دبير فلسطينى در اين زمينه به او كمك مىكردند. آنان به تمامى يهوديان دور و نزديك نامه نوشتند و گفتند:
زمان آن رسيده است كه خداوند ملّت خودش، اسرائيل را از همه سرزمينها در شهر مقدّس اورشليم جمع كند. سليمان بن دوجى همان اليزه[٧] است و پسرش همان مسيح.[٨]
اين ندا بيشتر متوجّه جوامع يهودى خاورميانه بود و به نظر مىرسيد كه با موفّقيت چندانى نيز روبهرو نگرديد؛ امّا قسمت بعدى اين حركت بيست سال بعد و زمانى كه مناخيم خود را داوود الروى خواند و لقب مسيح گرفت، اتّفاق افتاد. با اينكه جنبش از خزران شروع شد ولى به زودى به كردستان انتقال يافت و در آنجا داوود نيروى قابل ملاحظهاى، احتمالًا از يهوديان محل كه توسط خزرها تقويت شده بودند، گرد آورد و موفّق شد تا دژ مهمّ نظامى «امادى» واقع در شمال شرقى «موصل» را به تصرّف خويش در آورد؛ امّا با قتل او توسط پدرخواندهاش اين جنبش ناتمام ماند.