ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - مهر نگاه
على (ع) با دنيايى شور و شوق، چهار دست و پا به طرف «عراق» حركت كردم. شب تا صبح رفتم. هوا كه روشن شد- چون مرز خسروى با مرز «خانقين»، يك تا دو كيلومتر بيشتر فاصله نيست- صبح ديدم بعد از اين تپّههايى كه در طى شب رفتم، با پاسگاه عراق فاصلهاى ندارم. قشنگ آنها را مىديدم. رفتم پشت تخته سنگى كه مرا نبينند. از دست و پايم هم خون مىآمد. فاصله من تا پاسگاه ١٥٠ تا ٣٠٠ متر بيشتر نبود. نه راه پيش داشتم و نه راه پس. نگاهى به سمت اميرالمؤمنين (ع) كرده و عرض كردم: آيا مىشود نظرى به اين غلامتان بكنيد؟ درماندهام و هيچ راهى ندارم. طولى نكشيد كه ديدم يك اسب سوارى آمد. فكر كردم مأمور پاسگاه است. آمد مرا سوار اسب كرد و نشاند پشت سر خودش. مرا به سمت پاسگاه آورد و از جلو در پاسگاه عبور داد و به شهر خانقين رساند. سپس مرا توى ايستگاه قطار نشاند و برايم غذا تهيّه كرد. قبل از حركت قطار، سوارم كرد و آورد جلو در ورودى قطار؛ از آن راهى كه همه مسافران از آن عبور مىكنند. ايشان مرا با اسب از آن طرف آورد جلوى در ورودى قطار. پياده شد و مرا با دست خودشان برد و روى صندلى خودم نشاند و بليت و غذا را هم به دستم داد. تا «بغداد» سه، چهار مرتبه آمدند بليتها را چك كردند؛ امّا مثل اينكه كسى به من كارى نداشت. در بغداد ماشين گرفتم و مشرّف شدم نجف اشرف. هنگام عصر بود. رفتم مسافرخانه، تا صبح به زيارت آن حضرت مشرّف شوم. چهار دست و پا رفتم توى مسافرخانه. حتّى صاحب مسافرخانه هم ديد. سحر كه از خواب بيدار شدم، ديدم روى پايم ايستادهام؛ بدون اينكه خوابى ببينم يا با معجزهاى شفا پيدا كنم. مىگفت: از وقتى كه از خواب بيدار شدم، تا حالا همين طور است كه تو مىبينى. خيلى تند حركت مىكرد. حتّى مىدويد. فقط يك مقدارى بدنشان در راه رفتن لمسى داشت.
برادران عزيز! ما معتقديم كه دست مبارك امام على (ع) در اين عالم وجود، خيلى بازتر از اينهاست. قرآن مىفرمايد: «بل يدالله مبسوطتان ينفق كيف يشاء» دست خداوند در اين عالم باز است. هر خيرى، به هر انسانى كه اراده بفرمايد، در هر حدّى كه باشد، انجام مىشود. اميرالمؤمنين (ع)، به حق، يدالله است و دست پرفيض و پرخير و مقام ولايتشان در اين عالم، خيلى مبسوطتر از اينهاست كه ما تصوّر كنيم!
پىنوشت:
برگرفته از خاطرات آزاده سرافراز حجّتالاسلام ابوترابى (ره).